کرونا که شد از یک چیز خوشحال بودم. این که مامانم نیست و این روزها رو نمی‌بینه. جنگ که شد، از یک چیز خوشحال بودم. این که مامان و بابام نیستند و دومین جنگ زندگی‌شون رو نمی‌بینند.

هر چند که بودنشون مطمئناَ مایۀ آرامش بود. بودن دو تا آدمی که همۀ سال‌های زندگی پشت و پناهت بودند و انقدر خوب که با همۀ فراز و نشیب‌هایی که بود و امواج متلاطمی که خودشون تجربه کردند، نگذاشتند آب توی دلم تکون بخوره. هیچی امن‌تر از زندگی بین دو تا کوه نیست.


برچسب‌ها: جنگ

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 19:57 | لینک  | 


همسایهٔ طبقهٔ بالا خانم شاغلی بود که دو تا بچهٔ کوچک داشت. نمی‌دانم بیوه بود، مطلقه بود، یا شوهری داشتم که زود میرفت و دیر می‌آمد. فقط می‌دانم که زن تنهایی بود که برای سر کار رفتنش کسی را نداشت بچه‌ها را بسپرد بهش. 
صبح به صبح، اوضاع خانه را به سامان می‌کرد، خورد و خوراک بچه ها را جور می‌کرد، در را رویشان قفل می‌کرد و می‌رفت سر کار. به مامان هم می‌سپرد که هوای خانه را داشته باشد. مامان می‌گفت یک بار با صدای گرومپ گرومپِ در زدن بچه‌ها از جا پریده، دویده طبقهٔ بالا و متوجه شده چیزی در خانه آتش گرفته و بچه‌ها، ترسیده، مانده‌اند پشت در. جزییات ماجرا یادم نیست، همین‌قدر می‌دانم که خوشبختانه اتفاق بزرگی نبوده و به خیر گذشت است.

 

خونه خانم مدنی


برچسب‌ها: اجاره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:18 | لینک  | 


بچه‌تر که بودیم زیاد خانۀ خاله می‌رفتیم. پدر و مادرِ مادری چندین سال قبل به رحمت خدا رفته بودند. مامان مانده بود و یک خواهر در تهران که یک جورهایی همۀ قوم و خویشش بود. بدین ترتیب، خانۀ خاله برای من شده بود جایگزینِ خانۀ مادربزرگی که هرگز نداشتم و ندیده بودم. نوه خاله‌ها هم که هم سن و سالم بودند شدند هم‌بازی‌های دوران کودکی. زیاد اهل مهمانی نبودیم، اما خانۀ خاله فرق می‌کرد. اهل سفر هم نبودیم، اوضاع اقتصادی خانواده مجالی نمی‌داد، اما پارک و پیک‌نیک رفتن با شوهرخاله جایش را پر می‌کرد. 

یادش به خیر، خانۀ خاله جان که می‌رفتیم فله‌ای برنج پاک می‌کردیم. مامان می‌گفت خاله جان از بچگی به گرد برنج حساسیت داشته است این بود که در خانه‌شان برنج پاک کردن کار شوهرخاله بود. ما که از راه می‌رسیدیم و جاگیر می‌شدیم، مامان می‌گفت «بیار برنج‌هایت را پاک کنیم» و دبۀ برنج و مجمعینهای (سینی) بزرگ از راه می‌رسیدند. زیراندازی پهن می‌شد کف آشپزخانه و می‌نشستیم به پاک کردن. مردم از سبزی پاک کردن‌های دسته جمعی خاطره دارند، من از پاک کردن برنج. مهم بودکه برنج تمیز باشد. بدون سنگ، بدون فضله و عاری از برنج‌های دم سیاه. 

راستش همین تفاوت‌های کوچک است که فرق آدم‌ها با یکدیگر را شکل میدهد. خاله به جای مادربزرگ. برنج به جای سبزی. 

 


برچسب‌ها: خاطره، خاله

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:30 | لینک  | 


میگه: فقط تو نیستی ... بیشتر آدمهایی که اینجا میبینی مادر از دست دادند ... 
فکر میکنم: اوهوم. خودم هم به این فکر کرده بودم. یعنی تجربۀ هر کدوم از این آدمها چه شکلی بوده؟! 

