اون روز تو آزمایشگاه یک خانمی بود که قرار بود همان روز سزارین بشه. دغدغه و‌ سوالش این بود که سوند رو قبل از بیهوشی می‌گذارند یا بعد بیهوشی؟ مسئول نمونه‌گیری آزمایشگاه، به عنوان مادری که دو تا سزارین داشته، بهش اطمینان داد که نترس، چیزی حس نمی‌کنی. حتی اگر قبل از بی‌حسی هم بگذارند،سوند درد نداره. فقط کمی سوزش داره.
نمی‌دونم چرا من از این دغدغه‌ها ندارم.
خانم بچۀ اولش بود. از فکرم گذشت که بیشتر از سوند باید نگران درد چند روزه (تا چندین روزۀ) بعد از سزارین باشه. البته که چیزی نگفتم.


برچسب‌ها: بارداری

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:0 | لینک  | 


همکلاسی‌م بود. اسمش شادی بود و برای ما نماد شادی.
دختر شوخ و شنگی با چشم‌های مشکی و پوست سبزه و موهای فرفری و دندان‌های ردیف سفید که تقریبا همیشه به خنده باز بود، مگر وقت‌هایی که قرار بود از خودش بگه. که کم پیش می‌آمد تن به این گفت و گو بده. بیشتر دوست داشت از بقیه بگه و در مورد بقیه. به قول خودش تا دو نفر تیک می‌زدن، قبل از این که خودشون متوجه بشن، شادی شاخک‌هاش تیز شده بود. می‌گفت بیاید سفر بریم ترکیه. با اتوبوس. تو پارک چادر بزنیم. می‌گفت و کسی پایه‌ش نبود. آخرش همین شکلی زمینی خودش رو به کنسرت کیهان کلهر تو عراق رسوند. با هم رفتیم به قول خودمون تور بهشت زهرا گردی. میخواست تو قبر خالی بخوابه. اما پیدا نکردیم. اما غسال‌خونه رو رفتیم. اون موقع هنوز ماشینی نشده بود.
می‌گفت دست خودم نیست، وقتی عصبی باشم پرخوری می‌کنم و من فکر می‌کردم چه روش عجیب و جالبی. پاتوق‌مون آش نیکو صفت بود و موزه هنرهای زیبا و کتابخانه ملی و گه‌گداری خانه هنرمندان.
این شعر مورد علاقه‌ش بود. لبش می‌خندید اما الزاماً دلش نه. مشاوره می‌رفت و به مشاورش می‌گفت healer و براش شعر می‌نوشت.
معلوم بود اینجا بند نمیشه. باباش رو به اسم کوچک صدا می‌کرد و پرایدشون رو قرض می‌گرفت ما رو می برد تور تهران شناسی، محله‌ی قدیم‌شون و خونه‌شون که میراث فرهنگی گرفته بود رو نشونمون می‌داد. بعد هم مهمون ‌مون می‌کرد به یک املت کارگری با رب سوخته تو تابه رویی.
فکر کنم 94 بود که رفت. فکر کنم آلمان. دیگه ارتباطم باهاش قطع شد. امیدوارم حالش خوب باشه.

شادی بود به معنای واقعی و گمشده و کمیاب

طفلی به نام شادی
دیریست گمشده ست
با چشمهای روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
محمدرضا شفیعی کدکنی


برچسب‌ها: شادی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:55 | لینک  | 


کرونا که شد از یک چیز خوشحال بودم. این که مامانم نیست و این روزها رو نمی‌بینه. جنگ که شد، از یک چیز خوشحال بودم. این که مامان و بابام نیستند و دومین جنگ زندگی‌شون رو نمی‌بینند.

هر چند که بودنشون مطمئناَ مایۀ آرامش بود. بودن دو تا آدمی که همۀ سال‌های زندگی پشت و پناهت بودند و انقدر خوب که با همۀ فراز و نشیب‌هایی که بود و امواج متلاطمی که خودشون تجربه کردند، نگذاشتند آب توی دلم تکون بخوره. هیچی امن‌تر از زندگی بین دو تا کوه نیست.


