بیدار که شدم دهنم مزۀ تلخی می داد. گیج و منگ خودم را به آشپزخانه رساندم و آب جوش گذاشتم بعد ولو شدم روی مبل. فکر میکردم خیلی دیر شده باشد. گفتم دم کشیدن چایی به افطار قد نمی دهد بهتر است با آب افطار کنم. تلویزیون را که روشن کردم دیدم هنوز کلی به افطار مانده بود.
می دانی، این روزها روزها کش آمده اند. زیادی هم کش آمده اند. آنقدر که خواب هم که مرا ببرد، باز دم بیدار شدنم کلی تا اذان فاصله است. 
 

برچسب‌ها: افطار، رمضان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:38 | لینک  |