«پستی» خوندن و وبلاگ نوشتن رو به درس خوندن و پروپوزال نوشتن ترجیح می‌دم! کامپیوتر رو روشن کردم و زل زدم به صفحه‌های سفیدِ فایل word ی که قراره به زودی به پروپوزال من تبدیل بشه. یعنی می‌شه؟ همه می‌گن پروپوزال نوشتن کاری نداره، این جمله یعنی این که من دارم خودم رو لوس می‌کنم. ولی حقیقت امر رو که بخواید، نوشتن این پروپوزال، برای من مساویه با برداشتن یک قدم جدی به سمت پایان‌نامه. چیزی که چهار ماه تمام با تمام قوا ازش فرار می‌کردم. توی این یک ماه و نیمی که جدی دارم به پایان‌نامه نوشتن فکر می‌کنم همه چیز خیلی بهتر شده. نمی‌دونم چرا تابستون، سه ماه تمام، وقتم رو صرف در رفتن ازش کردم.

راستش رو بخواید، الان یک هفته‌ای هست که دارم با پروپوزال هم همین رفتار رو می‌کنم. خوب می‌دونم تا وقتی که شروع به نوشتن نکنم، هیچ کاری پیش نمی‌ره، اما چه کنم که این «آی با کلاه»ی که می‌بینید، آدم بشو نیست که نیست!

 

از یکشنبه شب خوندن دومین کتاب محمدرضا کاتب رو شروع کردم: پستی. بهونه‌ی خوبیه برای در رفتن از زیر مشغله‌های درسی. کتاب خوبیه. دوستش دارم. از سبک کارهای کاتب خوشم اومده، و کم کم دارم خصوصیات نثرش رو درک می‌کنم. یادتونه گفتم کارهاش صحنه‌های خشن داره؟ این بار نویسنده حتی صبر نکرده که داستان به جایی برسه و بعد دست به کار بشه. تیکه‌ای که این زیر میخونید، چند خط از چهارمین صفحه‌ی کتابه:

شاید پسرک هم هزار بار این نقشه را توی ذهنش مرور کرده بود: میله را چسبید: آخر چرخش داشت می‌رفت: سرش را برد جلو: چرخ از روی گردنش گذشت: صدای خرد شدن استخوان‌هایش را شنید: سر به پوستی بند بود و به این طرف و آن طرف می‌خورد: دست‌هایش به آن میله قفل شده بود و بدنش همین‌طور روی زمین کشیده می‌شد و همراه قطار می‌رفت. تنش را با یک دست، نزدیکی‌های پیشوا پیدا کرده بودند. لوکوموتیوران نزدیک نیشابور سگی را تو آیینه دیده بود که دنبال قطار کرده. وقتی پایین می‌آید دستی را می‌بیند که میله را سفت چسبیده. با چکش همه‌ی انگشت‌هایش را خرد کرده بودند تا دست از میله جدا شده بود.

چیزی که ازش سر در نمیارم، روش نشانه‌گذاریِ این نویسنده ست!

 

حال میده خوندن داستانی که پرتکرارترین کلمه‌ش «شاید» ه!

یک مدت زیاد باهاش بدخلقی می‌کردم، آخر دلم به حالش می‌سوخت ... نمی‌دانم، شاید اگر می‌دانست برای خوشحال کردن او دام این کارها را می‌کنم دگیر کیف نمی‌کرد. شاید هم فکر می‌کرد واقعا توانسته عصبانی‌ام کند. ... شاید آن گریه‌ها برای این بود که باز زجرش بدهم چون وقتی اذیتش نمی‌کردم تمام روز را غمگین بود. شاید برای همین رفت شیفت شب. ...

 

 


برچسب‌ها: گزیده، کتاب، محمدرضا کاتب، پستی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:40 | لینک  |