یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۶
میگه: HD باید در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که بدان می نگری.
حس بعد از تمیز کردن شیشه عینک ...
حس بعد از تمیز کردن شیشه عینک ...
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:45 | لینک
|
دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۶
به بابا میگم اون دورهای که روسها آذربایجان بودند رو شما یادت میاد. میگه من خیلی بچه بودم. میآمدن روستاها علوفه جمع میکردند. ما هم بیخبر از همه جا.
میگه یادمه سر درخت آلو نشسته بودم اومدن. دو تا شون هم شب خونه ما خوابیدن. بابا فرستاد یکی از اهالی ده که روسی میفهمید بیاد بگه چی میگن. شب رو موندن. صبح زود که میخواستند برن یکی شون به بابام گفته بود برو اون بچه رو بیدار کن بیار من ببینمش. گفته بود من یک بچۀ چهار پنج ساله دارم هم قدر همین که گذاشتم و اومدم اینجا.
برچسبها: قدیم، روس، خاطره
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:41 | لینک
|
دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۶
میگه: من کسی رو ندارم. خانمم نمیتونه بیاد. بچههام هم سر کار هستند.
میشنوم: من کسی رو ندارم ... من کسی رو ندارم ... من کسی رو ندارم ...
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:33 | لینک
|