برچسب‌ها: جنگ

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 19:57 | لینک  | 


همسایهٔ طبقهٔ بالا خانم شاغلی بود که دو تا بچهٔ کوچک داشت. نمی‌دانم بیوه بود، مطلقه بود، یا شوهری داشتم که زود میرفت و دیر می‌آمد. فقط می‌دانم که زن تنهایی بود که برای سر کار رفتنش کسی را نداشت بچه‌ها را بسپرد بهش. 
صبح به صبح، اوضاع خانه را به سامان می‌کرد، خورد و خوراک بچه ها را جور می‌کرد، در را رویشان قفل می‌کرد و می‌رفت سر کار. به مامان هم می‌سپرد که هوای خانه را داشته باشد. مامان می‌گفت یک بار با صدای گرومپ گرومپِ در زدن بچه‌ها از جا پریده، دویده طبقهٔ بالا و متوجه شده چیزی در خانه آتش گرفته و بچه‌ها، ترسیده، مانده‌اند پشت در. جزییات ماجرا یادم نیست، همین‌قدر می‌دانم که خوشبختانه اتفاق بزرگی نبوده و به خیر گذشت است.

 

خونه خانم مدنی


برچسب‌ها: اجاره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:18 | لینک  | 


بچه‌تر که بودیم زیاد خانۀ خاله می‌رفتیم. پدر و مادرِ مادری چندین سال قبل به رحمت خدا رفته بودند. مامان مانده بود و یک خواهر در تهران که یک جورهایی همۀ قوم و خویشش بود. بدین ترتیب، خانۀ خاله برای من شده بود جایگزینِ خانۀ مادربزرگی که هرگز نداشتم و ندیده بودم. نوه خاله‌ها هم که هم سن و سالم بودند شدند هم‌بازی‌های دوران کودکی. زیاد اهل مهمانی نبودیم، اما خانۀ خاله فرق می‌کرد. اهل سفر هم نبودیم، اوضاع اقتصادی خانواده مجالی نمی‌داد، اما پارک و پیک‌نیک رفتن با شوهرخاله جایش را پر می‌کرد. 

یادش به خیر، خانۀ خاله جان که می‌رفتیم فله‌ای برنج پاک می‌کردیم. مامان می‌گفت خاله جان از بچگی به گرد برنج حساسیت داشته است این بود که در خانه‌شان برنج پاک کردن کار شوهرخاله بود. ما که از راه می‌رسیدیم و جاگیر می‌شدیم، مامان می‌گفت «بیار برنج‌هایت را پاک کنیم» و دبۀ برنج و مجمعینهای (سینی) بزرگ از راه می‌رسیدند. زیراندازی پهن می‌شد کف آشپزخانه و می‌نشستیم به پاک کردن. مردم از سبزی پاک کردن‌های دسته جمعی خاطره دارند، من از پاک کردن برنج. مهم بودکه برنج تمیز باشد. بدون سنگ، بدون فضله و عاری از برنج‌های دم سیاه. 

راستش همین تفاوت‌های کوچک است که فرق آدم‌ها با یکدیگر را شکل میدهد. خاله به جای مادربزرگ. برنج به جای سبزی. 

 


برچسب‌ها: خاطره، خاله

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:30 | لینک  | 


میگه: فقط تو نیستی ... بیشتر آدمهایی که اینجا میبینی مادر از دست دادند ... 
فکر میکنم: اوهوم. خودم هم به این فکر کرده بودم. یعنی تجربۀ هر کدوم از این آدمها چه شکلی بوده؟! 

میگه: دخترداییم پنج سال پیش ازدواج کرد. سه سال بود شوهرش درگیر سرطان حنجره بوده و ما هم خبر نداشتیم. چند ماه پیش خبردار شدیم. بنده خدا همین چند روز پیش فوت کرد.
فکر میکنم: بیچاره دختردایی و شوهرش، چیزی از زندگی شون نفهمیدن.

میگه: منم تجربه کردم. هفده سالم بود مادرم فوت کرد. پنج تا بچه رو بزرگ کردم.
فکر میکنم: و حالا اینه فرق بین من و تو. من یک تحصیل کردۀ کارمندم با حقوق و مزایا. تو یک کارگر پیمانکاری با حقوق حداقلی، که هر روز ساعتها توی آشپزخونۀ این شرکت سر پا می ایستی و برای منِ تحصیل کرده غذا آماده میکنی. و چه قدر تو شرف و عزتت نسبت به من بیشتره.

