چهارشنبه شب شام را زود خوردیم که برای آزمایش فردایش ناشتا باشیم. پنجشنبه، صبحِ زود، شال و کلاه کردیم و رفتیم آزمایشگاهِ محل. راه نزدیک بود. هوا هم خوب. پیاده رفتیم. آزمایشگاه اما شلوغ بود. چهل دقیقه‌ای منتظر نشستیم و عربده زدن بچه‌هایی که خون داده بودند را تماشا کردیم تا نوبت‌مان رسید. سوزن که در دستم فرو رفت صورتم را چرخاندم. خون گیر با تعجب پرسید، درد داشت؟ گفتم، نه، اما ترجیح میدهم نگاه نکنم. بالاخره از آزمایشگاه خلاص شدیم و رفتیم گشتی در محل زدیم. حدود ساعت ده بود که کافه‌ای پیدا کردیم برای صرف یک صبحانۀ دو نفره. نان و پنیر، کره و عسل و املت، به انضمام بوی نطلبیدۀ سیگارِ عشاقِ میز کناری. بعد هم باز پیاده روی و تا برسیم خانه، ظهر شده بود. خلاصه که یک کمی بلیروبین اضافی پنجشنبۀ دو نفرۀ‌مان را ساخت.

در آزمایشهای دی ۹۵ و بهمن ۹۷ بلیروبین خونم کمی بالا بود. آزمایش‌هایی که قبل و بعد از دی ۹۵ داده بودم مشکلی نداشت. دکتر آزمایش خون را تکرار کرد و سونوگرافی کبد نوشت. سونوگرافی را همین چند هفته پیش دادم، یک بار هم اوایل ۹۶ داده بودم. همه چیز عادی بود. دکتر سونوگرافی گفت شاید سندروم ژیلبرت باشد. یک سندروم بامزه که در حالت خستگی و گرسنگی بیلیروبین را بالا می‌برد. من چند روزی قبل از این آزمایش اخیر روزه بودم. طبق مطالعات اینترنتی‌ام، اگر مشخص شود به سندروم ژیلبرت مبتلا هستم به واقع بیمار محسوب نمی‌شوم. چون پزشکان سرِ بیماری تلقی کردن سندروم ژیلبرت به توافق نرسیده‌اند. برای بعضی، این سندروم نه تنها یک بیماری نیست که نعمت خدادادی هم هست. چرا که از قضا یک کم بیلیروبین اضافی در خون چیز بدی هم نیست و آمار ابتلا به بیماری‌های قلبی عروقی را کاهش می‌دهد.

اردیبهشت ۹۸

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:36 | لینک  | 


بنده سی سال از عمر گران قدرم را مستأجر بوده ام، ۱۵ بار اسباب کشی کرده ام و کوهی هستم از خاطره و تجربه در این باب. چه سختی ها که نکشیدم و چه تلخی ها که نچشیدم.

نارضایتی از همسایه یا صاحب خانه. کم آمدن پول و مشکل پرداخت اجاره. خانه های قدیمی و خراب. گرفتگی لوله. نم دادن سقف و کف. بوی نای رطوبت. دستشویی آن سر حیاط در زمستان و تابستان. سرویس مشترک با همسایه. وسایل سنگین. درد دست و پا و کمر قبل و بعد از هر اسباب کشی. دردسر بسته بندی وسایل در خانه قدیمی و چیدن و جا دادنشان در خانه جدید. بدقولی حمال و راننده. شکستن وسایل موقع جا به جایی. توهین و تحقیر های بنگاهی و صاحبخانه های متمول. کم بود جا. وسایلی که هستند ولی همیشه در کارتن ها و گوشه انباری. دوری از مدرسه و محل کار.  پرده هایی که از این خانه به آن خانه باید بلند و کوتاه می شدند. فرشهایی که از تنگی جا از دیوار بالا می رفتند. 

قبل از تن دادن به اجاره نشینی به احتمال رخ دادن هر کدوم از این موارد فکر کنید.

