کتاب جغرافیا میگفت: رودها از کوهها سرچشمه میگیرند و به دریاها میریزند.
رودهای بی جغرافیا اما سالهاست که از دورها میآیند و به دورترها میروند.
برچسبها: رود
همه بند را آب میدهند، من سر و گوشم را! تازه شانس آوردم به بادشان ندادم! یعنی خطر از بیخ گوشم گذشت! این گوشم که سبز شد نه ها، آن یکی گوشم! هر چند هنوز نمیدانم که چه گلی به سرم بگیرم اما باز هم خدا رحم کرد که از این بدتر نشد! همین که هنوز کسی بویی نبرده باید بروم کلاهم را بندازم هوا! البته نه. این که خطرناک است. کلاهم هنوز به هوا نرسیده، همه اول در جا خشکشان میزند، بعد چشمهایشان از حدقه بیرون میزند و دست آخر هم به سه شماره به سمتم حمله ور میشوند!
ای بابا. بهتان نگفتم چه بلایی به سرم آمده؟ امروز صبح بود بعد از خوردن صبحانه. نشسته بودم توی لانه داشتم پرهایم را مرتب میکردم که تپ تپ تپ برگهای بالای سرم شروع کردند به صدا دادن. گردن کشیدم ببینم بیرون چه خبر است که بی هوا یک چیزی خورد توی فرق سرم. تا بیایم و به خودم بجنبم، دومی و سومی و چهارمی هم از راه رسیدند و در کسری از ثانیه سرم بلکل خیس شد! باران بی خبر پاییزی بود! البته باران که چه عرض کنم، رگبار بود. قطره هاش هم قطره نبودند که، هر کدام به درشتی یک گردو! از ترس عود کردن سینوزیدهایم به سرعت تمام از پناه برگها خودم را رساندم گوشه ی امن یک بالکن متروک و نشستم که باران تمام شود. نشسته بودم داشتم از موسیقی باران و خنکای پاییزی لذت میبردم که دیدم قطره های قرمز رنگ از سرم میچکد! وحشت زده از جا پریدم! «نکند عجله که کردم سرم به جایی خورده باشد ... درد که ندارم ...» بالم را به سرم کشیدم، آن هم قرمز شد! ولی قرمزیِ خون نبود! برگشتم خودم را در شیشه ی تاریک بالکن نگاه کردم. همین قدر تشخیص دادم که از فرق سرم گرفته تا نزدیکی های نوکم و از بغل هم، تا زیر گوش چپم چیزی فرق میکند.
یک ربع ساعتی صبر کردم تا ابرهای سیاه ردشان را بکشند و بروند. اولین اقدامم پر زدن بر روی یکی از موتورهای پارک شده ی آن ور خیابان بود. سر که خم کردم که داخل آینه را دید بزنم شوکه شدم! یک بدن سیاه داشتم با یک سر سبز! برای احتیاط زبانم را هم چک کردم که سرخ نباشد! نبود. خیالم کمی راحت شد. از قدیم گفته اند که ترکیب زبان سرخ و سر سبز ترکیب منحوسی ست!
در اقدام بعدی باید قاعدتا فلنگ را میبستم. اما چون نه میدانستم فلنگ چیست و نه میدانستم چه طور میبندندش، از اقدام بعدی گذشتم و رفتم سر وقت خرت و پرت هایی که این چند وقت دور خودم جمع کرده بودم. به مدد کلاه و عینک دودی الان سر سبز بودنم توی چشم نمیزند! تا حالا کلاغ با کلاه و عینک دودی دیده بودید؟ حالا ببینید!
(حالا شما هی راه به راه گیر بده که تو مگر اصلا کلاغی! بله، شما! همین شما که آن گوشه ایستاده ای! آخر خواننده هم انقدر بی ذوق؟ داستان را بخوان، چه کار به کار منِ مادر مرده داری؟ اصلا اگر همین خودِ من به شما نگفته بودم، شما از کجا میخواستی بفهمی؟! نه، انصافا؟! ناخداش که بیست سال است کلاغ است نفهمیده هنوز، بعد شما که فرق کلاغ و زاغ را نمیدانی آمده ای ایستاده ای آنجا هی تا اسم کلاغ را میآورم به من پوزخند میزنی؟ اصلا ببینم، همین شما که به من میخندی، خودت بلدی یک روز، فقط یک روز، کلاغ بشوی؟ ...)
و این بود پایان یک کلاغ ... که البته هیچ بعید نیست سر و کله ش باز هم توی این وبلاگ پیدا بشه! (میگن کلاغ ها وقتی جایی لونه کنند به این راحتی ها نمیشه بیرونشون کرد)
و این بود پایان یک کلاغ ... که البته هیچ بعید نیست سر و کله ش باز هم توی این وبلاگ پیدا بشه! (میگن کلاغ ها وقتی جایی لونه کنند به این راحتی ها نمیشه بیرونشون کرد)
------------------------------------------------------------
زیرنویس: این متن برای فراخوان انشا نویسی با موضوع «سر و گوشم را آب دادم، سبز شد» نوشته شده است.
------------------------------------------------------------
موضوعات انشاها و شرکت کنندگان
یک. ده بهمن: روزی که کلاغ شدم (یک روز به جای کلاغ)
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
دو. یازده بهمن: یک روز پاییزی در ییلاق
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
سه. دوازده بهمن : ماجرای دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه میگذرد؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
چهار. سیزده بهمن: کفش هایم کو؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
پنج. چهارده بهمن: روی خط کشی عابر پیاده
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
شش. پانزده بهمن: سر و گوشم را آب دادم سبز شد
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
برچسبها: انشا، کلاغ، داستان
امروز ... امروز ... امروز نمیدانم چند روز از اقامتم میگذرد. همه چیز همچنان عادی ست و هنوز هیچ فعل شبهه برانگیزی از کلاغ ها سر نزده است. راز من حفظ شده و راز آنها هنوز برملا نشده. باید آنچه تا اینجا نوشته ام را مرور کنم شاید چیزی جایی از نظرم پنهان مانده باشد. همینک اما اولویت در پنهان نگاه داشتن این نوشته هاست که اگر برملا شوند تکه بزرگه ام نوکم خواهد بود.