میگه: دخترداییم پنج سال پیش ازدواج کرد. سه سال بود شوهرش درگیر سرطان حنجره بوده و ما هم خبر نداشتیم. چند ماه پیش خبردار شدیم. بنده خدا همین چند روز پیش فوت کرد.
فکر میکنم: بیچاره دختردایی و شوهرش، چیزی از زندگی شون نفهمیدن.

میگه: منم تجربه کردم. هفده سالم بود مادرم فوت کرد. پنج تا بچه رو بزرگ کردم.
فکر میکنم: و حالا اینه فرق بین من و تو. من یک تحصیل کردۀ کارمندم با حقوق و مزایا. تو یک کارگر پیمانکاری با حقوق حداقلی، که هر روز ساعتها توی آشپزخونۀ این شرکت سر پا می ایستی و برای منِ تحصیل کرده غذا آماده میکنی. و چه قدر تو شرف و عزتت نسبت به من بیشتره.

میگه: بهم سپرده برای پدرش که مریضه دعا کنی. گفته «آخه خانم تون خیلی پاکه»
فکر میکنم: انشالله شفا باشه برای همۀ مریض ها، ولی چرا باید قیافۀ من غلط انداز باشه. 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 17:0 | لینک  | 


 

با خودم وعده کرده بودم امشب به طرز شدید الحنی درس بخوانم. ساعت شش خواستم درس بخوانم که باز شیطان گولم زد. رفتم روزنامه و زیر انداز آوردم پهن کردم وسط اتاق گلدان گندمی را بغل زدم آوردم داخل. انقدر پر و پیمان شده که رد کردنش از درب نیمه باز بالکن سخت بود. گلدان سفالی که با هم خریدیم را آوردم که گندمی را چند قسمت کنم و یک قسمت خوبش را بکارم در آن. نیم ساعتی با گلدان قدیمی ور میرفتم که بتوانم گیاه را بکشم بیرون. نمی آمد که نمی آمد. بالاخره با هر بدبختی که بود درش آوردم. چنان ریشه داده بود که بیا و ببین. تقریبا نصف خاک گلدان خاک نبود. ریشه بود. ریشه های کلفت دیواره گلدان را پوشانده بود و ریشه های نازک ته گلدان به قطر یکی دو سانت به هم تنیده شده بودند. منظره ای بود دیدنی. هر جور نگاه کردم دیدم این ریشه ی تنیده جدا شدنی نیست. ترسیدم به ریشه دست بزنم گلدان خراب شود. ناامید رفتم یکی از گلدان پلاستیکی های بزرگ را آوردم چند سانتی با خاک پر کردم و گل مان را همان طور که بود جا دادم در گلدان جدید. قشنگ شد. ولی هنوز خودش را انداخته است. بارش سنگین است. حرص لازم دارم. چند تایی از برگ ها را کندم. یکی از خوشه هایش را هم گذاشتم در خاک که تا ده روز دیگر جدا کنم. چند تا خوشه دیگر هم دارد که باید یکی یکی سر و سامانی بهشان بدهم. 

 


برچسب‌ها: گلدان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:48 | لینک  | 


 

دیشب حس خوبی نداشتم. امشب هم بی انگیزگی در من موج میزند. آن شب بعد از رفتنت، بعد از افطار کمی خانه را مرتب کردم. کامل نه. فقط کمی. ظرف ها را از گوشه و کنار جمع کردم. لباسهای روی بند را خالی کردم روی مبل و طناب را تا کردم و گذاشتم سر جایش کنار یخچال. سیب زمینی و پیاز را جا دادم و پلاستیک هایی که جلوی آشپزخانه روی زمین ریخته بود را تا کردم گذاشتم یک گوشه. روی میز ناهار خوری را جمع و جور کردم و بالش های مبلها رو مرتب کردم. پیراهن هایی که اتو لازم داشتند رو روی یک چوب رختی جمع کردم تا سر فرصت اتو کنم و ... بیشتر از این حوصله ام نکشید. لباسهای تا نشده انباشته شده ماندند روی مبل و اتاق خواب به همان آشفتگی باقی ماند.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:36 | لینک  | 


