نهم و دهم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

پیاده‌روی

 

هفته‌ی دوم نوروز به شدت خلوته. نه کسی میاد نه کسی می‌ره. از سفر هم طبق معمول خبری نیست. منم و رخت‌خوابم و فیلم و کتاب و موزیک. اینترنت هم ندارم حتی. یک جورهایی حس می‌کنم دستم از دنیا کوتاهه. پنجره‌م به روی دنیای مجازی بسته شده، از خونه پام رو بیرون نمی‌ذارم، تماس با دوستان هم این روزها کمابیش بی‌معناست، روزها روزهای با خانواده بودنه.

بدیِ من اینه که اگر بهونه‌ای برای بیرون رفتن نداشته باشم، می‌شینم گوشه‌ی خونه و از جام تکون نمی‌خورم. برا همین هم همیشه معتقد بودم که باید در تمام طول زندگانی شاغل باشم وگرنه حتماً از خونه نشینی می‌پوسم. کارهای جذابی مثل پیاده گز کردن خیابونا تو روزهای تعطیل، دوچرخه سواری و عکاسی همیشه تنها در خیالاتم اتفاق میوفتن. نهم بالاخره از دست خودم کلافه شدم و زدم بیرون. در خیالاتم به پیاده‌روی سحرگاهی فکر می‌کردم، اما من اگر صبح قراری نداشته باشم هرگز قبل از نُه از خواب بیدار نمی‌شم. اینه که پیاده روی سحرگاهیِ آیِ با کلاه، در حالی که خورشید داره به زور خودش رو از افق شرقی بالا می‌کشه از محالاته!

پیاده‌روی نهم هم تقریباً عصر اتفاق افتاد. با جلو رفتن ساعت‌ها و طولانی شدن روز‌ها، عصرهای خنک بهار خوراک همین‌جور کارهاست. زدم بیرون. مونده بودم کجا برم. در بی‌هدف پیاده‌روی کردن هم بی‌استعدادم. اول فک کردم واستم اتوبوس بیاد برم ولی‌عصر نوردی، اما جمعه اون هم وسط نوروز خبری از ماشین نبود. راست خیابون خودمون رو گرفتم رفتم سمت غرب، همین جور بی‌هدف، تا این که یکی از خیابون‌های فرعی چشمم رو گرفت. درخت داشت! پیچیدم توش. بعد توی یه خیابون دیگه، بعد تو یکی دیگه و ... هر جا سبزی می‌دیدم می‌رفتم طرفش. انقدر رفتم که 45 دیقه از خونه دور شدم. دیدم دیگه بیشتر از این برم برا برگشتن جونی برام نمی‌مونه. سر خر رو کج کردم و ره خانه در پیش گرفتم.

دهم هم نهضت پیاده‌روی ادامه پیدا کرد. قرار گذاشته بودم یکی از بچه‌ها رو پارک دانشجو ببینم ساعت ده. هشت و نیم از خونه زدم بیرون که قبلش برم بانک با این حساب که لابد کارم توی بانک طول می‌کشه و ... اما خب مثل این که توی عید هیشکی کار بانکی نداره. از در که رفتم تو جلو باجه بودم و فرم‌ها در اندک زمانی پر شد و متصدی کارم رو راه انداخت و ده دیقه بعدش من تو خیابون بودم و مونده بودم چه جوری سر خودم رو تا ده گرم کنم! فرصت مناسبی بود برای ولی‌عصر نوردی ...

 

 

یازدهم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

یازده به در

 

سعییده گفته بود امسال مسافرت نمی‌رن یه روز قرار بذاریم تو عید هم رو ببینیم. موافقت کردم اما بعید میدونستم شدنی باشه. آدم عید رو در اختبار خانواده ست، سخته برنامه‌ی جدا از خانواده ترتیب دادن. چند وقت بود داشتم به یه سیزده به در زودهنگام فکر می‌کردم. بعد از دو روز پیاده روی انگیزه‌م قوی‌تر شد. نظر بچه‌ها رو پرسیدم و برای یازدهم هماهنگ شدیم. رفتیم پارک لاله، یه آلاچیق پیدا کردیم، از سبزی درخت‌ها و سیاهی کلاغ‌ها لذت بردیم، تخمه و ناهار و شیرینی خوردیم و چندین ساعت بی‌وقفه حرف زدیم! به ما خانم‌ها هر چه قدر هم وقت بدید باز حرف‌هامون نصفه می‌مونه! :)

قرار شده از این به بعد هر ماه یه «یه چیزی ده به در» ترتیب بدیم. شما هم بیاید. خوش می‌گذره!

 


برچسب‌ها: نوروز

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:46 | لینک  |