بیست روزی از اقامت من می‌گذرد و یک هفته ای از آغاز پاییز. با وجود تمام شلوغ و پلوغی های این روزها دسته ی ما شش روز گذشته را در خلوت و انزوا به سر برده است. درست بیست و چهار ساعت بعد از گذر زمین از نقطه ی اعتدال پاییزی ناخدا تمام گروه را دور هم جمع کرد و دستورات هر ساله را داد.

فصل فصل مهاجرت است. هوا دو هفته ای است که بنای سرد شدن گذاشته و همین بیشتر غیرکلاغ های بالدار را به جنب و جوش انداخته که خود را مهیای مهاجرت از ییلاق بکنند. مادرها به سر و روی بچه ها دستی میکشند، لباس گرم تنشان میکنند و باید و نبایدهای سفر را در گوششان میخوانند. بچه ها که تا حالا برای خودشان قد و بالایی به هم زده اند از فرط هیجان تمام حرفهای مادر را از این گوش نگرفته از آن گوش در میکنند و یک جا بند نیستند. با این حال مادرها همچنان مسیر را توضیح میدهند و خطرات دور افتادن از گروه را برای صدمین بار گوشزد میکنند. پدرها درگیر بستن چمدانها و خالی کردن لانه ها هستند. بعد هم نوک درختی دور هم جمع میشوند، مسیر سفر هر ساله را مرور میکنند و قطبنماهایشان را با هم تنظیم میکنند. دسته ها، به محض این که خیالشان از همه چیز راحت میشود، یکی یکی کوس سفر را میزنند و راهی میشوند.

کلاغ ها اما اهل مهاجرت نبوده اند و نیستند. نه بیم سرما دارند و نه از گرما شکایتی میکنند. کلاغ ها وقتی جایی را برای سکونت انتخاب کنند تمام خوبی ها و بدی هایش را یکجا به جان میخرند. همین ناخدا میگفتند پانزده سال پیش روی یکی از درختهای همین محل به دنیا آمده. الان هم پنج سالی بود که روی درخت وسط باغ خانه کرده بود. بعدها از خودش شنیدم که اگر به خاطر آن اره برقیِ این همه‌چیزخوارهای نارنجی پوش نبود هرگز حاضر نبوده که درخت محل تولدش را ترک کند.

ناخدا بچه ها را که دور هم جمع کرده بود حکم هر ساله را داده بود: «کلاغ ها برای شش روز زمین گیر میشوند.» آسمان شهر این شش روز پرتردد ترین روزهای خود را تجربه میکرد و در این مدت، کلاغها که زندگی شان با شش روز قبل تر و شش روز بعدترش تفاوت چندانی نداشت بیشتر دور و بر لانه هایشان میپلکیدند و چند روزی را بیشتر با اندوخته شان سر میکردند تا هر چه کمتر با پروازشان آرامش غیرکلاغ ها را به هم بزنند.

من که تازه وارد بودم و هنوز خوب جا نیافتاده بودم و انباری و دفتری و دستکی برای خودم به هم نزده بودم از طرف بزرگترها اجازه داشتم که به گشت و گذار روزانه و جستجوی غذا ادامه دهم. ننه قاری گفته بود که بد نیست سری هم به لانه هایی که خالی شده است بکشم، شاید جای حاضر و آماده‌ای بهتر از خانه ی فعلی ام نصیبم شود. و زیر لبی اضافه کرده بود «بالاخره باید به فکر آینده و سر و همسر هم بود» ... من؟ ازدواج؟ با یک کلاغ؟ ...

به هر حال، شش روزی که گذشت فرصت خوبی بود برای من. دورادور تک تک شان را زیر نظر گرفتم. هر چند خیلی بعید بود اما امیدوارم بودم که شاید حتی بتوانم خیلی زودتر از موعد از رازشان پرده بردارم. هر چند هنوز سر نخی در راستای اهداف عملیات پیدا نکرده ام اما چیزی در مورد کلاغها فهمیدم که شاید حتی خودشان هم در مورد خودشان ندانند. امروز عصر که دوباره دور هم جمع شویم من همه شان را یک جور بهتری میشناسم. این شش روز، هر بار که جمعی از غیرکلاغ‌ها پر میگرفتند چیزی در تهِ نگاهِ کلاغ‌ها پر پر میزد. چیزی که مطئمن نیستم حسرت سفر بود، یا یک دلتنگی زودهنگام.

 

باز هم ادامه دارد ...

 

 

------------------------------------------------------------

زیرنویس: این متن برای فراخوان انشا نویسی با موضوع «یک روز پاییزی در ییلاق» نوشته شده است.

------------------------------------------------------------

 

موضوعات انشاها و شرکت کنندگان

 

یک. ده بهمن: روزی که کلاغ شدم (یک روز به جای کلاغ)

پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد

 

دو. یازده بهمن: یک روز پاییزی در ییلاق

پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد

 

سه. دوازده بهمن : ماجرای دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه میگذرد؟

پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد

 

چهار. سیزده بهمن: کفش هایم کو؟

پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد

 

پنج. چهارده بهمن: روی خط کشی عابر پیاده

پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد

 

شش. پانزده بهمن: سر و گوشم را آب دادم سبز شد

پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد

 


برچسب‌ها: انشا، کلاغ، داستان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:55 | لینک  |