سلام
این بار موقع خداحافظی دلم تنگتر از قبل شد. انگار میدانست که این سفر بیشتر به طول خواهد انجامید. نامه و توضیح تأخیرت دو روز پیش رسید. هنوز نمیدانم چند روز دیگر باید منتظر بمانی. اینجا از روزی که رفتهای خورشید هم رفته است. هوا هوای زمستان است و آسمان گرفته. ابرها دل پری دارند اما انگار واهمه دارند از باریدن، از خالی شدن. دل من اما به سرو سبز وسط باغچه خوش است که بی اعتنا به تغییر فصل بالا بلند است و ...
دیروز میترا زنگ زده بود با تو صحبت کند، نبودی، به ناچار سفره ی دلش را برای من باز کرد. نمیدانست رفته ای. راست میگفت. فرصت نکرده بودیم خبر بدهیم که سفرت جلو افتاده. (زودتر رفتی، دیرتر هم برمیگردی؟ به خدا انصاف نیست). حدس بزن چه کارت داشت؟ زنگ زده بود بگوید خان دایی شدهای، یا حداقل تا چند ماه دیگر میشوی ... اگر ... به همین اگر که رسید بغضش ترکید. میترسد هنوز. حق هم دارد بنده ی خدا. من هم بودم نگرانی امانم را میبرید. فکر کن نه ماه منتظر بنشینی با کلی امید و آرزو و بعد بچه عمرش به دنیا نباشد! مرتضی هم کم ضربه نخورد. زن و شوهر هر دو هم امیدوارند هم نگران. هیچ کدام هم جرأت نمیکند حرفهایش را با طرف مقابل در میان بگذارد، از ترس این که مبادا حال و روز آن یکی از اینی که هست هم بدتر بشود. کلی باهاش حرف زدم، دلداریش دادم، شوخی کردم، خنداندمش، خندید، گفت بهتر شده، تشکر کرد، اما راستش میدانم که هیچ کدام از حرفهایم به اندازهی شنیدن صدای تو دلگرمش نمیکرد. به خدا که من به این رابطهی خواهر و برادری شما حسودیم میشود.
این روزها کار چندان خوب پیش نمیرود. بیشتر بیکاری است تا کار. هیچ وقت فکر نمیکردم بیکاری هم انقدر خسته کننده باشد. گاهی یاد آن روزهایی میافتم که وقت سر خاراندن هم نداشتیم. آرزوی همچین روزی را میکردیم. این روزها اما کامپیوتر بازی هم حوصلهی آدم را سر میبرد. راستی، امروز صبح شیر باز سر رفت ... مامان همیشه میگفت شیر منتظر است رویت را بکنی آن ور که سر برود! تا وقتی که بالا سرش بایستی یک غل هم نمیزند، کافی است به کار دیگری مشغول شوی تا سر برود! خلاصه، شیر سر رفت، آمدم گاز را تمیز کنم نزدیک بود دیر کنم و از سرویس جا بمانم که خب خدا را شکر، به کوری چشم دشمنان این مقصود حاصل نشد!!!! تکهی آخر راه را که میدویدم مجبور شدم لبخند پت و پهنی هم تحویل بقال سر کوچه بدهم که از روی رودروایستی هم که شده دیگر آنطور چپ چپ نگاهم نکند! اصلاً این شیر را از همین بقالی خریده بودم! اصلاً شیرهایی که از اینجا میخریم بی برو برگرد سر میروند! اصلاً من میدانم، این آدم چشم دیدن من را ندارد، شیرهایی که قرار است سر بروند را به من میاندازد!!! ... توهم توطئه ... دستهای پشت پرده ... کاسههای زیر نیم کاسه!