 
بعد از دو شب خواب ماندن امروز بالاخره موفق شدم سحری بخورم. هر چه قدر اذان مغرب دور و دورتر شده است، اذان صبح آمده خودش را چسبانده به ما. سعی کردم زود بیدار بشوم اما سحری خوردنم باز هم هل هلکی شد. برنج و مرغ گرم کردم. مرغ ها در یخچال مانده بود و مزه گرفته بود. قاشق اول را به سختی قورت دادم. از قاشق دوم تصمیم گرفتم ترکیب خلاق بزنم و ته مانده خوراک لوبیای از پریشب مانده را گرم کردم و ریختم روی مرغ ها. خلاصه که خورشت جدیدی ساختم و به هر فنی بود سحری خوردم.
یادم باشد برای فردا قرمه سبزی گرم کنم. یک تکۀ دیگر مرغ مانده ولی نمی توانم بخورم. گذاشتم تو یخچال شاید عصری ببرم بگذارم در باغچه برای گربه ها.  

 


برچسب‌ها: سحر، رمضان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:50 | لینک  | 


 
بیدار که شدم دهنم مزۀ تلخی می داد. گیج و منگ خودم را به آشپزخانه رساندم و آب جوش گذاشتم بعد ولو شدم روی مبل. فکر میکردم خیلی دیر شده باشد. گفتم دم کشیدن چایی به افطار قد نمی دهد بهتر است با آب افطار کنم. تلویزیون را که روشن کردم دیدم هنوز کلی به افطار مانده بود.
می دانی، این روزها روزها کش آمده اند. زیادی هم کش آمده اند. آنقدر که خواب هم که مرا ببرد، باز دم بیدار شدنم کلی تا اذان فاصله است. 
 

برچسب‌ها: افطار، رمضان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:38 | لینک  | 



عصر است. رفته ام خرید خامه و خیار شور، پول را داده ام کیف را جا گذاشته ام در مغازه آمده ام.
صبح است، حاضر میشوم بروم سر کار، کیف را برمیدارم. سبک است. باز میکنم، کیف پول نیست. پول نقد، کارتهای بانکی، عکس و مدارک شناسایی، نیست. خانه را می گردم، نیست. حساب میکنم پول تاکسی و نانِ صبحانه بچه های شرکت چه قدر میشود. دو هزار و پانصد تومن و یک کارت بانکی که گوشه ی کیفم جا مانده امروزم را بس است.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:52 | لینک  | 


به بابا می‌گم اون دوره‌ای که روس‌ها آذربایجان بودند رو شما یادت میاد. می‌گه من خیلی بچه بودم. می‌آمدن روستاها علوفه جمع می‌کردند. ما هم بی‌خبر از همه جا.

می‌گه یادمه سر درخت آلو نشسته بودم اومدن. دو تا شون هم شب خونه ما خوابیدن. بابا فرستاد یکی از اهالی ده که روسی میفهمید بیاد بگه چی میگن. شب رو موندن. صبح زود که می‌خواستند برن یکی شون به بابام گفته بود برو اون بچه رو بیدار کن بیار من ببینمش. گفته بود من یک بچۀ چهار پنج ساله دارم هم قدر همین که گذاشتم و اومدم اینجا. 


برچسب‌ها: قدیم، روس، خاطره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:41 | لینک  | 


خیلی به این فکر کردم و می‌کنم که در این دوران باید خاطره نویسی کرد، ولی خوب، کو وقت. زندگی، شیرین و گاهی ترسناک، می‌آید و می‌گذرد. مثل گذر باد پاییزی و نقش به جا ماندۀ برگ‌های رنگ رنگ. خطی بنویسم یا نه، خاطرات ماندنی‌اند. همان بهتر که بگذارم خودشان همان رنگی که دوست دارند، باقی بمانند. مثل همان شال آبی که آبی نبود ولی آبی ماند.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:8 | لینک  | 


 

نهم و دهم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

پیاده‌روی

 

هفته‌ی دوم نوروز به شدت خلوته. نه کسی میاد نه کسی می‌ره. از سفر هم طبق معمول خبری نیست. منم و رخت‌خوابم و فیلم و کتاب و موزیک. اینترنت هم ندارم حتی. یک جورهایی حس می‌کنم دستم از دنیا کوتاهه. پنجره‌م به روی دنیای مجازی بسته شده، از خونه پام رو بیرون نمی‌ذارم، تماس با دوستان هم این روزها کمابیش بی‌معناست، روزها روزهای با خانواده بودنه.

