تمام زنهای فقیر محله ما ... با مناعت طبع زندگی میکردند. سکینه کور دختر بیبی رباب ملا هم ماسوره ور میکرد و از کسی کمکی دریافت نمیکرد. حتی وقتی که ... او پیر شده بود و دگیر ماسورهای هم نبود و همه کارها با وسایل مدرن برقی انجام میشد باز سکینه کور رویه گیوه میبافت و از کسی پول قبول نمیکرد. وقتی در مشهد دانشجو بودم موقع عید نوروز به یزد رفتم. مادر سکینه کور، مرده بود. او با اندک مزدی که بابت بافت رویه گیوه به دست میآورد زندگی بسیار فقیرانه داشت. من 50 تومان که در سال 1347 ارزشی داشت به او دادم. سکینه نمیگرفت. وقتی اصرار کردم، گفت نمیخواهم دستت را کوتاه کنم و پول را از من گرفت. بلافاصله پول را به من برگرداند و گفت به نیت من یا به محتاجی بده یا در حرم امام رضا (ع) بینداز. در آن زمان کل زندگی سکینه بیبی رباب ملا کمتر از 50 تومان ارزش داشت. نصف یک زیلوی پارۀ ده ساله، یک قابلمه، دو تا بشقاب و یک چراغ سه فتیلهای و یک رختخواب و بالش پاره زندگی او را تشکیل میداد. مناعت طبع یعنی این.
از کتاب شازده حمام نوشتهٔ محمدحسین پاپلی یزدی
برچسبها: گزیده، کتاب، شازدۀ حمام، محمد حسین پاپلی یزدی
We are made not by our ability to reason but by our need to dramatize ourselves and our situations. In drama reason and imagination elucidate each other. This enables us to understand ourselves and what we do. Dramatization in all its forms is the one means we have of creating this knowledge and constantly recreating our humanness.
-- Edward Bond
When he reached his eighties his vision had deteriorated so rapidly that he could see nothing except the difference between light and dark. Now he was totally dependent on others to read to him; and chiefly on Eileen, who was everything to him, even more than she had been before. The width of his life contracted accordingly. When he could no longer read they reduced the daily newspapers to The Times and one Dublin paper. Those were all Eileen had time to read in addition to parts of books and articles in periodicals that contained thing he wanted to know about. He depended on the radio for daily news. But he never surrendered. He remembered that Beethoven wrote his greatest symphonies when he was deaf; that Prescott was half-blind when he wrote History of the Conquest of Mexico and that Renoir went on painting when he was so rheumatic that he had to tie the brush to his hand. O'Casey kept on learning about music and other things by listening to instructive programs on BBC radio. He never considered himself too old to be instructed about anything from any source. Although he had plenty of pride he was never too proud to learn something new.
Extract from Sean O'Casey From Times Past
برچسبها: گزیده؛ کتاب
شاید ساکنان کویر، برای داشتن کاشانه، نیازی به داشتن خانه و ماوا ندارند، چرا که هر کجای کویر خانهی آنهاست. شاید آنها همان انسانهایی هستند که در افق لایتناهی بی خط، جوشیدن چشمه را در کویر دیدهاند و از آن پس، به راز زیستن و خلاصه زیستن پیبردهاند!
کتاب "در فاصله دو نقطه ...!" نوشته ایران درودی، ص ۷۲
برچسبها: کتاب، گزیده
Excerpts from When Nietzsche Wept by Irvin Yalom
But surly … you must realize that there is no reality to any of your preoccupations! … these don’t really exist. These poor phantasms are not part of numinal reality. All seeing is relative, and so is all knowing. We invent what we experience. And what we have invented, we can destroy.
P. 221
“… That’s what Bertha means, passion and magic. Life without passion – who can live such a life?” he opened his eyes suddenly. “Can you? Can anyone?”
“Please chimneysweep about passion and living,” Nietzsche prodded him.
“One of my patients is a midwife,” Breuer went on. “She’s old, wizened, alone. Her heart is failing. But still she’s passionate about living. Once I asked her about the source of her passion. She said it was the moment between lifting a silent newborn and giving it the slap of life. She was renewed, she said, by immersion in that moment that straddle existence and oblivion.”