تا به امروز اینها را هر شب جایی پنهان کرده ام و هر شب هم با کابوس کشف شدنشان از خواب پریده ام. از تنه ی درخت گرفته تا زیر خاک، همه ی مخفی گاه های طبیعی کلاغها را آزموده ام. کابوس ها اما همچنان به قوت خود باقی اند. هر آن ممکن است یکی در جستجوی چیزی سر از مخفیگاه من در آورد. به ناچار امروز خطر را به جان میخرم و سراغ جایی میروم که بی شک هیچ کلاغ دیگری مگر به اجبار پا به آنجا نخواهد گذاشت. ساده بگویم، هرگاه خواستید چیزی را از کلاغ ها پنهان کنید، آن را نزد آدمها بگذارید ... آدمها هم ذاتا خطرناکند و هم علنا از کلاغ ها بیزار.
آنچه قصد کرده بودم را امروز عملی کردم. خود را به بام لانه ی یکی از همه چیز خوارها رساندم. چون کسی را ندیدم بر زمین نشستم، گوشه ای را برگزیدم و مشغول کندن شدم. در همین احوالات بودم که در قاب پنجره ی زیر زمین چشمم به مردی افتاد. خواستم بگریزم دیدم هیچ حواسش به من نیست، پس لختی تأمل کردم. او را مشغول به کاری یافتم. ظرفی در دست داشت و گـَردی سپید بر آن میپاشید. ندانستم که گرد چیست. کنجکاو شدم. ظرف را دست نخورده بر زمین گذاشت و رفت. دقیقتر که شدم ظرف را حاوی غذا یافتم و گرسنگی بر من چیره شد. مرد را نیکو فردی یافتم که از قوت خویش بر دیگران احسان کند. مانده بودم داخل بشوم یا نه که موشی از آنجا گذر کرد و بوی غذا به مشامش خورد. به ظرف نزدیک شد، اندکی خورد و به حیاط اندر شد و ره کوچه در پیش گرفت. من که صلاح را بر خطر کردن نمیدیدم خاک های کنده را هموار کردم و راهی لانه شدم. به کوچه اندر، کلاغی دیدم از یاران. چشمش به موش افتاده بود و دنبالش میکرد. موش که گویی حال خوشی نداشت نتوانست چابکی کند و به دام افتاد. بر جبر روزگار و چرخه ی غذایی (!) لعنت فرستادم که چون باشد که تو خود روزی خورنده بودی و اینک خورده شوی. در افکار خویش غرقه بودم و در هوا معلق که چشمم بر یارمان افتاد که ناشیانه پرواز میکرد و گویی هیچ از خویشتنِ خویش آگه نبود. چون در حال وی دقیق شدم دیدم که از این فاصله هیچ دستگیرم نشود. خواستم نزدیکش بروم که دیدم ارتفاع کم کرد و چرخی زد و افتاد.
صدای جیغ لاستیک ماشین بر آسفالت خیابان با جیغ دخترکی در هم آمیخت و به هوا خواست و صدای بوق اعتراضی ماشین های پشتی به دنبالش. لاشه گروپی روی کاپوت یکی از ماشینها فرود آمده بود و روی خط کشی عابر پیاده پهن زمین شده بود. راننده ی ماشین سر از پنجره بیرون آورد، نگاه غضب ناکی بر یار ما انداخت و زیر لب چیزی که نباید میگفت را گفت و گازش را گرفت و رفت. کلاغ نگون بخت که سیاهی اش روی سفیدی خط عابر پیاده بد جوری توی ذوق میزد همین طور بی حرکت و پا در هوا مانده بود و ماشین ها بی تفاوت و مردم با اکراه از کنارش میگذشتند.
دو سه قار من کافی بود تا گروه امداد و نجات در چشم بر هم زدنی خودشان را برسانند بالای سر جسد، و روی چراغ چشمک زن سر چهارراه مستقر شوند. باقی کلاغ های بیکار محل هم در کسری از ثانیه خودشان را به درختان و بامهای مجاور رساندند. گذر ماشین ها و ترافیک به هم ریخته ی چهارراه دسترسی به مصدوم را دشوار کرده بود. پزشک گروه به هر جان کندنی که بود در فاصله ی سی ثانیه ایه قرمز شدن چراغ رفت و به سر و پای کلاغِ افتاده نوکی زد و مرگ را قطعی و دلیلش را نامشخص اعلام کرد. همگی به احترام کلاغ تازه گذشته تا قرمز شدن بعدی چراغ سکوت اختیار کردیم و به محض دیدن سرخی چراغ، شروع کردیم به قار قار کردن.
توضیح ضروری: این رو چند پاراگراف دیگه هم ادامه دادم و هنوز کامل نشده اما الان خسته تر از این هستم که تمومش کنم. در ضمن تا همین جاش هم برای این انشا به حد کافی تأخیر داشتم. نکته بعدی این که لحن متن دو تیکه ست که یا باید کلا لحن زدایی بشه یا به یکی از لحنها تغییر پیدا کنه. همه ی اینها شاید وقتی دیگر. کلاً پست های کلاغم ویرایش اساسی میخوان
------------------------------------------------------------
زیرنویس: این متن برای فراخوان انشا نویسی با موضوع «روی خط کشی عابر پیاده» نوشته شده است.