بدیِ من اینه که اگر بهونه‌ای برای بیرون رفتن نداشته باشم، می‌شینم گوشه‌ی خونه و از جام تکون نمی‌خورم. برا همین هم همیشه معتقد بودم که باید در تمام طول زندگانی شاغل باشم وگرنه حتماً از خونه نشینی می‌پوسم. کارهای جذابی مثل پیاده گز کردن خیابونا تو روزهای تعطیل، دوچرخه سواری و عکاسی همیشه تنها در خیالاتم اتفاق میوفتن. نهم بالاخره از دست خودم کلافه شدم و زدم بیرون. در خیالاتم به پیاده‌روی سحرگاهی فکر می‌کردم، اما من اگر صبح قراری نداشته باشم هرگز قبل از نُه از خواب بیدار نمی‌شم. اینه که پیاده روی سحرگاهیِ آیِ با کلاه، در حالی که خورشید داره به زور خودش رو از افق شرقی بالا می‌کشه از محالاته!

پیاده‌روی نهم هم تقریباً عصر اتفاق افتاد. با جلو رفتن ساعت‌ها و طولانی شدن روز‌ها، عصرهای خنک بهار خوراک همین‌جور کارهاست. زدم بیرون. مونده بودم کجا برم. در بی‌هدف پیاده‌روی کردن هم بی‌استعدادم. اول فک کردم واستم اتوبوس بیاد برم ولی‌عصر نوردی، اما جمعه اون هم وسط نوروز خبری از ماشین نبود. راست خیابون خودمون رو گرفتم رفتم سمت غرب، همین جور بی‌هدف، تا این که یکی از خیابون‌های فرعی چشمم رو گرفت. درخت داشت! پیچیدم توش. بعد توی یه خیابون دیگه، بعد تو یکی دیگه و ... هر جا سبزی می‌دیدم می‌رفتم طرفش. انقدر رفتم که 45 دیقه از خونه دور شدم. دیدم دیگه بیشتر از این برم برا برگشتن جونی برام نمی‌مونه. سر خر رو کج کردم و ره خانه در پیش گرفتم.

دهم هم نهضت پیاده‌روی ادامه پیدا کرد. قرار گذاشته بودم یکی از بچه‌ها رو پارک دانشجو ببینم ساعت ده. هشت و نیم از خونه زدم بیرون که قبلش برم بانک با این حساب که لابد کارم توی بانک طول می‌کشه و ... اما خب مثل این که توی عید هیشکی کار بانکی نداره. از در که رفتم تو جلو باجه بودم و فرم‌ها در اندک زمانی پر شد و متصدی کارم رو راه انداخت و ده دیقه بعدش من تو خیابون بودم و مونده بودم چه جوری سر خودم رو تا ده گرم کنم! فرصت مناسبی بود برای ولی‌عصر نوردی ...

 

 

یازدهم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

یازده به در

 

سعییده گفته بود امسال مسافرت نمی‌رن یه روز قرار بذاریم تو عید هم رو ببینیم. موافقت کردم اما بعید میدونستم شدنی باشه. آدم عید رو در اختبار خانواده ست، سخته برنامه‌ی جدا از خانواده ترتیب دادن. چند وقت بود داشتم به یه سیزده به در زودهنگام فکر می‌کردم. بعد از دو روز پیاده روی انگیزه‌م قوی‌تر شد. نظر بچه‌ها رو پرسیدم و برای یازدهم هماهنگ شدیم. رفتیم پارک لاله، یه آلاچیق پیدا کردیم، از سبزی درخت‌ها و سیاهی کلاغ‌ها لذت بردیم، تخمه و ناهار و شیرینی خوردیم و چندین ساعت بی‌وقفه حرف زدیم! به ما خانم‌ها هر چه قدر هم وقت بدید باز حرف‌هامون نصفه می‌مونه! :)

قرار شده از این به بعد هر ماه یه «یه چیزی ده به در» ترتیب بدیم. شما هم بیاید. خوش می‌گذره!

