یکی از بهترین تغییراتی که پیرو بچه‌دار شدن در زندگیم رخ داده، بازگشت به اوجِ دوران کتاب خوانی است. چیزی که مدت‌ها بود به واسطۀ زندگی و کار بیرون و خستگیِ درون از زندگیم رخت بربسته بود و جایش را داده بود به پرسه های وقت و بی‌وقت در اینترنت.

این روز‌ها به هوای شیر دادنِ بچه، روی تخت دراز می‌کشم و کتاب می‌خوانم. گوشی موبایل را (که در حالت پرواز است) به بالشتکی بالاسر بچه تکیه می‌دهم، media 365 reader را باز می‌کنم و شروع می‌کنم به خواندن، اغلب زبان اصلی. با همین شیردادن‌های ده دقیقه‌ایِ حداقل روزی هفت هشت بار، موفق شدم، تا تولد یک ماهگیِ عشقولک، یک کتاب چند صد صفحه‌ای را تمام کنم. همان که یک سال پیش شروع کرده بودم اما غرق در کار و زندگی، در همان بیست صفحۀ اول نیمه‌کاره رها کرده بودم. سه کتابِ دیگر را هم هم‌زمان شروع کرده‌ام که البته یکی در مورد بچه‌داری است. کتاب‌های کاغذی نخوانده یا نیمه‌خوانده هم زیاد دارم که خیلی دوست دارم بخوانم‌شان اما دست گرفتن کتاب کاغذی در شیردهی، کمی دشواری دارد. 

باشد که کتاب‌خوانی‌هایم خواندنِ صرف و به دست فراموشی سپردن نباشد.


برچسب‌ها: کتاب

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:15 | لینک  | 


وقتی زیاد مستاجر بوده باشی و زود به زود هم خانه عوض کرده باشی، مجبوری به هر کدام از خانه‌های قبلی یک اسمی بدهی که بتوانی توی صحبت‌ها و خاطراتت بهشان اشاره کنی. بعضی‌ها خانۀ قبلی‌شان را به اسم محله می‌شناسند. مثلاً خانۀ اوستا یا خانۀ میدان امام حسین. برای ما، اما، چون بیشترِ جا‌به‌جایی‌ها در یک محله اتفاق افتاده بود، این روشِ ارجاع دادن چندان مفید نبود. برای همین هم، خانه‌های قبلی را بیشتر به اسم صاحب‌خانه‌شان می‌شناختیم. مثلاً من خانۀ خانم مدنی به دنیا آمدم، خانۀ حوریه خانم را دوست نداشتم، خانۀ آقا مهران بود که زمین خوردم و خون دماغ شدم، خانۀ سمیرا اینها حیاط نداشتیم و مجبور شدیم جوجۀ‌مان را بفروشیم و خانۀ بابایی بود که موقع اسباب کشی نزدیک بود همۀ وسایل از خاور بریزد بیرون. اگر عمری باشد و مجالی، قصۀ هر کدام از این خانه‌ها را می‌نویسم.

 

نوشته‌های قبلی: 
اجاره نشینی، خوش نشینی (۱)


برچسب‌ها: اجاره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:4 | لینک  | 


مچِ علیلی دارم. نمی‌دانم قبلاً در موردش اینجا نوشته‌ام یا نه. از کارشناسیِ ارشد برایم به یادگار مانده است. کار زیاد با موس در شرکت به علاوۀ پایان نامه نویسیِ فشرده در یک ماهِ آخرِ قبل از ارائه، باعث شد که از فردای روز دفاع، تا یک ماه، مچِ دستِ راستم در آتل بماند و از همان روز به بعد شدم یک «راستْ دستِ چپْ موس». یعنی با اینکه راست دست هستم، موسِ کامپیوتر را با دستِ چپم تکان می دهم.

در این میانه به خاطر کارِ خانه یا کار بیرون یا وزن گوشی چند باری درد مچ دست عود کرده بود که معمولاً با چند وقت استراحت و استفاده از مچ بند خوب می‌شد. تا اینکه رسیدیم به بارداری و ورم‌های ناشی از جمع شدن آب و املاح در مفاصل. 

ورم مفاصلِ ماه‌های آخر بارداری به علاوه بچه‌‌داری و بلند کردن دخملی، که تقریبا دو کیلو نسبت به وزن تولدش وزن اضافه کرده است، دوباره آه از نهاد این مچِ بیچاره در آورد. الان یک هفته‌ای هست که دست راستم را غلاف کرده‌ام. کارهای خانه تا حدودی معوق شده. دخملی را کمتر بغل می‌گیرم و اگر بغل خواست دست به دامنِ آغوشی می‌شوم. پوشک عوض کردن‌های آخر هفته‌ها را به پدرش سپرده‌ام و در طول هفته که دست تنها هستم، یک بار در روز، دستمال مرطوب را جایگزین شستشو کرده ام.

باید مچ بند ببندم، اما مچ بندم را پیدا نمی‌کنم.


برچسب‌ها: مچ، درد

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:22 | لینک  |