از فلسفۀ مینویسم پس هستم، باید به فلسفۀ جدیدی برسم و به خودم بگم «بنویس تا باشی».
باید خودم رو مجبور کنم که نظمی به زندگیم بدم، جوری که حس نکنم زندگیم فدا شده یا چیزی رو از دست دادم. در حال حاضر همچین حسی ندارم ولی هیچ بعید نیست که به زودی خسته بشم و فکر کنم که این شکل جدید زندگی من رو از اهدافم دور کرده (البته اول باید پرسید کدوم اهداف؟ آیا اصلا هدف گذاری دارم؟) به بهانۀ وبلاگ نوشتن که لپ تاپ رو روشن کنم، شاید عاملی بشه که به کارهای نیمه کاره موندۀ دیگه هم برسم. شاید سبب خیری باشه برای رسیدن به حداقل یکی از کارهایی که باید به همین زودیها به انجام برسونم.
یک ماه از هم خونه شدن با فرشته کوچولو میگذره. نه ماه مرخصی زایمان دارم که یک ماهش به چشم بر هم زدنی گذشت. سه هفتۀ اول مجالی برای یاد گرفتن نظم جدید زندگی نداشتم. اما این هفته آخر دارم با اوضاع کنار میام. کنار اومدن که چه عرض کنم. فرمون زندگی فعلا دستِ فرشته خانومه. در کمال ناباوری، بچهداری رو یاد گرفتم و مهارتم به عنوان یک تازه کار، بد هم نیست. من هیچی از این هنر نمیدونستم چون ته تغاری خونه هستم، دور و برم بچهای بزرگ نشده و هیچ وقت نوزادی رو بغل نکرده بودم. حالا اما یک فرشته کنارم هست که هر روز ساعتها باهاش وقت میگذرونم و گاهی از نگاه کردن بهش سیر نمیشم. خدایا شکرت.