زیرنویس: این یکی رو تلاش نکردم به جایی برسونم. برای این که میشد همین جور ادامه ش داد ... شاید بعدترها حوصله م کشید و ادامه ش دادم. :)
برچسبها: نیمهکاره، داستان، نامه
در سی و سومین سالروز پیروزیِ انقلابِ شکوهمندِ اسلامی (!) پدر جان در یک حرکت انتحاری به بربری گرویدند! اینجانب که از بعد از برداشته شدن یارانهی بربری، مدتی بود در مقام یک ترکِ اصیل از فیض حضور حداقل هفتهای سه روز این قوتِ غالبِ در خانهمان بی بهره بودم، مراتب استقبال و ذوق زدگی خود از این حرکت به شدت یههویی را رسماً به پدر جان ابلاغ نمودم.
طبق آخرین گزارشات واصله از پدر جان، صبح امروز یک محموله شامل دو عدد بربری به ارزشِ نه هزار ریال وارد خانهی ما شده بود که پس از روئیت شدن اشک شوق در چشمان اعضای خانوار و بلعیده شدن بخش اعظمی از منابع موجود، همین لحظاتی پیش، ذخایر خانه با دو عدد و نصفی بربری دیگر به ارزش ده هزار ریال تقویت شد.
برچسبها: بربری
نور از عقب افتاده. سایهام ذوق زده جلوتر از من راه میافتد و با گذر ماشینها این سو و آن سو میدود. من، همچون مادری نگران، سلانه سلانه از عقب میروم که نکند خدای ناکرده طفلم بیهوا زیر پای عابری غریبه له شود!
برچسبها: سایه
گفتند بهار شده.
بوی زیبایی به مشامم رسید.
آرام آرام سرم را از لاکم بیرون آوردم ... بادی وزید ... باران گرفت ... طوفان شد!
ترسیدم.
برگشتم.
برچسبها: تنهایی
الان دانشگاه هستم. نشستم دارم خر میزنم.
گرسنه مه.
تابستون شده. بوفه تعطیله. سلف تعطیله. تا نزدیکترین بقالی كلی راهه.
ساعت دو ظهره. از آسمون داره آتیش میباره و ... دل من داره ضعف میره.
احساس انسانهای قحطی زده رو دارم. امیدی نیست. فكر نمیكنم خیلی دووم بیارم.
این خطوط رو دارم مینویسم که آخرین اثرات رو از خودم به جا گذاشته باشم و بعد برم. اگر فردا روزی دیدید خبری و اثری ازم نیست، رد این نوشته رو بگیرید و بیاید دنبالم. توی طبقهی اول پیدام میكنید. پای یكی از كامپیوترهای سایت. نمیدونم وقتی میرسید بالای سرم در چه وضعیتی خواهم بود. امیدوارم آخرین تصویری كه ازم به جا میمونه خیلی دلخراش نباشه. تهویهی اینجا خوبه، خدا رو شکر. و این یعنی این که اگر زود بجنبید وقتی پیدام میكنید كه جسدم هنوز بو نگرفته. «علت مرگ: گرسنگی و ضعف شدید. به نظر میاد كه در آخرين لحظات تلاش كرده كه با آخرین توانی كه در انگشتانش بوده مسیر رفت و برگشتیِ بین O، S و S رو روی صحفه كلید طی كنه.»
وصیتی ندارم جز این كه، بچههای خوبی باشید، موهای همدیگه رو نكشید، سر همدیگه داد نزنید و اسباب بازی هم رو برندارید. اینقدر هم توی اینترنت ولگردی نكنید. خوبیت نداره. از من میشنوید، برید بنشینید پای درس و مشقتون. چرا که اصولاً در زندگی دو راه بیشتر ندارید، يک این که آیندهی این مملكت رو بسازید و دو این که فرار مغـ.ـزها کنید. در هر دو صورت هم این آخرین پند من چارهی راهتون خواهد بود.
