کلاغها بعد از شش روز زمین گیری حسابی از خجالت خودشان در می‌آیند. به این ترتیب که عصر روز ششم و عصر تمام روزهای بعد از روز ششم را در کنار یکدیگر و در یک دور هم نشینی درست و حسابی میگذرانند. و این گردهمایی های عصر گاهی تمام طول پاییز و زمستان را به قوت خویش باقی میماند. در این روزهایی که کلاغها سلاطین بلامنازع آسمان این شهر ییلاقی هستند عصر هر روز چنان قیل و قال و غوغایی به راه می‌اندازند که کسی ذره ای هم جای خالی باقی بالدارها را حس نمیکند. جوانتر ها به هم که برسند به سر و کله ی هم میپرند. اعضای جا افتاده تر اما مشغول اختلاط میشوند، از آخرین اخبار روز میگویند، جدیدترین منابع غذایی را با هم در میان میگذارند و اگر حال و حوصله ی خبرهای بد را نیز داشته باشند حتما چند کلمه ای هم از آخرین اختراعات این آدمی‌زادِ همه‌چیزخوار، که مسلماً جایی و به شکلی قرار است به ضرر کلاغها تمام شود، حرفی به میان می آورند.

به لطف این دور هم نشینی ها و اختلاط ها کلاغ ها همیشه از همه چیز خبر دارند. اصلا لطف کلاغ بودن به همین با خبری ست. اصلا برای همین است که گفته اند «کلاغ که نداند پشت دیوار چه میگذرد که کلاغ نیست». نه که فکر کنید کلاغ ها فضولند! نه! اصلاً! کلاغها انقدر سرشان به کار خودشان گرم است که نه  وقت این کارها را دارند و نه حوصله اش را. از من به شما نصیحت، هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت به یک کلاغ نگویید «خبرچین»، که اگر گفتید دیگر مسئولیتش با خودتان است. اگر کلاغ باشید که چپ چپ نگاهتان میکنند و به کلاغ بودنتان شک میکنند. اگر کلاغ نیستید هم که دیگر آن نوکی که نثارتان میشود حقتان است. کلاغها موجودات اخلاق گرایی هستند و در تمام اعصار تاریخی از تمام صفات نکوهیده بر حذر بوده اند: از دزدی، از خبرچینی ... اصلا یکی به خود شما بگوید دزدِ خبرچین شما خوشتان می آید که کلاغ خوشش بیاید؟

بگذریم. در دنیا تقریبا دیواری نیست که اسرار آن ورش بر کلاغ ها پوشیده باشد و این نه به دلیل فضولی ست و نه به خاطر مجهز بودن چشمان کلاغ ها به ادوات لوس و مسخره ای چون دوربین های مادون قرمز! پشت این قابلیت دو دلیل ساده نهفته است. یک، بالدار بودن! همه ی کلاغها مثل من بالدارند. بالدار بودن یعنی سهولت جا به جایی و دسترسی به زوایای مختلف یک دیوار. دو، وصل بودن به یک شبکه ی ارتباطی و اطلاعاتی قوی1. تمام تجمعات کلاغی که از نظر بسیاری سر و صدای بی خودی ست و از نظر برخی از مصادیق الکی خوشی، اهداف بس بلندنظرانه تری دارد که شاید فقط یک کلاغ به اهمیت آنها واقف باشد.

مثلا اگر به واسطه ی همین گردهمایی و خبررسانی نبود که منِ تازه وارد به این زودی ها از سور و سات هفتگی حیاط پشتی امام زاده معصوم خبردار نمیشدم! امام زاده خودش بنایی ست شبیه بیشتر لانه های این همه چیز خوارها، البته کمی قدیمی تر و بسیار بی ابهت تر از آسمان خراشهایشان. من هنوز نمیفهمم این ها چرا به بهانه ی لانه سازی خودشان را زندانی میکنند. بگذریم. بنای امام زاده مجاور حیاط وسیعی است به همین نام، که زمینش را گله به گله با سنگهای متحد الشکلی پوشانده اند و لم‌یزرعش کرده اند. هر چه از سر سبزی حیاط باقی مانده به واسطه ی کاجهای بلند و مسلما پر کلاغش است. سنگها همه صیقل خورده اند و مستطیلی و در یک جهت کار گذاشته شده اند، اما پای رنگ و اندازه که به میان بیاید یک بلبشویی است که باید بیایی و ببینی. نمادی از بی ذوقی و بی نظمی آدمها!

شما اگر از کار این همه چیز خوارها سر در آوردید، من هم شاید سر در بیاورم. این ها نه تنها دورشان، که بالای سر و زیر پایشان را نیز دیوار میکشند! طبق گزارشات کلاغهای ساکن امام زاده، طول هفته را تک و توک رهگذری گذارش به آنجا می‌افتد و جا برای جولان دادن کلاغها زیاد است اما از غذا خبری نیست. اما پنجشنبه که از راه برسد همه چیز تغییر میکند. آدمها در دسته های یک یا چند تایی از راه میرسند و خیلی بی حساب و کتاب کنار برخی از این سنگها جایی برای خودشان اختیار میکنند. لختی میمانند. کلی خوراکی بین خودشان تقسیم میکنند و با اصرار به خورد مجاورین سنگهای دیگر هم میدهند و چون ذاتاً شلخته اند آن وسط چیزی هم برای کلاغها باقی میگذارند. برخی بیشتر میمانند و برخی کمتر و رفت و آمدها کل روز ادامه دارد و اما کافی است تا غروب دندان بر جگر بگذاری تا همه جا سوت و کور شود و آن وقت دلی از عزا در بیاوری.

با تمام ادعای همه‌چیزدانی‌شان کلاغها به یک چیز معترفند، اینکه هنوز هیچ یک نمیدانند که پشت این دیوارهایی که آدمها هفته به هفته بر سرش تجمع میکنند چه میگذرد! اگر از این عملیات جان سالم به در ببرم شاید روزی آدم شدم و از این راز سر به مهر هم پرده برداشتم2.

 

1. پگاه، فک کنم اینا برای مهندس آی.سی.تی کار داشته باشند. اشتباه کردی توی همون انشای اولت کلاغ نشدی، وگرنه الان معرفیت کرده بودم!

2. یکی نیست بگه شما حالا بیا از همین راز سر به مهری که توش موندی پرده بردار ببینیم چند مرده حلاجی

 

در تلاشیم که همچنان ادامه داشته باشد ...

 

 

------------------------------------------------------------

زیرنویس: این متن برای فراخوان انشا نویسی با موضوع «دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه می‌گذرد» نوشته شده است.

------------------------------------------------------------

 

موضوعات انشاها و شرکت کنندگان

 

یک. ده بهمن: روزی که کلاغ شدم (یک روز به جای کلاغ)

پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد

 

دو. یازده بهمن: یک روز پاییزی در ییلاق

پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد

 

سه. دوازده بهمن : ماجرای دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه میگذرد؟

پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد

 

چهار. سیزده بهمن: کفش هایم کو؟

پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد

 

پنج. چهارده بهمن: روی خط کشی عابر پیاده

پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد

 

شش. پانزده بهمن: سر و گوشم را آب دادم سبز شد

پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد

 


برچسب‌ها: انشا، کلاغ، داستان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 2:26 | لینک  |