از قرارگاه تا محل مورد نظر سه روز راه بود. قرار بود که مسیر را با حوصله و سر صبر طی کنم و خودم را با زیست بوم جدید وفق دهم. هر چند اولین بار بود که پا به این منطقه میگذاشتم اما در این چند روز هنوز به چیز غیر منتظره ای بر نخورده بودم و این خود گویای صحت و دقت اطلاعاتی بود که از پیش در مورد جغرافیای این منطقه در اختیارم قرار داده شده بود. غیر بومی بودن من یکی از شروط لازم برای موفقیت این عملیات بود. برای پیشبرد عملیات از مهرههای بومی بهرهی زیادی برده شده بود، اما از این جا به بعد کار ناشناس بودن و ناشناس ماندن من اهمیت ویژه ای داشت.
از روزی که از تیم آموزش جدا میشدم تا روز به ثمر رسیدن عملیات یکه بودم و تنها. وقت و بودجه ی زیادی صرف تا این جای کار شده بود؛ برنامه ریزی های دقیق، آموزش های فشرده و همه این ها بار مسئولیتی که به دوش من بود را سنگینتر و نگرانی من را بیشتر میکرد. بعد از سه ماه تمرینات شبانه روزی مربی در آخرین لحظه فقط یک چیز را گوشزد کرده بود: «کلاغ بودنت را باور داشته باش» و من درست همین سه روزِ سفر را فرصت داشتم تا با هویت جدیدم کنار بیایم.
سختی و پیچیدگی کار بر هر غیرِکلاغی معلوم بود. کاری که از نظر بسیاری کاملا غیرعملی بود و از پیش محکوم به شکست. اما دست یافتن به راز سر به مهر مافیای کلاغ ها در سالهای اخیر تا حدی برای همه اهمیت یافته بود که تمام غیرِکلاغ ها را بر آن داشته بود که برای به ثمر رسانیدن این عملیات از هر آنچه که دارند مایه بگذارند.
کلاغ بودن به هیچ وجه کار ساده ای نیست و این در همین چند روز گذشته که پا به دستهی کلاغهای ناخدا گذاشته بودم عملاً به من ثابت شده است. کلاغ ها ساده زیستند اما ساده گیر نه. دقت بالا، آشنایی با قوانین، و پای بندی به اصول از لازمه های کلاغ بودن است. برای فراگیری قوانین اجتماعیِ کلاغها ماه ها آموزش دیده بودم. اما تنها با ورود به یکی از جوامع آنها بود که میتوانستم خودم را محک بزنم.
کتابچه راهنما میگفت در دنیای کلاغها موجودات از نظر علمی از سه دسته خارج نیستند: یا کلاغند، یا آدمیزاد و یا غیرِکلاغ. کلاغها محبوبند، از هر نژاد، دسته یا قبیله ای که باشند، آدمیزاد خطرناک است و غیرکلاغ، بی ارزش. در نادیده گرفته شدنِ غیرکلاغها شکی نداشتم، از احترام بالایی که کلاغهای یک دسته برای یکدیگر قائل بودند و اهمیت بالایی که به روابط خانوادگی میدادند هم با خبر بودم، اما دنیای آدمها برای منی که سالها در جایی دور از این دیوارهای سیمانی و برجهای سر به فلک کشیده زندگی کرده بودم بیگانه بود. ناخدا آدمها را دو دسته کرده بود: فلزیها و همه چیز خوارها. فلزی ها افقی حرکت میکردند و همه چیزخوارها عمودی میایستادند. مهم نبود که آدمها به کدام دسته تعلق داشته باشند، دوری کردن از آنها واجب شرعی و عقلانی بود.
ادامه دارد ...
------------------------------------------------------------
زیرنویس: این متن برای فراخوان انشا نویسی با موضوع «روزی که کلاغ شدم (یک روز به جای کلاغ)» نوشته شده است.
------------------------------------------------------------
موضوعات انشاها و شرکت کنندگان
یک. ده بهمن: روزی که کلاغ شدم (یک روز به جای کلاغ)
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
دو. یازده بهمن: یک روز پاییزی در ییلاق
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
سه. دوازده بهمن : ماجرای دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه میگذرد؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
چهار. سیزده بهمن: کفش هایم کو؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
پنج. چهارده بهمن: روی خط کشی عابر پیاده
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
شش. پانزده بهمن: سر و گوشم را آب دادم سبز شد
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
برچسبها: انشا، کلاغ، داستان