بچهتر که بودیم زیاد خانۀ خاله میرفتیم. پدر و مادرِ مادری چندین سال قبل به رحمت خدا رفته بودند. مامان مانده بود و یک خواهر در تهران که یک جورهایی همۀ قوم و خویشش بود. بدین ترتیب، خانۀ خاله برای من شده بود جایگزینِ خانۀ مادربزرگی که هرگز نداشتم و ندیده بودم. نوه خالهها هم که هم سن و سالم بودند شدند همبازیهای دوران کودکی. زیاد اهل مهمانی نبودیم، اما خانۀ خاله فرق میکرد. اهل سفر هم نبودیم، اوضاع اقتصادی خانواده مجالی نمیداد، اما پارک و پیکنیک رفتن با شوهرخاله جایش را پر میکرد.
یادش به خیر، خانۀ خاله جان که میرفتیم فلهای برنج پاک میکردیم. مامان میگفت خاله جان از بچگی به گرد برنج حساسیت داشته است این بود که در خانهشان برنج پاک کردن کار شوهرخاله بود. ما که از راه میرسیدیم و جاگیر میشدیم، مامان میگفت «بیار برنجهایت را پاک کنیم» و دبۀ برنج و مجمعینهای (سینی) بزرگ از راه میرسیدند. زیراندازی پهن میشد کف آشپزخانه و مینشستیم به پاک کردن. مردم از سبزی پاک کردنهای دسته جمعی خاطره دارند، من از پاک کردن برنج. مهم بودکه برنج تمیز باشد. بدون سنگ، بدون فضله و عاری از برنجهای دم سیاه.
راستش همین تفاوتهای کوچک است که فرق آدمها با یکدیگر را شکل میدهد. خاله به جای مادربزرگ. برنج به جای سبزی.
برچسبها: خاطره، خاله