------------------------------------------------------------
موضوعات انشاها و شرکت کنندگان
یک. ده بهمن: روزی که کلاغ شدم (یک روز به جای کلاغ)
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
دو. یازده بهمن: یک روز پاییزی در ییلاق
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
سه. دوازده بهمن : ماجرای دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه میگذرد؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
چهار. سیزده بهمن: کفش هایم کو؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
پنج. چهارده بهمن: روی خط کشی عابر پیاده
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
شش. پانزده بهمن: سر و گوشم را آب دادم سبز شد
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
برچسبها: انشا، کلاغ، داستان
عقیده ی عمومی مبنی بر دزد بودن کلاغ ها و علاقه شان به اشیاء براق یک دروغ بزرگ تاریخی بیشتر نیست. البته حکم «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها» در موردش صادق است، ولی خوب که نگاه کنی میبینی که «یک کلاغ چهل کلاغ» شده. یعنی یک کلاغ یک خبطی کرده برداشته اند نسبتش داده اند به سی و نه کلاغ دیگر!
اصل ماجرا را اگر بخواهید بدانید باید بگویم که تا آنجایی که من کاشف به عمل آورده ام، همه ی این ها زیر سر دَله است. شنیده ام که این دله از همان بچگی هم متفاوت بوده و کارهای عجیبی میکرده. تا وقتی لانه نشین بوده هر روز خدا یک نوکی به دکوراسیون داخلی لانه میزده. از وقتی هم پر گرفته هر بار در یک جای غریب و با یک وسیله ی غریبتر میدیدندش.
پدر و مادر دله که از عموزاده های دور ناخدا و ننه قاری به حساب می آیند هم هیچ از کارهایش سر در نمی آورده اند. کار به جایی رسیده بوده که در همان یک سالگی میخواستند بچه را ببرند نشان روانشناس بدهند اما از آنجایی که در جامعه ی کلاغها این کارها نماد جلف بازی به حساب می آیند کسی تن به خفت و خواری اش نداده و قضیه خود به خود فیصله یافته. بالاخره خوبیت نداشته جلوی در و همسایه. ننه قاری، که همه علم و سوادش را قبول دارند و بعد از ناخدا حرف آخر را در خیلی چیزها میزند، گفته بوده که «شما دو تا چون دخترعمو پسرعمو ازدواج کرده اید بچه تان خل مشنگ شده»، از بزرگ و کوچک کلاغها هم همگی این تشخیص ننه قاری را بی چون و چرا پذیرفته بودند.
پدر و مادر دَله هم که چشمشان ترسیده بوده قید بچه دار شدن را زده بودند و پنج سال از زندگیشان را صرف بزرگ کردن و کلاغ بار آوردن همین تک بچه شان کرده بودند. البته بماند که مادر دَله هر سال که جوجه های تازه سر از تخم در آورده ی فامیل را که میدیده یک چشمش اشک میشده و یک چشمش خون و آه های سوزناک میکشیده که «آخر ما چه گناهی به درگاه خداوند کردیم که این پسر نصیبمان شد». و دست آخر هم همین آه کشیدن ها پدر خانواده را مجاب کرده که قید این پسر و قوم و قبیله اش رو بزند و دست زنش رو بگیرد ببرد یک گوشه ی دیگر این شهر درندشت بیتوته کنند و شانس خودشان را دوباره امتحان کنند.
(این طور که ننه قاری در گوشم خوانده پدر و مادر دله الان دو تا دختر دارند، یکی از یکی قشنگتر، سیاهِ سیاه مثل نصفه شبِ اول ماه ... این طور که بویش میآید ننه من را غریب گیر آورده و میخواهد دستم را با یکی از همین ها بند کند. ولی از من به شما نصیحت بمیرید و زن نگیرید بهتر از این است که برادر زنتان دله باشد! بابت همین هم دسته بودنمان تا هفت تا محله پایین تر و بالاتر نمیتوانیم سرمان را درست و حسابی بالا بگیریم.)
همینک سه سال از رها شدن دله میگذرد و هنوز که هنوز است ناخدا از پس این لکهی ننگ برنیامده. حتی نوک زدن های هر روزه ی اعضای گروه هم نتوانسته عقل این کلاغ را سر جایش بیاورد. فقط کمی کچلش کرده. کلاغ ها خوب میدانند چه طور هم گروهی شان را نوک بزنند که حساب کار دستش بیاید ولی بلایی سرش نیاید. اوایل ده صبح به ده صبح دو نفر میرفتند سر وقت دله. اخیرا اما میگذارند دستش که رو شد حسابش را کف دستش بگذارند. یعنی هر کس که نوبتش باشد منتظر میماند صدای آژیر را که شنید دست به کار شود. صدای آژیر غالبا عبارت است از هجای آخر جملات رقیه خانم که وقت و بی وقت میگوید «اِوا طلاهام کــــــــــــو؟!!!» و شنیدن همین کــــــــــــو کافی ست تا مأمورین آن روز محض انجام وظیفه در اسرع وقت خودشان را به دله برسانند.
همین شد که امروز به محض این که پسر 14 ساله ی رقیه خانم گفت: «مامان کفشام کو؟» بچه ها بدون این که زحمت بدهند ببینند دله تا به حال چیز به این بزرگی بلند کرده است یا نه فرصت را برای انجام وظیفه غنیمت شمردند و بعد با خیال راحت رفتند که بقیه ی بدبختیهای روزانه شان برسند.
لاجرم ادامه دارد ....
------------------------------------------------------------
زیرنویس: این متن برای فراخوان انشا نویسی با موضوع «کفشهایم کو؟» نوشته شده است.
