اهل جنگیدن نیستم. آدمی هستم که راضی هستم. اگر دنبال بهبودی هستم سعی میکنم خودم ایجادش کنم، از خودم و درونم و با سرمایه ای که خودم دارم. معمولاً تقاضایی ندارم. سر به زیر و ساکت هستم و توی دنیای درونم زندگی می‌کنم. چه شاد باشد و چه غمگین، همه چیز در همین دنیای انحصاری خودم می گردد. دنیایی که خودم را شامل می‌شود و شاید یک شعاع نیم تا یک متری اطرافم را. آدم‌های بیرون هم اگر در این شعاع بیرونی قرار گرفته باشند، از حال و روزم با خبر هستند و گرنه که فقط یک قیافه از من می‌بینند. که فکر می‌کنم بیشتر اوقات این قیافه نه خیلی خوشحال است و نه خیلی ناراحت.

اما برای نور جنگیدم. شاید اسمش جنگیدن نباشد اما تلاش بیرونی داشتم. به هر کسی که فکر می‌کردم منتقل کردم. درخواست کردم. طلب کردم. گفتم که خواسته ای دارم که مشروع است و منطقی. از خودم بیرون آمدم و حرف زدم با آدم‌هایی گاه آشنا و گاه غریبه. اما نتیجه نگرفتم. 

اما اینجا با خواستن و طلب کردن کاری پیش نمی‌رود. به عمل کار برآید به سخن دانی نیست، زیادی اینجا پر رنگ است. عمل هم باید عمل خودت باشد. یعنی کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من هست. باید اعتراف کنم که در این مورد کاری از دستم بر نمی‌آید. دستم کوتاه است، عملاً در این مورد صدق می‌کند. پنجره‌ها در ارتفاع سه متری هستند و دور از دسترس. 

نمیدانم سکوت کنم و به همین نوری که نیست راضی باشم. یا به گفتن و گفتن و یادآوری و پا فشاری ادامه بدهم ... نمیدانم. 

 


برچسب‌ها: کار

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:47 | لینک  |