دیشب حس خوبی نداشتم. امشب هم بی انگیزگی در من موج میزند. آن شب بعد از رفتنت، بعد از افطار کمی خانه را مرتب کردم. کامل نه. فقط کمی. ظرف ها را از گوشه و کنار جمع کردم. لباسهای روی بند را خالی کردم روی مبل و طناب را تا کردم و گذاشتم سر جایش کنار یخچال. سیب زمینی و پیاز را جا دادم و پلاستیک هایی که جلوی آشپزخانه روی زمین ریخته بود را تا کردم گذاشتم یک گوشه. روی میز ناهار خوری را جمع و جور کردم و بالش های مبلها رو مرتب کردم. پیراهن هایی که اتو لازم داشتند رو روی یک چوب رختی جمع کردم تا سر فرصت اتو کنم و ... بیشتر از این حوصله ام نکشید. لباسهای تا نشده انباشته شده ماندند روی مبل و اتاق خواب به همان آشفتگی باقی ماند.
... بعد از همه اینها هم تنبلی کردم. میتوانستم درس بخوانم. خسته بودم. اما میتوانستم حداقل یک کمی بخوانم. نیم ساعتی سریال خارجی دیدم. یک ساعتی در اینترنت گشت زدم و مسیرهای پروازی را بررسی کردم. بعد گفتم بروم حمام. بعد تنبلی کردم. آخر هم رفتم زیر لحاف و گفتم صبح بعد از سحر دوش میگیرم و با این خیال خوابیدم.
برچسبها: سحر، رمضان
برچسبها: افطار، رمضان
حس پشت این کلمات برایم جالب است. این که نمایشنامه نویس چه طور انتظار دارد که انتخاب چهره و لباس و گریم بازیگر روی صحنه گویای همهی این ناکفتنی ها باشد:
MRS BOYLE enters by door on right; she has been shopping and carries a small parcel in her hand. She is forty-five years of age, and twenty years ago she must have been a pretty woman; but her face has now assumed that look which ultimately settles down upon the faces of the women of the working-class; a look of listless monotony and harassed anxiety, blending with an expression of mechanical resistance. Were circumstances favourable, she would probably be a handsome, active and clever woman.
From "Juno and the Paycock" by SEAN O'CASEY
برچسبها: نمایش، کتاب
مادرم هیچ وقت در کلام قربانم نرفت و فدایم نشد. اما تنها کسی بود که تمام عمرش فدای من شد