همه بند را آب میدهند، من سر و گوشم را! تازه شانس آوردم به بادشان ندادم! یعنی خطر از بیخ گوشم گذشت! این گوشم که سبز شد نه ها، آن یکی گوشم! هر چند هنوز نمیدانم که چه گلی به سرم بگیرم اما باز هم خدا رحم کرد که از این بدتر نشد! همین که هنوز کسی بویی نبرده باید بروم کلاهم را بندازم هوا! البته نه. این که خطرناک است. کلاهم هنوز به هوا نرسیده، همه اول در جا خشکشان میزند، بعد چشمهایشان از حدقه بیرون میزند و دست آخر هم به سه شماره به سمتم حمله ور میشوند!
ای بابا. بهتان نگفتم چه بلایی به سرم آمده؟ امروز صبح بود بعد از خوردن صبحانه. نشسته بودم توی لانه داشتم پرهایم را مرتب میکردم که تپ تپ تپ برگهای بالای سرم شروع کردند به صدا دادن. گردن کشیدم ببینم بیرون چه خبر است که بی هوا یک چیزی خورد توی فرق سرم. تا بیایم و به خودم بجنبم، دومی و سومی و چهارمی هم از راه رسیدند و در کسری از ثانیه سرم بلکل خیس شد! باران بی خبر پاییزی بود! البته باران که چه عرض کنم، رگبار بود. قطره هاش هم قطره نبودند که، هر کدام به درشتی یک گردو! از ترس عود کردن سینوزیدهایم به سرعت تمام از پناه برگها خودم را رساندم گوشه ی امن یک بالکن متروک و نشستم که باران تمام شود. نشسته بودم داشتم از موسیقی باران و خنکای پاییزی لذت میبردم که دیدم قطره های قرمز رنگ از سرم میچکد! وحشت زده از جا پریدم! «نکند عجله که کردم سرم به جایی خورده باشد ... درد که ندارم ...» بالم را به سرم کشیدم، آن هم قرمز شد! ولی قرمزیِ خون نبود! برگشتم خودم را در شیشه ی تاریک بالکن نگاه کردم. همین قدر تشخیص دادم که از فرق سرم گرفته تا نزدیکی های نوکم و از بغل هم، تا زیر گوش چپم چیزی فرق میکند.
یک ربع ساعتی صبر کردم تا ابرهای سیاه ردشان را بکشند و بروند. اولین اقدامم پر زدن بر روی یکی از موتورهای پارک شده ی آن ور خیابان بود. سر که خم کردم که داخل آینه را دید بزنم شوکه شدم! یک بدن سیاه داشتم با یک سر سبز! برای احتیاط زبانم را هم چک کردم که سرخ نباشد! نبود. خیالم کمی راحت شد. از قدیم گفته اند که ترکیب زبان سرخ و سر سبز ترکیب منحوسی ست!
در اقدام بعدی باید قاعدتا فلنگ را میبستم. اما چون نه میدانستم فلنگ چیست و نه میدانستم چه طور میبندندش، از اقدام بعدی گذشتم و رفتم سر وقت خرت و پرت هایی که این چند وقت دور خودم جمع کرده بودم. به مدد کلاه و عینک دودی الان سر سبز بودنم توی چشم نمیزند! تا حالا کلاغ با کلاه و عینک دودی دیده بودید؟ حالا ببینید!
(حالا شما هی راه به راه گیر بده که تو مگر اصلا کلاغی! بله، شما! همین شما که آن گوشه ایستاده ای! آخر خواننده هم انقدر بی ذوق؟ داستان را بخوان، چه کار به کار منِ مادر مرده داری؟ اصلا اگر همین خودِ من به شما نگفته بودم، شما از کجا میخواستی بفهمی؟! نه، انصافا؟! ناخداش که بیست سال است کلاغ است نفهمیده هنوز، بعد شما که فرق کلاغ و زاغ را نمیدانی آمده ای ایستاده ای آنجا هی تا اسم کلاغ را میآورم به من پوزخند میزنی؟ اصلا ببینم، همین شما که به من میخندی، خودت بلدی یک روز، فقط یک روز، کلاغ بشوی؟ ...)
و این بود پایان یک کلاغ ... که البته هیچ بعید نیست سر و کله ش باز هم توی این وبلاگ پیدا بشه! (میگن کلاغ ها وقتی جایی لونه کنند به این راحتی ها نمیشه بیرونشون کرد)
و این بود پایان یک کلاغ ... که البته هیچ بعید نیست سر و کله ش باز هم توی این وبلاگ پیدا بشه! (میگن کلاغ ها وقتی جایی لونه کنند به این راحتی ها نمیشه بیرونشون کرد)
------------------------------------------------------------
زیرنویس: این متن برای فراخوان انشا نویسی با موضوع «سر و گوشم را آب دادم، سبز شد» نوشته شده است.
------------------------------------------------------------
موضوعات انشاها و شرکت کنندگان
یک. ده بهمن: روزی که کلاغ شدم (یک روز به جای کلاغ)
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
دو. یازده بهمن: یک روز پاییزی در ییلاق
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
سه. دوازده بهمن : ماجرای دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه میگذرد؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
چهار. سیزده بهمن: کفش هایم کو؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
پنج. چهارده بهمن: روی خط کشی عابر پیاده
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
شش. پانزده بهمن: سر و گوشم را آب دادم سبز شد
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
برچسبها: انشا، کلاغ، داستان