این که اون زمانی که نیاز داری به گفت و شنود، با آن کسی که نیازداری بشنویش و بشنودت، نمی‌تونی و نمی‌شه، یک احساس خفقانی داره انگار که اکسیژن رو از هوات گرفته باشند.

تو روزهای جنگ، همه سردرگم بودند و گیج، پر از سوال‌های بی‌پاسخ، درگیر تصمیم‌هایی که هر لحظه می‌تونست براشون دیر باشه و در لحظه به درستی و غلطی هیچ کدوم آگاه نبودی. بعضی‌ها پر از ترس و نگرانی. بعضی‌ها مثل من، نشسته و نظاره‌گر این‌که چه پیش آید.

همۀ این‌ها چیزی از نیاز به گفتن و شنیدن کم نمی‌کرد. اما تو نبودی و من گرفتار. گرفتارِ خواستنت یا رها کردنت. وقتی منِ استقلال طلبِ self-resilient رو درگیر خودت کردی باید فکر این روز‌هاش رو هم می‌کردی.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:31 | لینک  | 


از دستآوردهای جنگ همین بس که «سنگی بر گوری» و «زن زیادی» جلال آل احمد رو خوندم. سال‌هاست که تقریباً کتاب نمی‌خونم. گرفتارم در ترکیبِ زندگی و کار و بچه. همان اندک کتابی هم که می‌خونم معمولاً داستانی نیست. کلافگی و در خانه ماندگیِ جنگ فرصتی شد برای کتاب خواندن، البته روی گوشی. هنوز از نعمت کتاب دست گرفتن بی‌بهره هستم.

راستش مدت‌هاست که سرشارم از نیاز به نوشتن اما نمی‌تونم بنویسم. نبود وقت رو بهانه می‌کنم، اما یکی از دلایلش این هست. همین نخواندن‌ها ختم میشه به ننوشتن‌ها. انگار خودِ عمل خواندن، آدم رو قلقلک می‌ده به نوشتن. این که می‌بینه آدم دیگه‌ای نوشته، و خوب هم نوشته، تو رو مجاب می‌کنه که کلمات تو هم شاید ارزش نوشته شدن داشته باشند.

اصلاً مشکل من ذاتاً در این هست که دنبال «کار ارزشمند انجام دادن» هستم. کار بی‌حاصل کلافه‌م می‌کنه. مثل خواب بعدازظهر. حالا این که ارزش چیست و حاصل چیست و ... بماند. صرفاً یک دام. وگرنه کی گفته که کاری که من می‌کنم یا زندگی‌ای که من دارم می‌تونه حاصل‌خیزتر از بیکارگی دیگری باشه.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 8:9 | لینک  | 


کرونا که شد از یک چیز خوشحال بودم. این که مامانم نیست و این روزها رو نمی‌بینه. جنگ که شد، از یک چیز خوشحال بودم. این که مامان و بابام نیستند و دومین جنگ زندگی‌شون رو نمی‌بینند.

هر چند که بودنشون مطمئناَ مایۀ آرامش بود. بودن دو تا آدمی که همۀ سال‌های زندگی پشت و پناهت بودند و انقدر خوب که با همۀ فراز و نشیب‌هایی که بود و امواج متلاطمی که خودشون تجربه کردند، نگذاشتند آب توی دلم تکون بخوره. هیچی امن‌تر از زندگی بین دو تا کوه نیست.


برچسب‌ها: جنگ

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 19:57 | لینک  |