جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۶
به بچه هایی فکر میکنم که با عکسها زندگی کرده اند.
مادر یا پدری که رفته اند، خیلی پیش از این که خاطره ی ماندگاری در ذهن کودک نقش بزنند.
پس کودک مانده است و یک عکس. و عکس مانده است و کودکی ... که دیکر کوچک نیست.
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:34 | لینک
|
چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶
عصر است. رفته ام خرید خامه و خیار شور، پول را داده ام کیف را جا گذاشته ام در مغازه آمده ام.
صبح است، حاضر میشوم بروم سر کار، کیف را برمیدارم. سبک است. باز میکنم، کیف پول نیست. پول نقد، کارتهای بانکی، عکس و مدارک شناسایی، نیست. خانه را می گردم، نیست. حساب میکنم پول تاکسی و نانِ صبحانه بچه های شرکت چه قدر میشود. دو هزار و پانصد تومن و یک کارت بانکی که گوشه ی کیفم جا مانده امروزم را بس است.
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:52 | لینک
|
دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۶
از مزایای قطعی های شبکه های پر کاربرد اجتماعی در این روزها همین بس که از اعتیادم به گوشی و اینترنت داره کم میشه و دارم دنبال موارد جدید برای معتاد شدن میگردم.
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:53 | لینک
|
دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶
یکی رفت. یکی که جز خوبی ازش ندیده و جز خوبی ازش نشنیده بودم.
یکی رفت و غمی رو به دل بچه ها گذاشت که دیدنش برام سنگینه.
یکی رفت و اشکی از چشم بچه ها جاری شد که نمیدونم برای خودشون هست یا برای اونی که رفت.
یکی رفت. یکی که بچه ها دست به دست هم داده بودند که نگه ش دارند چون دوست داشتنی بود.
یکی رفت. یکی که سه سال بود لب مرز بین رفتن و موندن جنگیده بود.
یکی رفت. یکی که لبخند بود. خالص. بی ادعا.
یکی رفت. یکی که امید خیلی ها بود.
یکی رفت و سکوتی رو به این جا تحمیل کرد بی سابقه.
یکی رفت که خیلی هامون به فکر بیافتیم.
یکی رفت که فدای اینجا بودنش شده بود.
یکی رفت ...
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:32 | لینک
|