زیاده عرضی نیست
امضا: آی با كلاه از نوع رو به موت
مورخ دوازدهم تير ماه سنهی هزار و سیصد و نود
توی مغزم میدونِ جنگه! افکار مثبت و منفی به سمت همدیگه کلمه پرتاب میکنند و هر چند وقت یک بار هم صدای انفجار میاد. من که اون جا نیستم ببینم چه خبره. این جا نشستم، تنهام، و دارم صداها رو میشنوم. نمیدونم تا کی قراره ادامه پیدا کنه!
یه هفته پیش
برچسبها: ذهن
چیز خاصی به ذهنم نرسید که برای این گزیده بنویسم، آخه قبلا راجع به خود کتاب و نویسنده ش حرف زدم: + +
نور تندی چشمش را زد: آفتاب از لای برگهای درخت مو سرک میکشید و پنهان میشد: احساس میکرد بعد از یک تماس جسمی طولانی به خواب رفته و وقتی بلند شده که آفتاب حسابی بالا آمده: چیز دیگری به فکرش نمیرسید. زُل زده بود همین طور به خوشههای انگور که پشه بند را احاطه کرده بود. خوشههای هر شاخه یک رنگی بود: سیاه، سرخ، سبز: پدر و برادرش با زحمت آنها را پیوند زده بودند به هم. وقتی درخت پیوند را گرفته بود پدرش دیگر رو پا بند نبود:
«گول خورد، گول خورد!»
یک آن احساس خوشی بهش دست داد: موجی از گرما و شاید لذت به سراغش آمد: چیزی مثل یادآوری خاطرهی محو اما شیرین: شاید علت شادی پدرش را حالا میفهمید:
«گول خورد، گول خورد.»
نسیم خنکی برگهای درخت مو را تکان میداد: شاید آن حس شیرین و مست کننده ربط داشت به خوشههای انگور که دور تا دورش را گرفته بودند. دوست داشت مثل درخت حامله بود ...
برچسبها: کتاب، پستی
مدتهاست که سپر انداخته ام!
دیری ست که از آن قهرمان جنگهای تن به تن، چیزی نمانده است جز تنی خسته و زره پوش!
اولین باری که رسماً اشتباه کردم و بابتش چیزی رو از دست دادم، وقتی بود که توی دیکتهی کلاس اول، گوسفند رو نوشتم، گوفسند!
برچسبها: اشتباه
زن: شازده کوچولو رو خوندی؟
مرد: نه ... من تا مجبور نشم کتاب نمیخونم.
مکالمهی یک زوج، داخلِ «کتابسرای نیک»، در حالی که من منتظر ایستادم که فروشنده کتاب «آئورا» رو برام بیاره!
برچسبها: کتاب
حسش میکنم. شکه میشم. شاید حتی برای یه ثانیه (نه، چند صدم ثانیه) سر جام خشکم میزنه. دستم رو گرفته و ول کرده. فقط برای یک ثانیه. حس کردن سردی دستش تو دستم، شکهم میکنه. خیلی قبل از این که بتونم برگردم و ببینم کی بوده، رفته! و تو همون چند ثانیه، چند نفر جاش رو پر و خالی کردن.
میدونم که هیچ وقت نمیفهمم کی بوده، اما این رو هم میدونم که هیچ وقت نمیبخشمش.
برچسبها: خاطره، تنفر
دنباله
بعدِ هفت ســـال تنهایی، یک زمانی آرزوت بودم.
اما حالا چی؟!
میدونی که هفت عددِ مقدسیه؟!
هفت فاصلهی من بود از تو،
تو تمام این سالها که این قدر بهت نزدیک بودم!
برچسبها: هفت
دیدی ماه چه جوری میگیره؟
یواش ... یواش ... یواش ...
میره تو تاریکی و بعد همون جا میمونه!
.
.
.
حالا دلِ من هم گرفته ...
دلِ من هم درست همینجوری گرفته!
شده سیاهِ سیاه
تاریکِ تاریک
یه چیزی اومده واستاده جلوش نمیذاره روشنی بهش برسه!!!
پی نوشت: میخواستم این عکس رو بزارم، اما زیادی دراز بود!
برچسبها: ماه، دل