موضوعات انشاها و شرکت کنندگان
یک. ده بهمن: روزی که کلاغ شدم (یک روز به جای کلاغ)
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
دو. یازده بهمن: یک روز پاییزی در ییلاق
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
سه. دوازده بهمن : ماجرای دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه میگذرد؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
چهار. سیزده بهمن: کفش هایم کو؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
پنج. چهارده بهمن: روی خط کشی عابر پیاده
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
شش. پانزده بهمن: سر و گوشم را آب دادم سبز شد
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
برچسبها: انشا، کلاغ، داستان
کلاغها بعد از شش روز زمین گیری حسابی از خجالت خودشان در میآیند. به این ترتیب که عصر روز ششم و عصر تمام روزهای بعد از روز ششم را در کنار یکدیگر و در یک دور هم نشینی درست و حسابی میگذرانند. و این گردهمایی های عصر گاهی تمام طول پاییز و زمستان را به قوت خویش باقی میماند. در این روزهایی که کلاغها سلاطین بلامنازع آسمان این شهر ییلاقی هستند عصر هر روز چنان قیل و قال و غوغایی به راه میاندازند که کسی ذره ای هم جای خالی باقی بالدارها را حس نمیکند. جوانتر ها به هم که برسند به سر و کله ی هم میپرند. اعضای جا افتاده تر اما مشغول اختلاط میشوند، از آخرین اخبار روز میگویند، جدیدترین منابع غذایی را با هم در میان میگذارند و اگر حال و حوصله ی خبرهای بد را نیز داشته باشند حتما چند کلمه ای هم از آخرین اختراعات این آدمیزادِ همهچیزخوار، که مسلماً جایی و به شکلی قرار است به ضرر کلاغها تمام شود، حرفی به میان می آورند.
به لطف این دور هم نشینی ها و اختلاط ها کلاغ ها همیشه از همه چیز خبر دارند. اصلا لطف کلاغ بودن به همین با خبری ست. اصلا برای همین است که گفته اند «کلاغ که نداند پشت دیوار چه میگذرد که کلاغ نیست». نه که فکر کنید کلاغ ها فضولند! نه! اصلاً! کلاغها انقدر سرشان به کار خودشان گرم است که نه وقت این کارها را دارند و نه حوصله اش را. از من به شما نصیحت، هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت به یک کلاغ نگویید «خبرچین»، که اگر گفتید دیگر مسئولیتش با خودتان است. اگر کلاغ باشید که چپ چپ نگاهتان میکنند و به کلاغ بودنتان شک میکنند. اگر کلاغ نیستید هم که دیگر آن نوکی که نثارتان میشود حقتان است. کلاغها موجودات اخلاق گرایی هستند و در تمام اعصار تاریخی از تمام صفات نکوهیده بر حذر بوده اند: از دزدی، از خبرچینی ... اصلا یکی به خود شما بگوید دزدِ خبرچین شما خوشتان می آید که کلاغ خوشش بیاید؟
بگذریم. در دنیا تقریبا دیواری نیست که اسرار آن ورش بر کلاغ ها پوشیده باشد و این نه به دلیل فضولی ست و نه به خاطر مجهز بودن چشمان کلاغ ها به ادوات لوس و مسخره ای چون دوربین های مادون قرمز! پشت این قابلیت دو دلیل ساده نهفته است. یک، بالدار بودن! همه ی کلاغها مثل من بالدارند. بالدار بودن یعنی سهولت جا به جایی و دسترسی به زوایای مختلف یک دیوار. دو، وصل بودن به یک شبکه ی ارتباطی و اطلاعاتی قوی1. تمام تجمعات کلاغی که از نظر بسیاری سر و صدای بی خودی ست و از نظر برخی از مصادیق الکی خوشی، اهداف بس بلندنظرانه تری دارد که شاید فقط یک کلاغ به اهمیت آنها واقف باشد.
مثلا اگر به واسطه ی همین گردهمایی و خبررسانی نبود که منِ تازه وارد به این زودی ها از سور و سات هفتگی حیاط پشتی امام زاده معصوم خبردار نمیشدم! امام زاده خودش بنایی ست شبیه بیشتر لانه های این همه چیز خوارها، البته کمی قدیمی تر و بسیار بی ابهت تر از آسمان خراشهایشان. من هنوز نمیفهمم این ها چرا به بهانه ی لانه سازی خودشان را زندانی میکنند. بگذریم. بنای امام زاده مجاور حیاط وسیعی است به همین نام، که زمینش را گله به گله با سنگهای متحد الشکلی پوشانده اند و لمیزرعش کرده اند. هر چه از سر سبزی حیاط باقی مانده به واسطه ی کاجهای بلند و مسلما پر کلاغش است. سنگها همه صیقل خورده اند و مستطیلی و در یک جهت کار گذاشته شده اند، اما پای رنگ و اندازه که به میان بیاید یک بلبشویی است که باید بیایی و ببینی. نمادی از بی ذوقی و بی نظمی آدمها!
شما اگر از کار این همه چیز خوارها سر در آوردید، من هم شاید سر در بیاورم. این ها نه تنها دورشان، که بالای سر و زیر پایشان را نیز دیوار میکشند! طبق گزارشات کلاغهای ساکن امام زاده، طول هفته را تک و توک رهگذری گذارش به آنجا میافتد و جا برای جولان دادن کلاغها زیاد است اما از غذا خبری نیست. اما پنجشنبه که از راه برسد همه چیز تغییر میکند. آدمها در دسته های یک یا چند تایی از راه میرسند و خیلی بی حساب و کتاب کنار برخی از این سنگها جایی برای خودشان اختیار میکنند. لختی میمانند. کلی خوراکی بین خودشان تقسیم میکنند و با اصرار به خورد مجاورین سنگهای دیگر هم میدهند و چون ذاتاً شلخته اند آن وسط چیزی هم برای کلاغها باقی میگذارند. برخی بیشتر میمانند و برخی کمتر و رفت و آمدها کل روز ادامه دارد و اما کافی است تا غروب دندان بر جگر بگذاری تا همه جا سوت و کور شود و آن وقت دلی از عزا در بیاوری.
