ششم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی
استند بای
بازدید های نوروزی این چند روزه فرصت هیچ کار دیگری برایم باقی نگذاشت. سه روز اول به خصوص خیلی فشرده بود. یا مهمان میآمد، یا مهمان میرفت و ما هم به دنبالش. دو روز بعد را هم اگر مهمانی نیامد و اگر مهمانی نرفتیم به حالت آماده باش بودیم. از همین آماده باش بودن عید بدم میآید. هر چند انسان مهمان دوستی نیستم اما تا وقتی آمدنی و رفتی هست اوضاع بد نیست. حداقل میدانی که کاری داری و سرگرم هستی، هر چند سرت به آنچه که دوستتر میداری گرم نیست. اما آماده باش بودن و به انتظار ماندن/نشستن مرا به پوچی میرساند. احساس بیهودگی میکنم. فکرش را بکن، لباس مهمانیهایت را به تن کرده ای و صاف و دست به سینه گوشه ای نشستهای. چای دم است، ظرف میوه و شیرینی آماده، جای جای خانه برق میزند. ساعتها به همین منوال میگذرد و زنگ خانه به صدا در نمیآید.
ششم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی
در محضر استاد
گفته بودم که کامپوتر تکانی داشتهام و دنبال فرصتی هستم که به فایلهای صوتی بینامِ به یادگار مانده از دوران دانشجویی سر و سامانی بدهم ... فرصت حاصل شد و حال ما چه خوش گشت از غنائمی که یافتیم! همین قدر بگویم و دلتان را آب کنم که یکیشان یک فایل 15 دقیقهای از صدای استادِ محبوم است در حالی که در دفترش بودیم و داشت بخشی از خاطرات کودکیاش را دنبال میکردم ... چه قدر دلم برای استاد تنگ شده!
برچسبها: نوروز