بچه که بودم، اون موقع که هنوز مدرسه نمی‌رفتم، فقط یک شعر بلد بودم، اونم «یک توپ دارم قلقلیه» بود. تو جمع‌های فامیلی، وقتی یکی از بزرگ‌ترها برای مشغول کردن بچه‌ها ازشون می‌خواست که شعر بخونن، من کلی احساس شرمندگی می‌کردم، برای این که بقیۀ بچه‌های هم‌سن و سالم کلی شعرهای رنگ و وارنگ بلد بودند که من اصلاً به گوشم هم نخورده بود و نمی‌دونستم از کجا یاد گرفتند. فکر کنم هیچ وقت روم نشد از مامانم بپرسم که تو چرا این شعرها رو بلد نیستی که به من هم یاد بدی ... 

 

بچه که بودم، کلاس اول یا شاید هم دوم، بهمون گفتند یک نقاشی بکشید، اما نگفتند چی. موضوع آزاد بود. همه دفترها رو باز کردند و مداد رنگی به دست، مشغول شدند. من زل زدم به برگۀ سفید دفتر. نمی‌دونستم چی باید بکشم. فکر کنم اون موقع فقط کشیدن خورشید و ابر و درخت و خونه رو بلد بودم. مدتی گذشت. بچه‌ها داشت نقاشی‌شون تموم می‌شد. من همین‌طور نگران و سرگردان مونده بودم که چی بکشم، که بغل دستیم، که هیچی از اسم و قیافه‌ش به یاد ندارم، به دادم رسید. گفت می‌خوای بهت قایق یاد بدم. با سر گفتم آره. برای با مداد آبی یک دریاچۀ مواج کشید. مداد قهوه‌ای رو برداشت و یک قایق بادبانی کشید با یک آسمون ابری. تا اون موقع در زندگیم نه قایق کشیده بودم نه دریا. کسی هم برام نکشیده بود. با دقت به نقاشی‌ش نگاه کردم. از اون به بعد، فکر کنم تا مدت‌ها، فقط قایق بادبانی نقاشی کردم. 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:17 | لینک  |