با تمام ادعای همهچیزدانیشان کلاغها به یک چیز معترفند، اینکه هنوز هیچ یک نمیدانند که پشت این دیوارهایی که آدمها هفته به هفته بر سرش تجمع میکنند چه میگذرد! اگر از این عملیات جان سالم به در ببرم شاید روزی آدم شدم و از این راز سر به مهر هم پرده برداشتم2.
1. پگاه، فک کنم اینا برای مهندس آی.سی.تی کار داشته باشند. اشتباه کردی توی همون انشای اولت کلاغ نشدی، وگرنه الان معرفیت کرده بودم!
2. یکی نیست بگه شما حالا بیا از همین راز سر به مهری که توش موندی پرده بردار ببینیم چند مرده حلاجی
در تلاشیم که همچنان ادامه داشته باشد ...
------------------------------------------------------------
زیرنویس: این متن برای فراخوان انشا نویسی با موضوع «دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه میگذرد» نوشته شده است.
------------------------------------------------------------
موضوعات انشاها و شرکت کنندگان
یک. ده بهمن: روزی که کلاغ شدم (یک روز به جای کلاغ)
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
دو. یازده بهمن: یک روز پاییزی در ییلاق
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
سه. دوازده بهمن : ماجرای دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه میگذرد؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
چهار. سیزده بهمن: کفش هایم کو؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
پنج. چهارده بهمن: روی خط کشی عابر پیاده
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
شش. پانزده بهمن: سر و گوشم را آب دادم سبز شد
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
برچسبها: انشا، کلاغ، داستان
بیست روزی از اقامت من میگذرد و یک هفته ای از آغاز پاییز. با وجود تمام شلوغ و پلوغی های این روزها دسته ی ما شش روز گذشته را در خلوت و انزوا به سر برده است. درست بیست و چهار ساعت بعد از گذر زمین از نقطه ی اعتدال پاییزی ناخدا تمام گروه را دور هم جمع کرد و دستورات هر ساله را داد.
فصل فصل مهاجرت است. هوا دو هفته ای است که بنای سرد شدن گذاشته و همین بیشتر غیرکلاغ های بالدار را به جنب و جوش انداخته که خود را مهیای مهاجرت از ییلاق بکنند. مادرها به سر و روی بچه ها دستی میکشند، لباس گرم تنشان میکنند و باید و نبایدهای سفر را در گوششان میخوانند. بچه ها که تا حالا برای خودشان قد و بالایی به هم زده اند از فرط هیجان تمام حرفهای مادر را از این گوش نگرفته از آن گوش در میکنند و یک جا بند نیستند. با این حال مادرها همچنان مسیر را توضیح میدهند و خطرات دور افتادن از گروه را برای صدمین بار گوشزد میکنند. پدرها درگیر بستن چمدانها و خالی کردن لانه ها هستند. بعد هم نوک درختی دور هم جمع میشوند، مسیر سفر هر ساله را مرور میکنند و قطبنماهایشان را با هم تنظیم میکنند. دسته ها، به محض این که خیالشان از همه چیز راحت میشود، یکی یکی کوس سفر را میزنند و راهی میشوند.
کلاغ ها اما اهل مهاجرت نبوده اند و نیستند. نه بیم سرما دارند و نه از گرما شکایتی میکنند. کلاغ ها وقتی جایی را برای سکونت انتخاب کنند تمام خوبی ها و بدی هایش را یکجا به جان میخرند. همین ناخدا میگفتند پانزده سال پیش روی یکی از درختهای همین محل به دنیا آمده. الان هم پنج سالی بود که روی درخت وسط باغ خانه کرده بود. بعدها از خودش شنیدم که اگر به خاطر آن اره برقیِ این همهچیزخوارهای نارنجی پوش نبود هرگز حاضر نبوده که درخت محل تولدش را ترک کند.
ناخدا بچه ها را که دور هم جمع کرده بود حکم هر ساله را داده بود: «کلاغ ها برای شش روز زمین گیر میشوند.» آسمان شهر این شش روز پرتردد ترین روزهای خود را تجربه میکرد و در این مدت، کلاغها که زندگی شان با شش روز قبل تر و شش روز بعدترش تفاوت چندانی نداشت بیشتر دور و بر لانه هایشان میپلکیدند و چند روزی را بیشتر با اندوخته شان سر میکردند تا هر چه کمتر با پروازشان آرامش غیرکلاغ ها را به هم بزنند.
من که تازه وارد بودم و هنوز خوب جا نیافتاده بودم و انباری و دفتری و دستکی برای خودم به هم نزده بودم از طرف بزرگترها اجازه داشتم که به گشت و گذار روزانه و جستجوی غذا ادامه دهم. ننه قاری گفته بود که بد نیست سری هم به لانه هایی که خالی شده است بکشم، شاید جای حاضر و آمادهای بهتر از خانه ی فعلی ام نصیبم شود. و زیر لبی اضافه کرده بود «بالاخره باید به فکر آینده و سر و همسر هم بود» ... من؟ ازدواج؟ با یک کلاغ؟ ...
