با خودم وعده کرده بودم امشب به طرز شدید الحنی درس بخوانم. ساعت شش خواستم درس بخوانم که باز شیطان گولم زد. رفتم روزنامه و زیر انداز آوردم پهن کردم وسط اتاق گلدان گندمی را بغل زدم آوردم داخل. انقدر پر و پیمان شده که رد کردنش از درب نیمه باز بالکن سخت بود. گلدان سفالی که با هم خریدیم را آوردم که گندمی را چند قسمت کنم و یک قسمت خوبش را بکارم در آن. نیم ساعتی با گلدان قدیمی ور میرفتم که بتوانم گیاه را بکشم بیرون. نمی آمد که نمی آمد. بالاخره با هر بدبختی که بود درش آوردم. چنان ریشه داده بود که بیا و ببین. تقریبا نصف خاک گلدان خاک نبود. ریشه بود. ریشه های کلفت دیواره گلدان را پوشانده بود و ریشه های نازک ته گلدان به قطر یکی دو سانت به هم تنیده شده بودند. منظره ای بود دیدنی. هر جور نگاه کردم دیدم این ریشه ی تنیده جدا شدنی نیست. ترسیدم به ریشه دست بزنم گلدان خراب شود. ناامید رفتم یکی از گلدان پلاستیکی های بزرگ را آوردم چند سانتی با خاک پر کردم و گل مان را همان طور که بود جا دادم در گلدان جدید. قشنگ شد. ولی هنوز خودش را انداخته است. بارش سنگین است. حرص لازم دارم. چند تایی از برگ ها را کندم. یکی از خوشه هایش را هم گذاشتم در خاک که تا ده روز دیگر جدا کنم. چند تا خوشه دیگر هم دارد که باید یکی یکی سر و سامانی بهشان بدهم. 

 


برچسب‌ها: گلدان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:48 | لینک  |