میگه: بهم سپرده برای پدرش که مریضه دعا کنی. گفته «آخه خانم تون خیلی پاکه»
فکر میکنم: انشالله شفا باشه برای همۀ مریض ها، ولی چرا باید قیافۀ من غلط انداز باشه. 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 17:0 | لینک  | 


 

با خودم وعده کرده بودم امشب به طرز شدید الحنی درس بخوانم. ساعت شش خواستم درس بخوانم که باز شیطان گولم زد. رفتم روزنامه و زیر انداز آوردم پهن کردم وسط اتاق گلدان گندمی را بغل زدم آوردم داخل. انقدر پر و پیمان شده که رد کردنش از درب نیمه باز بالکن سخت بود. گلدان سفالی که با هم خریدیم را آوردم که گندمی را چند قسمت کنم و یک قسمت خوبش را بکارم در آن. نیم ساعتی با گلدان قدیمی ور میرفتم که بتوانم گیاه را بکشم بیرون. نمی آمد که نمی آمد. بالاخره با هر بدبختی که بود درش آوردم. چنان ریشه داده بود که بیا و ببین. تقریبا نصف خاک گلدان خاک نبود. ریشه بود. ریشه های کلفت دیواره گلدان را پوشانده بود و ریشه های نازک ته گلدان به قطر یکی دو سانت به هم تنیده شده بودند. منظره ای بود دیدنی. هر جور نگاه کردم دیدم این ریشه ی تنیده جدا شدنی نیست. ترسیدم به ریشه دست بزنم گلدان خراب شود. ناامید رفتم یکی از گلدان پلاستیکی های بزرگ را آوردم چند سانتی با خاک پر کردم و گل مان را همان طور که بود جا دادم در گلدان جدید. قشنگ شد. ولی هنوز خودش را انداخته است. بارش سنگین است. حرص لازم دارم. چند تایی از برگ ها را کندم. یکی از خوشه هایش را هم گذاشتم در خاک که تا ده روز دیگر جدا کنم. چند تا خوشه دیگر هم دارد که باید یکی یکی سر و سامانی بهشان بدهم. 

 


برچسب‌ها: گلدان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:48 | لینک  | 


 

دیشب حس خوبی نداشتم. امشب هم بی انگیزگی در من موج میزند. آن شب بعد از رفتنت، بعد از افطار کمی خانه را مرتب کردم. کامل نه. فقط کمی. ظرف ها را از گوشه و کنار جمع کردم. لباسهای روی بند را خالی کردم روی مبل و طناب را تا کردم و گذاشتم سر جایش کنار یخچال. سیب زمینی و پیاز را جا دادم و پلاستیک هایی که جلوی آشپزخانه روی زمین ریخته بود را تا کردم گذاشتم یک گوشه. روی میز ناهار خوری را جمع و جور کردم و بالش های مبلها رو مرتب کردم. پیراهن هایی که اتو لازم داشتند رو روی یک چوب رختی جمع کردم تا سر فرصت اتو کنم و ... بیشتر از این حوصله ام نکشید. لباسهای تا نشده انباشته شده ماندند روی مبل و اتاق خواب به همان آشفتگی باقی ماند.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:36 | لینک  | 


 
بعد از دو شب خواب ماندن امروز بالاخره موفق شدم سحری بخورم. هر چه قدر اذان مغرب دور و دورتر شده است، اذان صبح آمده خودش را چسبانده به ما. سعی کردم زود بیدار بشوم اما سحری خوردنم باز هم هل هلکی شد. برنج و مرغ گرم کردم. مرغ ها در یخچال مانده بود و مزه گرفته بود. قاشق اول را به سختی قورت دادم. از قاشق دوم تصمیم گرفتم ترکیب خلاق بزنم و ته مانده خوراک لوبیای از پریشب مانده را گرم کردم و ریختم روی مرغ ها. خلاصه که خورشت جدیدی ساختم و به هر فنی بود سحری خوردم.
یادم باشد برای فردا قرمه سبزی گرم کنم. یک تکۀ دیگر مرغ مانده ولی نمی توانم بخورم. گذاشتم تو یخچال شاید عصری ببرم بگذارم در باغچه برای گربه ها.  