به هر حال، شش روزی که گذشت فرصت خوبی بود برای من. دورادور تک تک شان را زیر نظر گرفتم. هر چند خیلی بعید بود اما امیدوارم بودم که شاید حتی بتوانم خیلی زودتر از موعد از رازشان پرده بردارم. هر چند هنوز سر نخی در راستای اهداف عملیات پیدا نکرده ام اما چیزی در مورد کلاغها فهمیدم که شاید حتی خودشان هم در مورد خودشان ندانند. امروز عصر که دوباره دور هم جمع شویم من همه شان را یک جور بهتری میشناسم. این شش روز، هر بار که جمعی از غیرکلاغها پر میگرفتند چیزی در تهِ نگاهِ کلاغها پر پر میزد. چیزی که مطئمن نیستم حسرت سفر بود، یا یک دلتنگی زودهنگام.
باز هم ادامه دارد ...
------------------------------------------------------------
زیرنویس: این متن برای فراخوان انشا نویسی با موضوع «یک روز پاییزی در ییلاق» نوشته شده است.
------------------------------------------------------------
موضوعات انشاها و شرکت کنندگان
یک. ده بهمن: روزی که کلاغ شدم (یک روز به جای کلاغ)
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
دو. یازده بهمن: یک روز پاییزی در ییلاق
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
سه. دوازده بهمن : ماجرای دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه میگذرد؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
چهار. سیزده بهمن: کفش هایم کو؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
پنج. چهارده بهمن: روی خط کشی عابر پیاده
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
شش. پانزده بهمن: سر و گوشم را آب دادم سبز شد
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
برچسبها: انشا، کلاغ، داستان
از قرارگاه تا محل مورد نظر سه روز راه بود. قرار بود که مسیر را با حوصله و سر صبر طی کنم و خودم را با زیست بوم جدید وفق دهم. هر چند اولین بار بود که پا به این منطقه میگذاشتم اما در این چند روز هنوز به چیز غیر منتظره ای بر نخورده بودم و این خود گویای صحت و دقت اطلاعاتی بود که از پیش در مورد جغرافیای این منطقه در اختیارم قرار داده شده بود. غیر بومی بودن من یکی از شروط لازم برای موفقیت این عملیات بود. برای پیشبرد عملیات از مهرههای بومی بهرهی زیادی برده شده بود، اما از این جا به بعد کار ناشناس بودن و ناشناس ماندن من اهمیت ویژه ای داشت.
از روزی که از تیم آموزش جدا میشدم تا روز به ثمر رسیدن عملیات یکه بودم و تنها. وقت و بودجه ی زیادی صرف تا این جای کار شده بود؛ برنامه ریزی های دقیق، آموزش های فشرده و همه این ها بار مسئولیتی که به دوش من بود را سنگینتر و نگرانی من را بیشتر میکرد. بعد از سه ماه تمرینات شبانه روزی مربی در آخرین لحظه فقط یک چیز را گوشزد کرده بود: «کلاغ بودنت را باور داشته باش» و من درست همین سه روزِ سفر را فرصت داشتم تا با هویت جدیدم کنار بیایم.
سختی و پیچیدگی کار بر هر غیرِکلاغی معلوم بود. کاری که از نظر بسیاری کاملا غیرعملی بود و از پیش محکوم به شکست. اما دست یافتن به راز سر به مهر مافیای کلاغ ها در سالهای اخیر تا حدی برای همه اهمیت یافته بود که تمام غیرِکلاغ ها را بر آن داشته بود که برای به ثمر رسانیدن این عملیات از هر آنچه که دارند مایه بگذارند.
کلاغ بودن به هیچ وجه کار ساده ای نیست و این در همین چند روز گذشته که پا به دستهی کلاغهای ناخدا گذاشته بودم عملاً به من ثابت شده است. کلاغ ها ساده زیستند اما ساده گیر نه. دقت بالا، آشنایی با قوانین، و پای بندی به اصول از لازمه های کلاغ بودن است. برای فراگیری قوانین اجتماعیِ کلاغها ماه ها آموزش دیده بودم. اما تنها با ورود به یکی از جوامع آنها بود که میتوانستم خودم را محک بزنم.
کتابچه راهنما میگفت در دنیای کلاغها موجودات از نظر علمی از سه دسته خارج نیستند: یا کلاغند، یا آدمیزاد و یا غیرِکلاغ. کلاغها محبوبند، از هر نژاد، دسته یا قبیله ای که باشند، آدمیزاد خطرناک است و غیرکلاغ، بی ارزش. در نادیده گرفته شدنِ غیرکلاغها شکی نداشتم، از احترام بالایی که کلاغهای یک دسته برای یکدیگر قائل بودند و اهمیت بالایی که به روابط خانوادگی میدادند هم با خبر بودم، اما دنیای آدمها برای منی که سالها در جایی دور از این دیوارهای سیمانی و برجهای سر به فلک کشیده زندگی کرده بودم بیگانه بود. ناخدا آدمها را دو دسته کرده بود: فلزیها و همه چیز خوارها. فلزی ها افقی حرکت میکردند و همه چیزخوارها عمودی میایستادند. مهم نبود که آدمها به کدام دسته تعلق داشته باشند، دوری کردن از آنها واجب شرعی و عقلانی بود.
ادامه دارد ...
------------------------------------------------------------
زیرنویس: این متن برای فراخوان انشا نویسی با موضوع «روزی که کلاغ شدم (یک روز به جای کلاغ)» نوشته شده است.
