خدا پدر و مادر کسی که VLOOKUP رو اختراع کرد رو بیامرزه. نور به قبرش بباره.
اکسل برنامه جالبیه با امکانات هیجان انگیز. البته هیجان انگیز برای کسی که اهلش باشه. اگر اندکی با عدد و رقم و جدول و آمار و اطلاعات سر و کار دارید، توصیه میکنم حتما یک دورۀ اکسل بگذرونید و از امکاناتش بهره کافی و وافی ببرید.
من اکسل رو توی کار یادگرفتم. کلاس نرفته بودم تا همین یک سال پیش. اومدم کلاس برم. ازم امتحان گرفتن که ببینند دورۀ مبتدی برم یا دورۀ تکمیلی. دورۀ تکمیلی قبول شدم که برای خودم خیلی جای افتخار داشت. خیلی از کسان دیگه ای که با من امتحان دادن قبلا دورۀ مبتدی رو گذرونده بودن اما از بس که کار نکرده بودند همه چیز از یادشون رفته بود و مجبور شدند دوباره برن همون دورۀ مبتدی رو شرکت بکنند.
وی لوک آپ رو هم از قدیم کژ دار و مریز بلد بودم اما حرفه ای نبودم. همیشه به یک مقدار بدبختی وی لوک آپ میبستم. اما از قبل از عید کارم سنگین شده. 18 مورد جدید به کارهای قبلی م اضافه شده که نگه داشتن آمار ورودی و خروجی شون برام واقعا دشوار بود. این بود که دست به دامن وی لوک آپ شدم و خداییش انقدری که وی لوک آپ توی این دو ماهه به کارم اومده، توی کل دورانی کاریم ازش استفاده نکرده بود.
اهل جنگیدن نیستم. آدمی هستم که راضی هستم. اگر دنبال بهبودی هستم سعی میکنم خودم ایجادش کنم، از خودم و درونم و با سرمایه ای که خودم دارم. معمولاً تقاضایی ندارم. سر به زیر و ساکت هستم و توی دنیای درونم زندگی میکنم. چه شاد باشد و چه غمگین، همه چیز در همین دنیای انحصاری خودم می گردد. دنیایی که خودم را شامل میشود و شاید یک شعاع نیم تا یک متری اطرافم را. آدمهای بیرون هم اگر در این شعاع بیرونی قرار گرفته باشند، از حال و روزم با خبر هستند و گرنه که فقط یک قیافه از من میبینند. که فکر میکنم بیشتر اوقات این قیافه نه خیلی خوشحال است و نه خیلی ناراحت.
اما برای نور جنگیدم. شاید اسمش جنگیدن نباشد اما تلاش بیرونی داشتم. به هر کسی که فکر میکردم منتقل کردم. درخواست کردم. طلب کردم. گفتم که خواسته ای دارم که مشروع است و منطقی. از خودم بیرون آمدم و حرف زدم با آدمهایی گاه آشنا و گاه غریبه. اما نتیجه نگرفتم.
اما اینجا با خواستن و طلب کردن کاری پیش نمیرود. به عمل کار برآید به سخن دانی نیست، زیادی اینجا پر رنگ است. عمل هم باید عمل خودت باشد. یعنی کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من هست. باید اعتراف کنم که در این مورد کاری از دستم بر نمیآید. دستم کوتاه است، عملاً در این مورد صدق میکند. پنجرهها در ارتفاع سه متری هستند و دور از دسترس.
نمیدانم سکوت کنم و به همین نوری که نیست راضی باشم. یا به گفتن و گفتن و یادآوری و پا فشاری ادامه بدهم ... نمیدانم.
برچسبها: کار
We are made not by our ability to reason but by our need to dramatize ourselves and our situations. In drama reason and imagination elucidate each other. This enables us to understand ourselves and what we do. Dramatization in all its forms is the one means we have of creating this knowledge and constantly recreating our humanness.
-- Edward Bond