الان دانشگاه هستم. نشستم دارم خر میزنم.
گرسنه مه.
تابستون شده. بوفه تعطیله. سلف تعطیله. تا نزدیکترین بقالی كلی راهه.
ساعت دو ظهره. از آسمون داره آتیش میباره و ... دل من داره ضعف میره.
احساس انسانهای قحطی زده رو دارم. امیدی نیست. فكر نمیكنم خیلی دووم بیارم.
این خطوط رو دارم مینویسم که آخرین اثرات رو از خودم به جا گذاشته باشم و بعد برم. اگر فردا روزی دیدید خبری و اثری ازم نیست، رد این نوشته رو بگیرید و بیاید دنبالم. توی طبقهی اول پیدام میكنید. پای یكی از كامپیوترهای سایت. نمیدونم وقتی میرسید بالای سرم در چه وضعیتی خواهم بود. امیدوارم آخرین تصویری كه ازم به جا میمونه خیلی دلخراش نباشه. تهویهی اینجا خوبه، خدا رو شکر. و این یعنی این که اگر زود بجنبید وقتی پیدام میكنید كه جسدم هنوز بو نگرفته. «علت مرگ: گرسنگی و ضعف شدید. به نظر میاد كه در آخرين لحظات تلاش كرده كه با آخرین توانی كه در انگشتانش بوده مسیر رفت و برگشتیِ بین O، S و S رو روی صحفه كلید طی كنه.»
وصیتی ندارم جز این كه، بچههای خوبی باشید، موهای همدیگه رو نكشید، سر همدیگه داد نزنید و اسباب بازی هم رو برندارید. اینقدر هم توی اینترنت ولگردی نكنید. خوبیت نداره. از من میشنوید، برید بنشینید پای درس و مشقتون. چرا که اصولاً در زندگی دو راه بیشتر ندارید، يک این که آیندهی این مملكت رو بسازید و دو این که فرار مغـ.ـزها کنید. در هر دو صورت هم این آخرین پند من چارهی راهتون خواهد بود.
زیاده عرضی نیست
امضا: آی با كلاه از نوع رو به موت
مورخ دوازدهم تير ماه سنهی هزار و سیصد و نود