 


برچسب‌ها: سحر، رمضان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:50 | لینک  | 


 
بیدار که شدم دهنم مزۀ تلخی می داد. گیج و منگ خودم را به آشپزخانه رساندم و آب جوش گذاشتم بعد ولو شدم روی مبل. فکر میکردم خیلی دیر شده باشد. گفتم دم کشیدن چایی به افطار قد نمی دهد بهتر است با آب افطار کنم. تلویزیون را که روشن کردم دیدم هنوز کلی به افطار مانده بود.
می دانی، این روزها روزها کش آمده اند. زیادی هم کش آمده اند. آنقدر که خواب هم که مرا ببرد، باز دم بیدار شدنم کلی تا اذان فاصله است. 
 

برچسب‌ها: افطار، رمضان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:38 | لینک  | 



عصر است. رفته ام خرید خامه و خیار شور، پول را داده ام کیف را جا گذاشته ام در مغازه آمده ام.
صبح است، حاضر میشوم بروم سر کار، کیف را برمیدارم. سبک است. باز میکنم، کیف پول نیست. پول نقد، کارتهای بانکی، عکس و مدارک شناسایی، نیست. خانه را می گردم، نیست. حساب میکنم پول تاکسی و نانِ صبحانه بچه های شرکت چه قدر میشود. دو هزار و پانصد تومن و یک کارت بانکی که گوشه ی کیفم جا مانده امروزم را بس است.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:52 | لینک  | 


به بابا می‌گم اون دوره‌ای که روس‌ها آذربایجان بودند رو شما یادت میاد. می‌گه من خیلی بچه بودم. می‌آمدن روستاها علوفه جمع می‌کردند. ما هم بی‌خبر از همه جا.

می‌گه یادمه سر درخت آلو نشسته بودم اومدن. دو تا شون هم شب خونه ما خوابیدن. بابا فرستاد یکی از اهالی ده که روسی میفهمید بیاد بگه چی میگن. شب رو موندن. صبح زود که می‌خواستند برن یکی شون به بابام گفته بود برو اون بچه رو بیدار کن بیار من ببینمش. گفته بود من یک بچۀ چهار پنج ساله دارم هم قدر همین که گذاشتم و اومدم اینجا. 


برچسب‌ها: قدیم، روس، خاطره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:41 | لینک  | 


خیلی به این فکر کردم و می‌کنم که در این دوران باید خاطره نویسی کرد، ولی خوب، کو وقت. زندگی، شیرین و گاهی ترسناک، می‌آید و می‌گذرد. مثل گذر باد پاییزی و نقش به جا ماندۀ برگ‌های رنگ رنگ. خطی بنویسم یا نه، خاطرات ماندنی‌اند. همان بهتر که بگذارم خودشان همان رنگی که دوست دارند، باقی بمانند. مثل همان شال آبی که آبی نبود ولی آبی ماند.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:8 | لینک  | 


 

نهم و دهم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

پیاده‌روی

 

هفته‌ی دوم نوروز به شدت خلوته. نه کسی میاد نه کسی می‌ره. از سفر هم طبق معمول خبری نیست. منم و رخت‌خوابم و فیلم و کتاب و موزیک. اینترنت هم ندارم حتی. یک جورهایی حس می‌کنم دستم از دنیا کوتاهه. پنجره‌م به روی دنیای مجازی بسته شده، از خونه پام رو بیرون نمی‌ذارم، تماس با دوستان هم این روزها کمابیش بی‌معناست، روزها روزهای با خانواده بودنه.

بدیِ من اینه که اگر بهونه‌ای برای بیرون رفتن نداشته باشم، می‌شینم گوشه‌ی خونه و از جام تکون نمی‌خورم. برا همین هم همیشه معتقد بودم که باید در تمام طول زندگانی شاغل باشم وگرنه حتماً از خونه نشینی می‌پوسم. کارهای جذابی مثل پیاده گز کردن خیابونا تو روزهای تعطیل، دوچرخه سواری و عکاسی همیشه تنها در خیالاتم اتفاق میوفتن. نهم بالاخره از دست خودم کلافه شدم و زدم بیرون. در خیالاتم به پیاده‌روی سحرگاهی فکر می‌کردم، اما من اگر صبح قراری نداشته باشم هرگز قبل از نُه از خواب بیدار نمی‌شم. اینه که پیاده روی سحرگاهیِ آیِ با کلاه، در حالی که خورشید داره به زور خودش رو از افق شرقی بالا می‌کشه از محالاته!

