دیگر این پنجره بگشای که من

به ستوه آمدم از این شب تنگ.

دیرگاهیست که در خانۀ همسایۀ من خوانده خروس.

وین شبِ تلخِ عبوس

می فشارد به دلم پای درنگ.

 

دیرگاهیست که من در این شام سیاه،

پشت این پنجره، بیدار و خموش،

مانده ام چشم به راه.

همه چشم و همه گوش:

مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم

محو آن اختر شبتاب که می سوزد گرم

مات این پردۀ شبگیر که می بازد رنگ.

 

آری این پنجره بگشای که صبح

می درخشد پس این پردۀ تار.

می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس.

وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس

بوسۀ مهر که در چشم من افشانده شرار

خندۀ روز که با اشک من آمیخته رنگ...

 

هوشنگ ابتهاج (هـ.الف.سایه) - رشت، چهار مرداد 1330

 


برچسب‌ها: شعر، ابتهاج

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:30 | لینک  | 


Unfolded Out of the Folds

By Walt Whitman

 

Unfolded out of the folds of the woman man comes unfolded, and is always to come unfolded,

Unfolded only out of the superbest woman of the earth is to come the superbest man of the earth,

Unfolded out of the friendliest woman is to come the friendliest man,

Unfolded only out of the perfect body of a woman can a man be form’d of perfect body,

Unfolded only out of the inimitable poems of woman can come the poems of man, (only thence have my poems come;)

Unfolded out of the strong and arrogant woman I love, only thence can appear the strong and arrogant man I love,

Unfolded by brawny embraces from the well-muscled woman I love, only thence come the brawny embraces of the man,

Unfolded out of the folds of the woman’s brain come all the folds of the man’s brain, duly obedient,

Unfolded out of the justice of the woman all justice is unfolded,

Unfolded out of the sympathy of the woman is all sympathy;

A man is a great thing upon the earth and through eternity, but every jot of the greatness of man is unfolded out of woman;

First the man is shaped in the woman, he can then be shaped in himself.

 


برچسب‌ها: انگلیسی، شعر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:12 | لینک  | 


 

But pleasures are like poppies spread,

You seize the flower, its bloom is shed;

Or like the snow falls in the river,

A moment white – then melts for ever;

Or like the borealis erase,

That flit ere you can point their place;

Or like the rainbow’s lovely form

Evanishing amid the storm.

 

From Tam o’ Shanter by Robert Burns

 


برچسب‌ها: شعر، انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:42 | لینک  | 


 

درختان بی‌تفاوت ایستاده بودند

خیابان آهـسـتـه پیش می‌رفت

و نگاهِ خیره‌ی پشت پنجره، سنگینی خود را

به مشت‌های گره کرده‌ی زیر چانه سپرده بود

لحظه‌هایِ کـشدارِ انـتـظـار

 

 

پی‌نوشت: نظرات شما روی پست قبلی ناخودآگاه تشویقم کرد ادامه بدمش.

 


برچسب‌ها: موقعیت، شعر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:5 | لینک  | 


 

سخن گوی دهقان چه گوید نخست             که نام بزرگی به گیتی که جست

کـه بـود آنـکـه دیـهـیـم بـر سـر نهــاد             نـدارد کــــــــس آن روزگـاران بـیـاد

مـگـر کــــــــــــــز پـدر یـاد دارد پـسـر              بـگـویـد تــــــــرا یـک بـیـک در بـدر

کـــــــــه نـام بـزرگـی کـه آورد پـیـش             کـرا بـود از آن بـرتـران پـایـه بـیـش

 

فردوسی که شاهنامه‌ش رو این جوری شروع می‌کنه، من نمی‌دونم چرا یاد بیگ بنگ تئوری میوفتم. فردوسی از گذشته‌ای می‌گه، انقدر دور که کسی به یاد نداره «مگر کز پدر یاد دارد پسر»، مگر چیزهایی که از پدر به پسر سینه به سینه نقل شده؛ من یاد گذشته ای میوفتم، انقدر دور که کسی نبوده که چیزی به یاد داشته باشه. نه پدری و نه پسری.

 


برچسب‌ها: شاهنامه، شعر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:10 | لینک  | 


 

یک گـورستـان سخن

بی غسل و بی کفن

در حجم تنگ تن

من دفن کرده‌ام

تــو دفن کرده‌ای

مــا دفن کرده‌ایم

 

منصور بنی مجیدی

 


برچسب‌ها: شعر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:50 | لینک  | 


 

اتفاقی چند تا شعر جالب خوندم. می‌گم اتفاقی چون اهل شعر خوندن نیستم. اینی که گذاشتم بیت آخریش عالی بود.

 

ما ز بـالاییم و بـالا می‌رویم

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

ما از ایـن جا و از آن جا نـیـستیم

ما ز بی جاییم و بی جا می‌رویم

...

همچو موج از خود برآوردیم سر

باز هم در خود تماشا می‌رویم

 

                                    شمس

 


برچسب‌ها: شعر، شمس

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:23 | لینک 


 

Once upon a time

We had a professor

Who was a gold miner.

Going deep through our thoughts,

He never failed to see

The sparkling pieces of gold

In our most ordinary comments.