P. 232
It’s strange, Josef, how I’m always soothed by a cemetery. I told you my father was a Lutheran minister. But did I also tell you that my backyard and play area was the village churchyard? Incidentally, do you know Montaigne’s essay on death—where he advises us to live in a room with a window overlooking a cemetery? It clears one’s head, he claims, and keeps life’s priorities in perspective. Do cemeteries do that for you?
P. 249
I was in great distress. I felt like an anvil: your words were hammer blows. Long afterward, they still reverberated, especially one phrase.”
“Which was———”
“That the only way I could save my marriage was to give it up. One of your more confusing pronouncements: the more I thought about it, the dizzier I got!”
“Then I should have been more clear, Josef. I meant only to say that an ideal marriage relationship exists only when it is not necessary for each person’s survival.”
Seeing no sign of enlightenment on Breuer’s face, Nietzsche added, “I meant only that, to fully relate to another, one must first relate to oneself. If we cannot embrace our own aloneness, we will simply use the other as a shield against isolation. Only when one can live like the eagle—with no audience whatsoever—can one turn to another in love; only then is one able to care about the enlargement of the other’s being. Ergo, if one is unable to give up a marriage, then the marriage is doomed.
P. 288
برچسبها: کتاب، وقتی نیچه گریست، یالوم
حس پشت این کلمات برایم جالب است. این که نمایشنامه نویس چه طور انتظار دارد که انتخاب چهره و لباس و گریم بازیگر روی صحنه گویای همهی این ناکفتنی ها باشد:
MRS BOYLE enters by door on right; she has been shopping and carries a small parcel in her hand. She is forty-five years of age, and twenty years ago she must have been a pretty woman; but her face has now assumed that look which ultimately settles down upon the faces of the women of the working-class; a look of listless monotony and harassed anxiety, blending with an expression of mechanical resistance. Were circumstances favourable, she would probably be a handsome, active and clever woman.
From "Juno and the Paycock" by SEAN O'CASEY
برچسبها: نمایش، کتاب
ROS: Rhetoric! Game and match! (Pause.) Where's it going to end?
GUIL: That's the question.
ROS: It's all questions.
GUIL: Do you think it matters?
ROS: Doesn't it matter to you?
GUIL: Why should it matter?
ROS: What does it matter why?
GUIL (teasing gently): Doesn't it matter why it matters?
ROS (rounding on him): What's the matter with you?
ندبه - بهرام بیضایی - ص ۹۵
برچسبها: کتاب، نمایشنامه، بیضایی، ندبه
گلباجی: های دخترها، همه جا شلوغ است. گویی ساعت آخر رسیده. اگر این دو روز بگذرد گذشته ایم، وگرنه دیدارمان به روز هزار سال.
ندبه - بهرام بیضایی - ص ۱۲۵
برچسبها: کتاب، نمایشنامه، بیضایی
کالیگولا نام یکی از امپراطوران روم است که طبق نمایشنامۀ کامو پس از مرگ معشوقهاش سه روز سر به بیابان میگذراد و پس از بازگشت به قصر روند و سیاست جدیدی را برای حکومت خود پیش میگیرد. او که برای نخستین بار به مفهوم مرگ آشنا شده است و قدرت خود را در برابر آن ناچیز یافته است در پی رسیدن به آزادی و فتح ناممکنهاست و از همین رو قوانین جدیدی تصویب میکند که بزرگان و مردم را بر علیهش میشوراند.
کالیگولا در این نمایش فلسفه بافی میکند و بر همین اساس دست به عمل میزند. فلسفههایی که (از نظر من) در اصل بسیار معنادار و منطقی هستند هر چند وقتی به وادی عمل میرسند خشناند و بیرحمانه.
خواندن نمایشنامه را توصیه میکنم.
گزیدهای از نمایشنامه کالیگولا - نوشتۀ آلبر کامو - ترجمه پری صابری - نشر قطره - پرده اول، صحنه چهارم - ص 29 و 30
هلیکون: (از دور) روز به خیر کایوس!
کالیگولا: (طبیعی) روز به خیر هلیکون!
هلیکون: خسته به نظر میای
کالیگولا: زیاد راه رفتم
هلیکون: بله غیبتت طولانی بود
کالیگولا: پیدا کردنش مشکل بود
هلیکون: چی؟
کالیگولا: اون چه میخواستم
هلیکون: چی میخواستی
کالیگولا: (طبیعی) ماه
هلیکون: چی؟
کالیگولا: ماه، من ماهو میخواستم
هلیکون: بله ...