------------------------------------------------------------
موضوعات انشاها و شرکت کنندگان
یک. ده بهمن: روزی که کلاغ شدم (یک روز به جای کلاغ)
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
دو. یازده بهمن: یک روز پاییزی در ییلاق
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
سه. دوازده بهمن : ماجرای دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه میگذرد؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
چهار. سیزده بهمن: کفش هایم کو؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
پنج. چهارده بهمن: روی خط کشی عابر پیاده
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
شش. پانزده بهمن: سر و گوشم را آب دادم سبز شد
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
برچسبها: انشا، کلاغ، داستان
یک. اومدم که آخرین پستم قبل از برگزاری فراخوان انشانویسی رو بزنم (از همین تریبون اعلام کنم که همه دعوتید). حالا درست که من خودم به پگاه گفتم که پایه ام اینها رو با هم بنویسیم (حرف صرفا سر دو نویسی بود نه همه نویسی) اما آخه روزی یه پست! آخه در توان من میگنجه؟! بعدش هم درسته که من قبل از همه (حتی خود پگاه) از موضوعات با خبر بودم، اما مدیونید اگر فکر کنید که تا این لحظه چیزی بر جریده ی عالم در این باب ثبت کردم. من دیقه نودی هستم اما فل البداهه نویس خوبی نیستم. ببینیم چی میشه.
دو. چند روزیه حال خوشی دارم. مدتی رو در انزوای خود خواسته بودم. از آبان میل به در خود فرو رفتن داشتم که هی نمیشد و نمیشد. حتی تا اواخر آذر هم به مقصود نرسیدم. اما تقریبا از بعد از تهران نوردی بالاخره شد که بشه. الان، بعد از دیدار روز جمعه، فک میکنم که به پایان این حس انزوا طلبی رسیده باشم. شاید به نظر بعضیها مسخره بیاد ولی ارتباط برقرار کردن با دیگران از من انرژی میبره. و هر چند وقت یه بار به یه جایی میرسم که دیگه انرژی ای ندارم که برای این کار صرف کنم. یعنی یه بازه ای میشه که شروع میکنم به هشدار low battery دادن، تا این که بالاخره اندوختهی انرژیم به آخر میرسه و کلا خاموش میشم. پیشترها این نیازم به خلوت کردن و پس زدن دیدارهای دوستانه مایه ی عذاب وجدانم بود. الان با شناخت بهتر از روحیاتم و شخصیتم اون رو بخشی از نیازهای طبیعیم میدونم.
سه. حضور اون روزم فقط برای این بود که نشون بدم که: ژُ پُ. برای تو فرقی نمیکرد. میدونم. اما برای من مهم بود. شک نداشتم به کاری که کردم، اما الان مطمئن تر هم شدم. یه چیزی رو هم ضمنی فهمیدم، به تو اندک امیدی هست، البته اگر اونا بخوان. خلاصه که الان جفتتون دست در دست هم دادید برای بهتر نشدن. خوبیهای جفتتون رو میبینم. کاش عوض شید.
چهار. من خیلی وقتها حرفم رو میخورم. خیلی وقتها حتی زحمت گفتنش رو به خودم نمیدم. گاهی میترسم، گاهی روم نمیشه، گاهی انقدر بی اهمیت میدونمشون که زحمت شنیدنشون رو به کسی نمیدم. این بار اما اگر تلاشی نکردم بیشتر به خاطر این بود که میدونستم این گفته ها حتی اگر شنیده بشن جدی گرفته نمیشن.
پنج. از مسخره شدن خوشم نمیاد (تقریبا مثل همه). مسئله ی برخوردن یا برنخوردن نیست. اعتماد به نفسم رو از دست میدم. اعتماد به نفس من کلا چیز حساس و متزلزلیه. همیشه باید حواسم بهش باشه که خش برنداره یا نشکنه.
شش. یه شاگردی داشتم، اون زمان سال آخر کارشناسی بود، رشتهی حقوق. از بچه های دانشگاه خودمون بود. چند سالی بزرگتر بود از من، قد بلند بود و نسبتا چهارشونه. معمولا با کت و شلوار میومد سر کلاس و قبل و بعد از هر کلاس خیلی رسمی و جدی بود. (بالاخره قرار بود تا چند وقت دیگه بشه یکی از وکلای این مملکت. اصلا بچههای دانشکده حقوق رو که ببنید جدیت و رسمیت به یک شکلی از وجناتشون مشهوده) با همه ی این ها، سر کلاس که مینشست، همه چیز عوض میشد. در مقام شاگرد، در چشم به هم زدنی، تبدیل میشد به یک پسر بچه ی پنج ساله ی شیرین و دوست داشتنی که هر آن میخواستی بابت اشتباهات بامزه ای که میکرد که فقط و فقط خاص خودش بود، بری و لپش رو بکشی!
الان، وسط نوشتن این متن، با دیدن کلید « ؟ / ? » یه هو یادش افتادم! بعد از پنج سال! آخه اون همیشه علامت سوالهاش رو برعکس میگذاشت! یعنی جمله ش رو انگلیسی مینوشت ولی بنا به عادت معمول علامت سوالش رو فارسی میگذاشت!
این اولین کلاسی بود که تدریس میکردم. عاشق تک تک بچه های اون کلاس بودم و هستم.
هفت. یکی از عکسهام رو ادیت کرده برام فرستاده، خیلی خوب شده! یعنی خیلی ها! کاملا مناسب برای روی جلد آلبوم. از اون روزی که این عکسه رو برام فرستاده قرار شده یه آلبوم رپ یا راک بخونم بدم بیرون که این رو بزنیم روی جلدش! [از مصادیق دوختن کت برای دکمه]
هشت. بچهها که جلسه اول شروع میکنن به معرفی کردن خودشون میبینی هر یکی خفن تر از اون یکیه! یکی کارگردانه، اون یکی خلبان. یکی مهندسی شیمی خونده تو شرکت نفته اون یکی مکانیک خونده و توی یکی از شرکت های خودروسازی. یکی داره ارشد مهنسی صنایع رو از علم و صنعت میگیره، اون یکی حقوق جزاییش رو تو بهشتی تموم کرده استاد دانشگاهست. آخری هم که دو تا ارشد داره و پذیرش دکتریش رو هم برای فلان جا گرفته. دکتری همین جا رو هم قبول شده بود اگر نرفته صرفا به خاطر این بوده که ترجیح میداده تغییر گرایش بده! حسرتش به دلمون موند یکی بیاد سر کلاس فرانسه و بگه دیپلمه هستم، خانه دار!