 


برچسب‌ها: نوروز

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:46 | لینک  | 


 

رفته‌ام شهرِ کتاب، قفسه‌ی (کوچک) نمایشنامه‌هاشان را بالا و پایین می‌کنم، «خانمچه و مهتابی» (اکبر رادی) نیست. یکی از کتابداران کامپیوترشان را به دنیال کتابی که می‌خواهم جستجو می‌کند. خانم همکارش با شنیدن نام کتاب خطاب به من می‌گوید «توی مجموعه آثارش هست». به گفته‌ی خانم اعتنایی نمی‌کنم و منتظر می‌مانم که همکارش بگوید کتاب را دارند یا نه. لحظاتی بعد همکار اعلام می‌کند «تمام کرده‌ایم» و خانم کتابدار بار دیگر متذکر می‌شود «توی مجموعه آثارش هست» با مخلوطی از اخم و تعجب رو به خانم کتابدار می‌کنم و می‌گویم: «خب نمی‌خوام کتابِ به اون (دست‌هایم را از هم باز می‌کنم) گندگی رو بخرم!»

توضیح لازم: «خانمچه و مهتابی» یک نمایشنامه‌ی حدوداً صد صفحه‌ای و باریک است که قیمتش نهایتا پنج هزار تومان باشد، اما مجموعه آثار مرحوم رادی یک کتاب بسیار کت و کلفت چهار جلدی است که هر جلدش حدود پانزده، بیست تومان قیمت دارد! ... البته آن بنده خدا هم نیتش خیر بود.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:29 | لینک  | 


 

ششم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

استند بای

 

بازدید های نوروزی این چند روزه فرصت هیچ کار دیگری برایم باقی نگذاشت. سه روز اول به خصوص خیلی فشرده بود. یا مهمان می‌آمد، یا مهمان می‌رفت و ما هم به دنبالش. دو روز بعد را هم اگر مهمانی نیامد و اگر مهمانی نرفتیم به حالت آماده باش بودیم. از همین آماده باش بودن عید بدم می‌آید. هر چند انسان مهمان دوستی نیستم اما تا وقتی آمدنی و رفتی هست اوضاع بد نیست. حداقل می‌دانی که کاری داری و سرگرم هستی، هر چند سرت به آنچه که دوست‌تر می‌داری گرم نیست. اما آماده باش بودن و به انتظار ماندن/نشستن مرا به پوچی می‌رساند. احساس بیهودگی میکنم. فکرش را بکن، لباس مهمانی‌هایت را به تن کرده ای و صاف و دست به سینه گوشه ای نشسته‌ای. چای دم است، ظرف میوه و شیرینی آماده، جای جای خانه برق می‌زند. ساعت‌ها به همین منوال می‌گذرد و زنگ خانه به صدا در نمی‌آید.

 

ششم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

در محضر استاد

 

گفته بودم که کامپوتر تکانی داشته‌ام و دنبال فرصتی هستم که به فایل‌های صوتی بی‌نامِ به یادگار مانده از دوران دانشجویی سر و سامانی بدهم ... فرصت حاصل شد و حال ما چه خوش گشت از غنائمی که یافتیم! همین قدر بگویم و دلتان را آب کنم که یکی‌شان یک فایل 15 دقیقه‌ای از صدای استادِ محبوم است در حالی که در دفترش بودیم و داشت بخشی از خاطرات کودکی‌اش را دنبال می‌کردم ... چه قدر دلم برای استاد تنگ شده!

 


برچسب‌ها: نوروز

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:57 | لینک  | 


 

یکم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

امروز خدا را دیدیم.

 

رسم بر این است که روز اول عید اقوام به دیدار«حضورلی» ها بروند. حضورلی را نمی‌دانم دقیقاً چه باید ترجمه کنم، شاید مناسب‌ترین برابر «صاحب عزا» باشد. در ترکی حضورلی کسانی هستند که در سالی که گذشت کسی از اقوام درجه یکشان را از دست داده‌اند و این نوروز اولین نوروزی‌ست که جای تازه در گذشته کنار سفره‌ی هفت‌سین‌شان خالی ست. به همین مناسبت هم روز اول عید را در خانه می‌مانند تا اقوام ضمن دیدار و شادباش عید جای تازه در گذشته را نیز خالی کنند و به این ترتیب این افراد حضورلی یا صاحب حضور می‌شوند.