کالیگولا: خوب دیگه یکی از چیزهایی که من ندارم
هلیکون: مسلّمه، خوب حالا به جایی رسید؟
کالیگولا: نه، نتونستم به دست بیارمش.
هلیکون: باعث تأسفه
کالیگولا: آره برای همین من خسته م. (سکوت) هلیکون!
هلیکون: بله کایوس
کالیگولا: تو فکر میکنی من دیوانه م
هلیکون: خودت میدونی که من هرگز فکر نمیکنم. باهوش تر از اینم که فکر کنم
کالیگولا: راسته! بگذریم ولی من دیوانه نیستم و هرگر به عاقلی امروز نبودم. خیلی ساده ناگهان در خودم حس کردم که به یک چیز غیرممکن احتیاج دارم. (سکوت) مسایل به صورت فعلی به نظرم رضایت بخش نمیان.
برچسبها: کتاب، نمایشنامه، کالیگولا، کامو
حسبحالی به قلم خود ساعدی - برگرفته از یادنامۀ غلامحسین ساعدی، الفبا، شمارۀ 7 - نقل شده در کتاب شناختنامۀ ساعدی نوشتهی جواد مجابی - صفحهی 207
الان نزدیک به دو سال است که در اینجا آوارهام و هر چند روز را در خانۀ یکی از دوستانم به سر میبرم. احساس میکنم که از ریشه کنده شدهام. هیچ چیر را واقعی نمیبینم. تمام ساختمانهای پاریس را عین دکور تئاتر میبینم. خیال میکنم که داخل کارت پستال زندگی میکنم. از دو چیز میترسم: یکی از خوابیدن و دیگری از بیدار شدن. سعی میکنم تمام شب را بیدار بمانم و نزدیک صبح بخوابم. و در فاصلۀ چند ساعت خواب، مدام کابوسهای رنگی میبینم. مدام به فکر وطنم هستم. مواقع تنهایی، نام کوچه پسکوچههای شهرهای ایران را با صدای بلند تکرار میکنم که فراموش نکرده باشم. حس مالکیت را به طور کامل از دست دادهام. نه جلوی مغازهای میایستم، نه خرید میکنم، پشت و رو شدهام. در عرض این مدت یک بار خواب پاریس را ندیدهام. تمام وقت خواب وطنم را میبینم. چند بار تصمیم گرفته بودم از هر راهی شده برگردم به داخل کشور. حتی اگر به قیمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شدهاند. همه چیر را نفی میکنم. از روی لج حاضر نشدم زبان فرانسه یاد بگیرم. و این حالت را یک نوع مکانیسم دفاعی میدانم. حالت آدمی که بی قرار است و هر لحظه ممکن است به خانهاش برگردد. بودن در خارج بدترین شکنجههاست. هیچ چیزش متعلق به من نیست و من هم متعلق به آنها نیستم. و این چنین زندگی کردن برای من بدتر از سالهایی بود که در سلول انفرادی زندان به سر میبردم.
برچسبها: گزیده، کتاب، ساعدی
کتابی هست به اسم صید ماهی قزل آلا در آمریکا نوشتۀ ریچارد براتیگان که یکی از دوستان بهم داده. چون اولین برخوردم با براتیگان بود، دوستم این توضیح رو هم ضمیمۀ کتاب کرد که «این بهترین کار براتیگان نیست ولی بخونش. خوبه» در ضمن بهم توصیه کرد که حالا که میتونم زبان اصلیش رو بخونم. من هم توصیهها رو آویزۀ گوش کردم و دارم پی.دی.اف انگلیسیش رو میخونم. البته ذرّه ذرّه و خیلی کند. تا این لحظه فقط میتونم اعتراف کنم که چیزی از کتاب و سبکش سر در نیاوردم. اما خب اون جاهایی که طنز پشت خطوط رو میگیرم لبخندی بر لبانم میشینه. یکی از قسمتهایی که تا اینجا خوندم و خوشم اومده اینجاش بود.
Recently a man moved there with his wife, and he discovered hundreds of rats in his basement. They were huge, slowmoving child-eyed rats.
