سلام مامان، الان دقیقاً شش ماه شد. دقیقاً شش ماه که از دریچۀ نگاهت توی عکس باهات صحبت می‌کنم. شش ماه که به چیزهایی فکر می‌کنم که رهایم نمی‌کنند. به این که آخرین نفری بودم که پیشت بودم و نمی‌دانستم که این بودن آخرین بودن است. به این که کمک لازم داشتی و کمکی از دستم برنیامد. به ابعاد ناتوانی و بی‌چارگی‌ام ...

دقیقاً شش ماه شد. از رفتنت گذشت. شش ماه است که من با عکست حرف می‌زنم. عکسی که مال روزهایی هست که من هنوز نبودم. نگاه نافذ عکس مثل روزهای بودنت جدی نگاهم می‌کند و ...

خاطرات من با محرم، یعنی خاطرات من با مامان. اصلاً سر و ته همۀ خاطرات مذهبیِ زندگی من پیوند می‌خورد به مامان. مامان سید بود، با اعتقادات مذهبی بالا. کل محرم و صفر را سیاه تن می‌کرد و آرایش نمی‌کرد. از روز اول محرم تا اربعین زیارت عاشورا می‌خواند. در این پنجاه روز صبح زود بیدار می‌شد و زیارت عاشورا می‌خواند. صبح تا ظهر را همین‌طور که توی آشپزخونه مشغول بود تسبیحاتش را زیر لب می‌خواند. یک تسبیح مشکی داشت که آویزان می‌کرد به یک میخی از دیوار آشپزخانه و به ازای هر تسبیحی که می‌گفت یک دانه جا به جا می‌کرد. چه روزهایی که صبح‌ها با صدای ذکر و تسبیحات مامان از خواب بیدار نشدم ... اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ، اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ ، وَشٰايَعَتْ وَبٰايَعَتْ وَتٰابَعَتْ عَلىٰ قَتْلِهِ ، اَللّٰهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً.

خبر که آمد سرشار از گریه شدم. امیدم ناامید شده بود. قبل از این که بفهمم کی به کی است، خانه پر شد از مهمان. خودم را در حیاط پنهان کردم. ف آمد و به بهانه‌ی آوردن لباس مشکی فراری شدم. راهی خانه شدیم. دوش گرفتم و زیر آب یک دل سیر گریه کردم. آب اشک‌هایم را شست و برد. برگشتیم و من دیگر سخت و سرد بودم. نه اشکی و نه آهی. فقط کارهای خانه بود که باید رتق و فتق می‌شد و مهمان‌هایی که باید پذیرایی می‌شدند، همان‌طور که تو سپرده بودی.

​​​​​​از گریهٔ مهمان‌ها در عجب بودم. تنهایی من گریه داشت اما رفتن تو، نه.

از نوشته‌هایِ نیمه‌کارهٔ بعد از رفتن مامان

خرداد ۱۳۹۸


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 7:27 | لینک  | 


پیراهن یشمیِ گل دار چه خوب به تنت می‌نشست. پیرهن یشمی لختی با یقه قایقیِ خردلی که هنر دست خودت بود، به علاوۀ آویز عقیق سبزی که خیلی دوستش داشتی و در قاب طلایی رنگش روی سفیدی پوستت خودنمایی می‌کرد.

پ.ن. این توصیف سال‌هاست که در بخش منتشر نشده‌های وبلاگ مانده است. هر چند ماه یک بار سراغش می‌آیم. ترتیب کلمات را عوض می‌کنم، اما گویا گویای تصویری که در ذهنم است، نیست.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 8:53 | لینک  | 


آن روز بیوه‌ی جوانی را دیدم که سرپرست یک خانواده پنج نفره و بی‌درآمد بود‌. کلمات «تکیده» و «رنجور» با دیدن چهره‌اش برایم معنا شد.

بی‌شک خانواده‌های زیادی با مشکلات دست و پنجه نرم می‌کنند و در وضعیتی شاید بدتر از این. من تحمل دیدن مشکلات مردم را ندارم. ترجیح می‌دهم کبکِ سر در برفی باشم که بی‌خبر از تلخی‌های روزگار زندگی می‌کند. کلا باخبر شدن از مشکلی که چاره‌ای برایش نداشته باشم آشفته‌ام می‌کند.

از بچگی یکی از دغدغه‌هایم خانه‌دار کردن بی‌خانه‌مان‌ها بود، در شرایطی که خودمان هم صاحب‌خانه نبودیم و هر سال را با نگرانی افزایش اجاره بهای سال بعد سر می‌کردیم. راه‌حل‌های ساده‌انگارانه‌ای داشتم که فقط به درد آدم‌های بی غل و غش، ساده‌دل و ساده زیست می‌خورد. بزرگ‌تر که شدم دیدم ابعاد مشکلات مردم گسترده‌تر است: سرپناه، درآمد، فرهنگ، اعتیاد و بیماری‌های سخت...

منی که به امید زنده‌ام همچنان ناامیدانه منتظر آرمان شهری هستم با سنگِ بنایِ مهر.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:54 | لینک  |