دیشب حس خوبی نداشتم. امشب هم بی انگیزگی در من موج میزند. آن شب بعد از رفتنت، بعد از افطار کمی خانه را مرتب کردم. کامل نه. فقط کمی. ظرف ها را از گوشه و کنار جمع کردم. لباسهای روی بند را خالی کردم روی مبل و طناب را تا کردم و گذاشتم سر جایش کنار یخچال. سیب زمینی و پیاز را جا دادم و پلاستیک هایی که جلوی آشپزخانه روی زمین ریخته بود را تا کردم گذاشتم یک گوشه. روی میز ناهار خوری را جمع و جور کردم و بالش های مبلها رو مرتب کردم. پیراهن هایی که اتو لازم داشتند رو روی یک چوب رختی جمع کردم تا سر فرصت اتو کنم و ... بیشتر از این حوصله ام نکشید. لباسهای تا نشده انباشته شده ماندند روی مبل و اتاق خواب به همان آشفتگی باقی ماند.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:36 | لینک  | 


 

... بعد از همه اینها هم تنبلی کردم. میتوانستم درس بخوانم. خسته بودم. اما میتوانستم حداقل یک کمی بخوانم. نیم ساعتی سریال خارجی دیدم. یک ساعتی در اینترنت گشت زدم و مسیرهای پروازی را بررسی کردم. بعد گفتم بروم حمام. بعد تنبلی کردم. آخر هم رفتم زیر لحاف و گفتم صبح بعد از سحر دوش می‌گیرم و با این خیال خوابیدم.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:33 | لینک  | 


 
بعد از دو شب خواب ماندن امروز بالاخره موفق شدم سحری بخورم. هر چه قدر اذان مغرب دور و دورتر شده است، اذان صبح آمده خودش را چسبانده به ما. سعی کردم زود بیدار بشوم اما سحری خوردنم باز هم هل هلکی شد. برنج و مرغ گرم کردم. مرغ ها در یخچال مانده بود و مزه گرفته بود. قاشق اول را به سختی قورت دادم. از قاشق دوم تصمیم گرفتم ترکیب خلاق بزنم و ته مانده خوراک لوبیای از پریشب مانده را گرم کردم و ریختم روی مرغ ها. خلاصه که خورشت جدیدی ساختم و به هر فنی بود سحری خوردم.
یادم باشد برای فردا قرمه سبزی گرم کنم. یک تکۀ دیگر مرغ مانده ولی نمی توانم بخورم. گذاشتم تو یخچال شاید عصری ببرم بگذارم در باغچه برای گربه ها.  

 


برچسب‌ها: سحر، رمضان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:50 | لینک  | 


 
بیدار که شدم دهنم مزۀ تلخی می داد. گیج و منگ خودم را به آشپزخانه رساندم و آب جوش گذاشتم بعد ولو شدم روی مبل. فکر میکردم خیلی دیر شده باشد. گفتم دم کشیدن چایی به افطار قد نمی دهد بهتر است با آب افطار کنم. تلویزیون را که روشن کردم دیدم هنوز کلی به افطار مانده بود.
می دانی، این روزها روزها کش آمده اند. زیادی هم کش آمده اند. آنقدر که خواب هم که مرا ببرد، باز دم بیدار شدنم کلی تا اذان فاصله است. 
 

برچسب‌ها: افطار، رمضان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:38 | لینک  | 


 

حس پشت این کلمات برایم جالب است. این که نمایش‌نامه نویس چه طور انتظار دارد که انتخاب چهره و لباس و گریم بازیگر روی صحنه گویای همه‌ی این ناکفتنی ها باشد:

MRS BOYLE enters by door on right; she has been shopping and carries a small parcel in her hand. She is forty-five years of age, and twenty years ago she must have been a pretty woman; but her face has now assumed that look which ultimately settles down upon the faces of the women of the working-class; a look of listless monotony and harassed anxiety, blending with an expression of mechanical resistance. Were circumstances favourable, she would probably be a handsome, active and clever woman.

From "Juno and the Paycock" by SEAN O'CASEY

 


برچسب‌ها: نمایش، کتاب

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:33 | لینک  | 


 

مادرم هیچ وقت در کلام قربانم نرفت و فدایم نشد. اما تنها کسی بود که تمام عمرش فدای من شد


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:18 | لینک  |