 

پارسال مادرزنِ پسرعمه‌ام، که می‌شود جاریِ عمه‌ام یا به عبارتی زنِ برادرِ شوهرعمه‌ام به رحمت خدا رفت. ما هم امروز همین که کمی از رفت و آمد مهمان‌ها کم شد و فرصتی دست داد سری به خانواده‌ی متوفی زدیم که در خانه‌ی مادری جمع بودند. من که اطلاعات فامیل شناسانه‌ام در حد منفی دو است و باید اعتراف کنم که حتی چهره‌ی آن مرحوم را نیز به یاد ندارم با ورود به منزلشان با خیل عظیم میزبانان ناآشنا مواجه شدم که همه به گرمی سلام میکردند و تبریک عید می‌گفتند. ما هم کم نیاورده به همگی سلام کرده، دستشان را به گرمی فشردیم و سه ماچ آبدار – به صورت دو تا از راست و یکی از چپ- حواله‌شان نمودیم و در یکی از مبل‌ها جا خوش کرده منتظر ماندیم تا فرصت مناسب دست دهد و از مادرجان بپرسیم که «این همه کیستند؟» پذیرایی‌ها انجام شد و خانم‌ها نشستند و آقایون در سمت دیگر اتاق موضع گیری کردند و من در گوش مادرجان گفتم: «مامان، من بی‌بی‌اوغلی نن، کبری خانوم نان سُرا، بولاردان هِچ بیرین تانی‌مینم!» مادرجان که در این جور مواقع همیشه آبروی من را حفظ کرده سوالات درگوشی‌م را با صدای بلند و با اشاره به افراد پاسخ می‌گویند گفتند (ترجمه‌اش را می‌نویسم) «کبری خانم رو که می‌شناسی؟» «بعله» «ایشون خواهر بزرگه شونه، ایشون هم دخترعموشونه که میشه زن برادرشون، خواهر کوچیکشون هم خدیجه خانم بودن که چایی ها رو آوردن، اون‌ها هم دو تا از برادرهاشون هستن، مهدی و خدا» ... و به این ترتیب بود که ما «خدا» یا به عبارت دقیق‌تر «خودا» (به لهجه‌ی ترکی) را دیدیم.

 

ماجرا از این قرار است که همان‌ طور که در اسامی مرکبی چون امیرمهدی یا محمدجواد بخش اول اسم پرکاربردتر از حالت‌های دیگر است در این‌جا هم به مرور زمان از «خدا قلی» (خودا قولی) خدایش به جا مانده. در مورد «قلی» هم همین قدر بگویم که یعنی «خدمتکار». این را هم از ترکیب «گارون قولی» (شکمو) یاد گرفتم. قدیم‌ترها فکر می‌کردم گارون قولی را با غین می‌نویسند که مثلا یعنی کسی که مثل غول زیاد زیاد غذا می‌خورد، یا شاید هم شکمش مثل غول بزرگ است. همین یکی دو سال پیش بود که فهمیدم با ق نوشته می‌شود و وقتی که جویا شدم که یعنی چه، گفتند یعنی «خدمتکار شکم» کسی که همیشه در خدمت شکمش است.

 

پی‌نوشت: فرهنگ نظام برای قلی می‌نویسد:

۱. محرف غلی است ۲. غلام و بنده. مثل علی‌قلی به معنی بنده علی یا شاه‌قلی به معنی غلام شاه. در این معنی ترکی است لکن اصل لفظ قل است که در ترکی با واو زاید «قول» نوشته می‌شود. در عصر صفوی ایران لفظ قلی مرکب با نام شاهِ عصر از القاب بوده، چنانکه نادرشاه در ایام سرداریش طهماسب‌قلی لقب از شاه طهماسب داشته.

 


برچسب‌ها: نوروز، خدا، قلی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:55 | لینک  |