کتاب «وقت تقصیر» محمدرضا کاتب، کتاب چهارصد صفحهایی بود که در طی چهار روز تمومش کردم. مدتها بود که این مدلی کتاب نخونده بودم. یعنی پیش نیومده بود که کتاب دستم بگیرم، اونم یک کتاب حجیم و دلم نخواد که زمین بگذارمش. سیصد صفحهی اول با سرعت و جذابیت تمام پیش میرفت. اما خوندن صد صفحهی آخر کند و زجرآور بود. نه به این خاطر که کتاب توی صد صفحهی آخرش بد میشد. نه. سخت میشد. این کتاب چیز عجیبیه، که در توصیفش هیچ نمیتونم بگم، جز همین چند خطی که از خود کتاب انتخاب کردم. توی طول کتاب، از یه قضیه، روایتهای محتلف داری، سیصد صفحهی اول رو با ولع تمام و با حرص فهمیدن و بیشتر فهمیدن میخونی. هر قدر که پیش میری، یه سری چیزهای جدید میفهمی که فکر میکنی یه قدم تو رو به دونستن حقیقت نزدیکتر کرده. هر چند چیزهایی که میفهمی گاه متناقض هستند و خیلی وقتها راهی رو که اومدی، باید باز از اول شروع کنی و با یه نگاه جدید با تمام قضایا روبهرو بشی، اما همچنان امیدواری که یه چیزی قراره دستگیرت بشه. هر جملهی جدید کتاب رو کلیدی میدونی برای حل معمای جملههای قبلی. ولی، با نزدیک شدن به صد صفحهی آخر میبینی که هیچ نداری، هیچ نمیدونی! به این جای کتاب که میرسی، دیگه میدونی که نباید امیدی داشته باشی. فقط باید پیش بری. توی این کتاب، عبارتِ «بخونم، ببینم آخرش چی میشه» بیمعنیه!!!
خلاصه این که این کار رو خیلی دوست داشتم و توصیه میکنم بخونیدش. البته یه تذکر: بخشهایی از کتاب توصیفهای خیلی خشنی داره (از شکنجههای که یه سری زندانی میکشن و مرگهای دلخراششون). اگر فکر میکنید که تحمل اینها رو ندارید، با یک کم احتیاط به این کتاب نزدیک بشید.
کسی که کتاب رو میخونه و تموم میکنه، رسماً از توصیف کتابی که خونده عاجزه. درست مثل الانِ من! بهترین توصیفی که از اتفاقات کتاب میشه داد، همین گزیدهای هست که این زیر میارم. در همینجا جا داره که رسماً از نویسندهی کتاب تشکر کنم که خودش زحمت کشیده و این تیکه رو توی کتابش آورده. :دی
«عجب دورانی شده. هیچ چیزی دیگر قابل اطمینان نیست.» این زمانه، زمانهی گندی است: یکهو میبینی همه چیز بیرنگ و رو میشود. بیچاره آن بدبختهایی که حکایت ما را میشنوند. حتماً بدجور سردرگم میشوند.»
«خواستیم سردرگم بشوند. اگر نمیخواستیم نمیشدند.»
«بیچاره وقتی تمام وقایع، اعمال و حرفها را کنار هم بگذارد به چیز عجیب و غریبی میرسد: به ابرو و حیاتی که معلوم نیست کی بودند و چه کار کردند و چرا؟ این از خاصیت مرگ و حیات زمان است که اینطور ظهور میکند و آن بدبخت و همهی آن کسانی که این اقرار را میشنوند مجبورند با هزار دوز و کلک آنها را به هم بدوزند و به زور بچسبانند به هم تا ببینند چه به چه بوده.» قیافهی کسانی که حکایت ما را برای دیگران تعریف میکنند خیلی دیدنی است. خیلی دیدنی است چون نمیداند با این حکایت ضد و نقیض چه کند. مجبور است هی بالا و پایین بپرد و پشتک و وارو بزند، هی دلیلهای جورواجور و عجیب غریب برایشان بیاورد تا آنها باور کنند همچین چیزی بوده. بندهی خدا نمیداند مشکل کارش با این حرفها بیشتر میشود. باید راستش را بگوید تا بتواند یک طوری سر و ته قضیه را سر هم بیاورد. بدبخت نه میتواند تکههای ناجور را نیاورد و سر هممان نکند و نه میتواند بیاورد. چون بیشتر هی ضدیتهای خودش را نشان میدهد. و این باز بیشتر سر در گمش میکند. «خود آن طرف شاید یک جورهایی باید از جنس خود ما باشد تا بتواند این تکه پارهها را اینطوری پاره پاره از زبان خودش و قلم خودش و مکتوب و به نجوا و با خودش و با سکوت و با دست و با بدن و چشمهایش و ... برای خودش و برای بقیه نقل کند تا باور کند و آنها هم باور کنند.»
برچسبها: گزیده، کتاب، محمدرضا کاتب، وقت تقصیر