 


برچسب‌ها: انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:10 | لینک  | 


 

I?
I walk alone;
The midnight street
Spins itself from under my feet;
When my eyes shut
These dreaming houses all snuff out;
Through a whim of mine
Over gables the moon's celestial onion
Hangs high.


I
Make houses shrink
And trees diminish
By going far; my look's leash
Dangles the puppet-people
Who, unaware how they dwindle,
Laugh, kiss, get drunk,
Nor guess that if I choose to blink
They die.


I
When in good humor,
Give grass its green
Blazon sky blue, and endow the sun
With gold;
Yet, in my wintriest moods, I hold
Absolute power
To boycott any color and forbid any flower
To be.


I
Know you appear
Vivid at my side,
Denying you sprang out of my head,
Claiming you feel
Love fiery enough to prove flesh real,
Though it's quite clear
All you beauty, all your wit, is a gift, my dear,
From me.

by Sylvia Plath

 


برچسب‌ها: شعر، انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:25 | لینک 


 

گـِئدین دِئیین خان چُوبانا                گـَلمَه‌سین بو ائل موغانا

گـَلسه باتار ناحَق قانا

آپاردی سـِئللر سارانی

بـیـر آلا گــؤزلـو بـالانی

 

آرپـا چـایی دَریـن اولـماز                 آخار سویو سَرین اولـماز

سارا کیمی گـَلین اولـماز

آپـاردی سـِئللـر سارانی

بـیـر آلا گــؤزلـو بـالانی

 

آرپا چایی آشدی داشدی               سِئل سارانی قاپدی قاچدی

هـَر گـؤره‌نـیـن گـؤزو یـاشدی

آپـاردی سـِئللـر سارانی

بـیـر آلا گـؤزلـو بـالانی

 

قالی گـَتـیـر اوتاق دوشه                سارا یـئری قـالدی بوشا

چوبان الین چیخدی بوشا

آپاردی سـِئللر سارانی

بـیـر آلا گـؤزلـو بالانی

 

بیت اولش رو زیاد شنیده بودم، اما کل شعر رو نه. دوستش داشتم. گذاشتم. خواستید فارسی‌ش رو بخونید، با توضیحات، برید ایــن‌جــا.

 

 


برچسب‌ها: شعر، ترکی
دنباله

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:15 | لینک  | 


 

هر آن‌کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست

سپندی گـو بر آتش نـِه کـه دارد کار و باری خوش

 

 


برچسب‌ها: شعر، حافظ

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:49 | لینک  | 


 

قایقی خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه‌ی عشق

قهرمانان را بیدار کند.

 

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،

همچنان خواهم راند.

نه به آبی‌ها دل خواهم بست

نه به دریا-پریانی که سر از آب به در می‌آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

 

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

«دور باید شد. دور.

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه‌ی انگور نبود.

هیچ آیینه‌ی تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد.

چالهی آبی حتی، مشعلی را ننمود.

دور باید شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.»

 

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

 

پشت دریاها شهری ست

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.

بام‌ها جای کبوترهایی ست، که به فواره‌ی هوش بشری می‌نگرند.

دست هر کودک ده ساله‌ی شهر، شاخه‌ی معرفتی ست.

مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند

که به یک شعله، به یک خواب لطیف.

خاک موسیقی احساس تو را می‌شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.

 

پشت دریاها شهری ست

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشم سحر خیزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

 

پشت دریاها شهری ست!

قایقی باید ساخت.

 

سهراب سپهری از مجموعه شعر حجم سبز


برچسب‌ها: شعر، سهراب سپهری

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:18 | لینک 



بس که خود می‌پرستم، گشت بت‌خانه تنم
من همین امـــروز بایـد خـویشتن را بشکـنم

ترسم از آن که فردا دیر باشد، دیر؛ دیر!
این تبر هم بت شود در کـافرسـتان تنم


قربان ولیئی


برچسب‌ها: شعر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 1:0 | لینک  | 


 

Isolation: To Marguerite

We were apart; yet, day by day, l

I bade my heart more constant be. l

I bade it keep the world away, l

And grow a home for only thee; l

Nor fear'd but thy love likewise grew, l

Like mine, each day, more tried, more true. l

 

l(read the complete poem here) l

 

By Matthew Arnold (1822-1888) l

 


برچسب‌ها: شعر، انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 4:31 | لینک  | 


 

رفته بودم سر حوض،

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب.

آب در حوض نبود.

 

ماهیان می­‌گفتند:

هیچ تقصیر درختان نیست؛

ظهرِ دم کرده‌ی تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست،

و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.

 

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب،

برق از پولک ما، رفت که رفت،

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب،

که اگر باد می­‌آمد دل او،

پشتِ چین­‌های تغافل می­‌زد

چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت ...

 

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،

همت کن

و بگو ماهی­‌ها

حوضشان بی‌­آب است.

 

باد می­‌رفت به سر وقت چنار،

من ...

به سر وقت خدا می­‌رفتم ...

 

 

سهراب سپهری حجم سبز


برچسب‌ها: شعر، سهراب سپهری

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 2:5 | لینک