جمعه ششم تیر ۱۴۰۴
این که اون زمانی که نیاز داری به گفت و شنود، با آن کسی که نیازداری بشنویش و بشنودت، نمیتونی و نمیشه، یک احساس خفقانی داره انگار که اکسیژن رو از هوات گرفته باشند.
تو روزهای جنگ، همه سردرگم بودند و گیج، پر از سوالهای بیپاسخ، درگیر تصمیمهایی که هر لحظه میتونست براشون دیر باشه و در لحظه به درستی و غلطی هیچ کدوم آگاه نبودی. بعضیها پر از ترس و نگرانی. بعضیها مثل من، نشسته و نظارهگر اینکه چه پیش آید.
همۀ اینها چیزی از نیاز به گفتن و شنیدن کم نمیکرد. اما تو نبودی و من گرفتار. گرفتارِ خواستنت یا رها کردنت. وقتی منِ استقلال طلبِ self-resilient رو درگیر خودت کردی باید فکر این روزهاش رو هم میکردی.
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:31 | لینک
|