خانۀ خانم مدنی دو طبقه بود هر طبقه دو اتاق و یک آشپزخانه. ما طبقۀ اول بودیم و یک مستاجر دیگر هم طبقۀ بالا. درِ کوچه به راهرو باز می‌شد. اول راهرو در آشپزخانه بود. آشپزخانه به اتاق‌ها راه نداشت، اما اگر درست یادم مانده باشد، پنجره داشت. پنجره‌های رنگی. بعد، در اتاق‌ها بود و آخر سر هم، ته راهرو، در چوبیِ کرم رنگی به حیاط. حیاط خیلی بزرگ نبود. یک پله می‌خورد و می‌رفت پایین. بالکن هم نداشتیم. آن سر حیاط هم یک انباری بود که با ایرانت ساخته شده بود و فکر کنم برای ما و همسایه بالایی مشترک بود. 

من خانۀ خانم مدنی به دنیا آمده بودم. خانم مدنی حاضرِ غایب بود. همیشه صحبتش بود اما من یادم نمی‌آید دیده باشمش. شاید هم دیده بودم و نشناخته بودم. آخر خیلی بچه بودم. فقط می‌دانستم که خانمی با این نام صاحبِ خانه‌مان است. صاحب‌خانۀ خوبی هم هست که چند سالی خانه اش نشسته‌ایم و هر بار صحبتی ازش در میان بوده مامان به نیکی ازش یاد کرده. 

نمی‌دانم پیر بود یا جوان اما حس می‌کردم کسی که صاحب خانه است باید پیر باشد. آخر مگر می‌شود آدم در جوانی هم صاحب خانه شود. باید کار کنی پیر بشوی، بعدش شاید، شاید، یک خانه‌ای هم از برای خودت داشته باشی. حتی حس می‌کردم بیوه است وگرنه مگر زن به این راحتی‌ها صاحب مال و اموال می‌شود. لابد پیر بود و بیوه بود و ملک شوهرش به نامش شده بود. یا ارث پدری.
(بچه بودم دیگر. فمنیسم و حقوق زنان و دیدگاه‌های جنسیت زده چه می‌دانستم چیست. از آن‌چه دور و برم می‌دیدم منطق در سرم پرورانده بودم) 

خانۀ خانم مدنی، تنها خانه‌ای بود که اجازه داشتم در کوچه بازی کنم. به عبارتی تنها جایی بود که هم‌بازی داشتم. شاید به این خاطر که چندین سال ساکن آن خانه بودیم و مامان همه همسایه‌ها را خوب می‌شناخت. شاید هم به این خاطر که کوچه‌مان یک کوچۀ کوچک بن بست بود، داخل یک کوچۀ بزرگتر و از خیابان اصلی دور بود و خطر زیر ماشین رفتن و رفت و آمد غریبه‌ها کم بود. به هر حال، این بود یا آن یا ترکیبی از هر دو، این کوچه اولین و آخرین کوچه‌ای است که در آن بازی کرده‌ام. 

شاید ادامه داشته باشد ...

اجاره نشینی، خوش نشینی (۱)

اجاره نشینی، خوش نشینی (2)


برچسب‌ها: اجاره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:24 | لینک  | 


بچه که بودم، اون موقع که هنوز مدرسه نمی‌رفتم، فقط یک شعر بلد بودم، اونم «یک توپ دارم قلقلیه» بود. تو جمع‌های فامیلی، وقتی یکی از بزرگ‌ترها برای مشغول کردن بچه‌ها ازشون می‌خواست که شعر بخونن، من کلی احساس شرمندگی می‌کردم، برای این که بقیۀ بچه‌های هم‌سن و سالم کلی شعرهای رنگ و وارنگ بلد بودند که من اصلاً به گوشم هم نخورده بود و نمی‌دونستم از کجا یاد گرفتند. فکر کنم هیچ وقت روم نشد از مامانم بپرسم که تو چرا این شعرها رو بلد نیستی که به من هم یاد بدی ... 

 

بچه که بودم، کلاس اول یا شاید هم دوم، بهمون گفتند یک نقاشی بکشید، اما نگفتند چی. موضوع آزاد بود. همه دفترها رو باز کردند و مداد رنگی به دست، مشغول شدند. من زل زدم به برگۀ سفید دفتر. نمی‌دونستم چی باید بکشم. فکر کنم اون موقع فقط کشیدن خورشید و ابر و درخت و خونه رو بلد بودم. مدتی گذشت. بچه‌ها داشت نقاشی‌شون تموم می‌شد. من همین‌طور نگران و سرگردان مونده بودم که چی بکشم، که بغل دستیم، که هیچی از اسم و قیافه‌ش به یاد ندارم، به دادم رسید. گفت می‌خوای بهت قایق یاد بدم. با سر گفتم آره. برای با مداد آبی یک دریاچۀ مواج کشید. مداد قهوه‌ای رو برداشت و یک قایق بادبانی کشید با یک آسمون ابری. تا اون موقع در زندگیم نه قایق کشیده بودم نه دریا. کسی هم برام نکشیده بود. با دقت به نقاشی‌ش نگاه کردم. از اون به بعد، فکر کنم تا مدت‌ها، فقط قایق بادبانی نقاشی کردم. 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:17 | لینک  |