 

 


برچسب‌ها: اجاره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:35 | لینک  | 


از فلسفۀ می‌نویسم پس هستم، باید به فلسفۀ جدیدی برسم و به خودم بگم «بنویس تا باشی».

باید خودم رو مجبور کنم که نظمی به زندگیم بدم، جوری که حس نکنم زندگیم فدا شده یا چیزی رو از دست دادم. در حال حاضر همچین حسی ندارم ولی هیچ بعید نیست که به زودی خسته بشم و فکر کنم که این شکل جدید زندگی من رو از اهدافم دور کرده (البته اول باید پرسید کدوم اهداف؟ آیا اصلا هدف گذاری دارم؟) به بهانۀ وبلاگ نوشتن که لپ تاپ رو روشن کنم، شاید عاملی بشه که به کارهای نیمه کاره موندۀ دیگه هم برسم. شاید سبب خیری باشه برای رسیدن به حداقل یکی از کارهایی که باید به همین زودی‌ها به انجام برسونم. 

یک ماه از هم خونه شدن با فرشته کوچولو می‌گذره. نه ماه مرخصی زایمان دارم که یک ماهش به چشم بر هم زدنی گذشت. سه هفتۀ اول مجالی برای یاد گرفتن نظم جدید زندگی نداشتم. اما این هفته آخر دارم با اوضاع کنار میام. کنار اومدن که چه عرض کنم. فرمون زندگی فعلا دستِ فرشته خانومه. در کمال ناباوری، بچه‌داری رو یاد گرفتم و مهارتم به عنوان یک تازه کار، بد هم نیست. من هیچی از این هنر نمی‌دونستم چون ته تغاری خونه هستم، دور و برم بچه‌ای بزرگ نشده و هیچ وقت نوزادی رو بغل نکرده بودم. حالا اما یک فرشته کنارم هست که هر روز ساعت‌ها باهاش وقت می‌گذرونم و گاهی از نگاه کردن بهش سیر نمی‌شم. خدایا شکرت. 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:55 | لینک  | 


بچه‌تر که بودیم زیاد خانۀ خاله می‌رفتیم. پدر و مادرِ مادری چندین سال قبل به رحمت خدا رفته بودند. مامان مانده بود و یک خواهر در تهران که یک جورهایی همۀ قوم و خویشش بود. بدین ترتیب، خانۀ خاله برای من شده بود جایگزینِ خانۀ مادربزرگی که هرگز نداشتم و ندیده بودم. نوه خاله‌ها هم که هم سن و سالم بودند شدند هم‌بازی‌های دوران کودکی. زیاد اهل مهمانی نبودیم، اما خانۀ خاله فرق می‌کرد. اهل سفر هم نبودیم، اوضاع اقتصادی خانواده مجالی نمی‌داد، اما پارک و پیک‌نیک رفتن با شوهرخاله جایش را پر می‌کرد. 

یادش به خیر، خانۀ خاله جان که می‌رفتیم فله‌ای برنج پاک می‌کردیم. مامان می‌گفت خاله جان از بچگی به گرد برنج حساسیت داشته است این بود که در خانه‌شان برنج پاک کردن کار شوهرخاله بود. ما که از راه می‌رسیدیم و جاگیر می‌شدیم، مامان می‌گفت «بیار برنج‌هایت را پاک کنیم» و دبۀ برنج و مجمعینهای (سینی) بزرگ از راه می‌رسیدند. زیراندازی پهن می‌شد کف آشپزخانه و می‌نشستیم به پاک کردن. مردم از سبزی پاک کردن‌های دسته جمعی خاطره دارند، من از پاک کردن برنج. مهم بودکه برنج تمیز باشد. بدون سنگ، بدون فضله و عاری از برنج‌های دم سیاه. 

راستش همین تفاوت‌های کوچک است که فرق آدم‌ها با یکدیگر را شکل میدهد. خاله به جای مادربزرگ. برنج به جای سبزی. 

 


برچسب‌ها: خاطره، خاله

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:30 | لینک  |