When his wife had to visit some of her relatives for a few days, the man went out and bought a 38 revolver and a lot of ammunition. Then he went down to the basement where the rats were, and he started shooting them. It didn't bother the rats at all. They acted as if it were a movie and started eating their dead companions for popcorn.
The man walked over to a rat that was busy eating a friend and placed the pistol against the rat's head. The rat did not move and continued eating away. When the hammer clicked back, the rat paused between bites and looked out of the corner of its eye. First at the pistol and then at the man. It was a kind of friendly look as if to say, "When my mother was young she sang like Deanna Durbin."
The man pulled the trigger.
He had no sense of humor.
برچسبها: گزیده، کتاب، براتیگان، انگلیسی
مصاحبه بی.بی.سی با ساعدی - نقل شده در کتاب شناختنامۀ ساعدی نوشتهی جواد مجابی - صفحهی 212
س. آقای ساعدی، شروع کردن یک سبک برای یک هنرمند خیلی مشکله یعنی ابداع یک سبک! هر کسی خواه ناخواه از هنرمندهای دیگر در رشته خودش چه در داخل و چه در خارج الهام میگیره، الگوهای شما [...] چه کسانی بودند؟
ج. من اصلاً، مطلقاً این حرف را قبول ندارم.
س. قبول ندارین. نه؟
ج. بله، من دست و پای چخوف را میخوام ببوسم. بهترین نمایشنامهها رو او مینوشت. برشت برای من آدم فوق العادهایه. ولی من فکر میکنم هر هنرمندی تا لحظهای که روی پای خودش وانایسته و خودش دقیقاً به کار خودش اعتقاد نداشته باشه و الهام بگیره، درست مثل آدمی است، آره دیگه، که شبها فرشتهای الهام بخش به خوابش میاد و میدونید که کار چقدر خراب میشه.
س. پس شما فقط تحت الهام قرار گرفتین و به طرف نمایشنامه نویسی جلب شدین؟
ج. نه من تحت الهام قرار نگرفتم. من کتک خوردم و نمایشنامهنویس شدم.
بعضی مصاحبهها خیلی شل و بی مزه از آب در میان اون هم به این خاطر که کسی که سوال میپرسه شناخت به خصوصی از آدم روبهروش نداره. همین قدر میدونه که به آدم شناخته شدهای طرف هست و خیلی سوالهای کلی و بی مزهای مطرح میکنه. مصاحبۀ بی.بی.سی با ساعدی یکی از این مصاحبههاست. انقدر که پرسشگر جاهایی (مثل همین بالا) پاسخ داده شده رو حتی درست متوجه نمیشه.
برچسبها: گزیده، کتاب، ساعدی، مصاحبه
مصاحبه بی.بی.سی با ساعدی - نقل شده در کتاب شناختنامۀ ساعدی نوشتهی جواد مجابی - صفحهی 211
س. چه طور شد به طرف نمایشنامه نویسی جلب شدین؟
ج. برای اینکه آدم فضولی بودم. میخواستم قضایا رو یک جور دیگه حل بکنم. مثلاً من چه کار بکنم. من از گفتگوی آدمیزاد خیلی خوشم میاد و دیالوگ برای من اصلاً مسئله شوخی نبود. به ناچار، همین جوری یک دفعه دیدم هر کاری میکنم، هر نوع معلق که میزنم. آن چیزیست که اگر اینو بخواهیم اونو یک کم فشرده ترش بکنیم تبدیل میشه به نمایشنامه. رو این اساس من رفتم و همین کار رو کردم.
برچسبها: گزیده، کتاب، ساعدی، مصاحبه
مصاحبه دانشگاه هاروارد با غلامحسین ساعدی - شانزده فروردین 1363، پاریس - مصاحبه کننده ضیاء صدقی - نقل شده در کتاب شناختنامۀ ساعدی نوشتهی جواد مجابی - صفحهی 193
س. شما چند بار زندانی شدید در آن سالها؟
ج. والله من نشمردم. هی رفتیم و هی آمدیم. هی زدند و ... هر جا میرویم میزنند. آره دیگه.
گزیدههای پیشین این وبلاگ از گفتهها و نوشتههای ساعدی رو زیر برچسب «ساعدی» ببینید و بخونید.
برچسبها: گزیده، کتاب، ساعدی، مصاحبه