برچسبها: پراکنده
پرتاب جنسیت
همونطور که توی نوشتهی قبلی گفتم همهی واژههای فرانسوی یا به طور دقیقتر همه ی واژههایی که از نظر دستوری اسم هستند جنسیت دارن. تشخیص جنسیتها هر چند روشهایی داره اما این روشها اینقدر استثناء بردار هستند که خیلی ساده باید گفت که بهترین راهِ یادگرفتن جنسیتها حفظ کردنشونه. اصولاً توی فرانسه لغت رو با جنسیتش حفظ میکنند. مثلا به جای table ترکیب la table رو به یاد میسپرن و به جای Stylo، un stylo رو در خاطر نگه میدارن.
من که از همون اوان کودکی حافظه نداشتم و ندارم. از طرفی هم وسواس چک کردن واژهنامه دارم. اینه که موقع حرف زدن که حالا نه، ولی پای نوشتن همیشه سرم توی دیکسیونِغــه. یعنی تک تک واژهها، حتی اونایی که جنسیتشون رو میدونم، رو باید یک بار اون تو نگاه کنم تا مطمئن بشم و گرنه همین جور بین le و la (حروف تعریف مذکر و موئث) دو به شک میمونم. (همین اخلاق بد رو موقع ترجمه هم دارم. دونه دونه واژهها حتی اونهایی که معانیشون رو میدونم و برابرهای مناسبی هم براشون در ذهن دارم رو یه دور نگاه میکنم. همیشه فک میکنم این جوری برابری بهتر از اون چه که توی مغزم هست برای اون واژه پیدا میشه.)
ترم پیش بالاخره از دست خودم کلافه شدم و تصمیم گرفتم این رویه رو کنار بذارم. همینک که در خدمت شما هستم از روش جایگزینِ «پرتابِ جنسیت» بهره میبرم! اینی که گفتم یعنی چی؟ یعنی این که حتی در برخورد با واژههای جدید بدون چک کردن و با اعتماد به نفس تمام کاملاً رو هوا تصمیم میگیرم که مونث هستن یا مذکر.
هنوز یادم نرفته معلم ترم پیش یه بار که در ملاء عام این روش رو به کار بستم چه طور غضبناک نگاهم کرد. معلمه یه واژه ی جدیدی رو پای تخته نوشته بود. یکی از بچهها پرسید مونثه یا مذکر. من من سر و روی واژه رو یک نگاهی انداختم و خیلی خوشحال و با اعتماد به نفس گفتم مذکر! معلمه سه ثانیه چپ چپ نگاهم کرد بعد برگشت به کسی که سوال کرده بود جواب داد: مونث!
اون موقع تازه کار بودم ولی الان وضعیتم خیلی بهتر شده. شاید بقیه حس نکنن ولی خودم کاملا متوجه پیشرفتم هستم. تعداد بارهایی که واژهنامه باز میکنم نصف شده، جنسیت واژههای جدید هم بهتر توی خاطرم میمونه. میدونید، این کار درست مثل حذف چرخهای کمکی توی یاد گرفتن دوچرخه سواریه. تا وقتی که هستن اعتماد به نفس نداری. به محض این که نیست بشن تازه میفهمی که چه قابلیتهایی داری!
نوشتههای مرتبط: بخش یک - بخش سه
برچسبها: فرانسه، جنسیت، زبان
تفکیک جنسیتی
یادم میاد که توی مدرسه از مشکلات اساسیم با زبان عربی این بود که مونث و مذکر داره! خب فکرش رو هم نمیکردم روزی داوطلبانه شروع به یادگیری زبانی بکنم که به همین عارضه دچاره! البته فرانسه و عربی تنها زبانهایی نیستن که این خصوصیت رو دارن. کم نیستن زبانهای اینچنینی. خوشبختانه انگلیسیها به جدا کردن سوم شخص مفرد بسنده کردن. اما توی فرانسه جنست تمامی اشیا مشخصه، صفتها بر اساس اسمی که توصیف میکنند تغییر میکنند، و این در حالتهایی بر روی صرف افعال هم تاثیر میذاره و خب یاد گرفتن همهی اینها برای من فارسی زبان که هیچ گونه تفکیک جنسیتیای (به خصوص در بخش دستور) توی زبانم وجود نداره واقعا دشواره. تصور این که تلفن همراه خانوم باشه و کامپیوتر آقا خب قوهی تخیل قویای میخواد!
جالبه بدونید که همون قدر که ما فارسی زبانها سر این تفکیک جنسیتی زجر میکشیم (و باید دونه دونه موهای سرمون رو بکنیم تا دو خط خارجه ای صحبت کنیم)، این خارجیهای جنسیت زده هم از دیدن زبان بیدنگ و فنگ ما انگشت عجب به دندان میگزند و شدیداً حس میکنند که یک جای کار ایراد داره! آخه چه طور ممکنه که این همه خانوم و آقا همگی در یک وجود متجلی بشند؟!!!
دیسکلیمر (سلب مسئولیت): حالا من این رو نوشتم ولی اگر پس فردا روزی برامون مایهی دردسر بشه و دولت و مجلس بعد از طرح تفکیک جنسیتی دانشگاهها و کتب درسی اقدام به تصویب طرح تفکیک جنسیتی زبان فارسی بکنند مسئولیتش با من نیست ها!!!!
برچسبها: فرانسه، جنسیت، زبان