پیاده‌روی نهم هم تقریباً عصر اتفاق افتاد. با جلو رفتن ساعت‌ها و طولانی شدن روز‌ها، عصرهای خنک بهار خوراک همین‌جور کارهاست. زدم بیرون. مونده بودم کجا برم. در بی‌هدف پیاده‌روی کردن هم بی‌استعدادم. اول فک کردم واستم اتوبوس بیاد برم ولی‌عصر نوردی، اما جمعه اون هم وسط نوروز خبری از ماشین نبود. راست خیابون خودمون رو گرفتم رفتم سمت غرب، همین جور بی‌هدف، تا این که یکی از خیابون‌های فرعی چشمم رو گرفت. درخت داشت! پیچیدم توش. بعد توی یه خیابون دیگه، بعد تو یکی دیگه و ... هر جا سبزی می‌دیدم می‌رفتم طرفش. انقدر رفتم که 45 دیقه از خونه دور شدم. دیدم دیگه بیشتر از این برم برا برگشتن جونی برام نمی‌مونه. سر خر رو کج کردم و ره خانه در پیش گرفتم.

دهم هم نهضت پیاده‌روی ادامه پیدا کرد. قرار گذاشته بودم یکی از بچه‌ها رو پارک دانشجو ببینم ساعت ده. هشت و نیم از خونه زدم بیرون که قبلش برم بانک با این حساب که لابد کارم توی بانک طول می‌کشه و ... اما خب مثل این که توی عید هیشکی کار بانکی نداره. از در که رفتم تو جلو باجه بودم و فرم‌ها در اندک زمانی پر شد و متصدی کارم رو راه انداخت و ده دیقه بعدش من تو خیابون بودم و مونده بودم چه جوری سر خودم رو تا ده گرم کنم! فرصت مناسبی بود برای ولی‌عصر نوردی ...

 

 

یازدهم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

یازده به در

 

سعییده گفته بود امسال مسافرت نمی‌رن یه روز قرار بذاریم تو عید هم رو ببینیم. موافقت کردم اما بعید میدونستم شدنی باشه. آدم عید رو در اختبار خانواده ست، سخته برنامه‌ی جدا از خانواده ترتیب دادن. چند وقت بود داشتم به یه سیزده به در زودهنگام فکر می‌کردم. بعد از دو روز پیاده روی انگیزه‌م قوی‌تر شد. نظر بچه‌ها رو پرسیدم و برای یازدهم هماهنگ شدیم. رفتیم پارک لاله، یه آلاچیق پیدا کردیم، از سبزی درخت‌ها و سیاهی کلاغ‌ها لذت بردیم، تخمه و ناهار و شیرینی خوردیم و چندین ساعت بی‌وقفه حرف زدیم! به ما خانم‌ها هر چه قدر هم وقت بدید باز حرف‌هامون نصفه می‌مونه! :)

قرار شده از این به بعد هر ماه یه «یه چیزی ده به در» ترتیب بدیم. شما هم بیاید. خوش می‌گذره!

 


برچسب‌ها: نوروز

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:46 | لینک  | 


 

رفته‌ام شهرِ کتاب، قفسه‌ی (کوچک) نمایشنامه‌هاشان را بالا و پایین می‌کنم، «خانمچه و مهتابی» (اکبر رادی) نیست. یکی از کتابداران کامپیوترشان را به دنیال کتابی که می‌خواهم جستجو می‌کند. خانم همکارش با شنیدن نام کتاب خطاب به من می‌گوید «توی مجموعه آثارش هست». به گفته‌ی خانم اعتنایی نمی‌کنم و منتظر می‌مانم که همکارش بگوید کتاب را دارند یا نه. لحظاتی بعد همکار اعلام می‌کند «تمام کرده‌ایم» و خانم کتابدار بار دیگر متذکر می‌شود «توی مجموعه آثارش هست» با مخلوطی از اخم و تعجب رو به خانم کتابدار می‌کنم و می‌گویم: «خب نمی‌خوام کتابِ به اون (دست‌هایم را از هم باز می‌کنم) گندگی رو بخرم!»

توضیح لازم: «خانمچه و مهتابی» یک نمایشنامه‌ی حدوداً صد صفحه‌ای و باریک است که قیمتش نهایتا پنج هزار تومان باشد، اما مجموعه آثار مرحوم رادی یک کتاب بسیار کت و کلفت چهار جلدی است که هر جلدش حدود پانزده، بیست تومان قیمت دارد! ... البته آن بنده خدا هم نیتش خیر بود.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:29 | لینک  |