عقیده ی عمومی مبنی بر دزد بودن کلاغ ها و علاقه شان به اشیاء براق یک دروغ بزرگ تاریخی بیشتر نیست. البته حکم «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها» در موردش صادق است، ولی خوب که نگاه کنی میبینی که «یک کلاغ چهل کلاغ» شده. یعنی یک کلاغ یک خبطی کرده برداشته اند نسبتش داده اند به سی و نه کلاغ دیگر!
اصل ماجرا را اگر بخواهید بدانید باید بگویم که تا آنجایی که من کاشف به عمل آورده ام، همه ی این ها زیر سر دَله است. شنیده ام که این دله از همان بچگی هم متفاوت بوده و کارهای عجیبی میکرده. تا وقتی لانه نشین بوده هر روز خدا یک نوکی به دکوراسیون داخلی لانه میزده. از وقتی هم پر گرفته هر بار در یک جای غریب و با یک وسیله ی غریبتر میدیدندش.
پدر و مادر دله که از عموزاده های دور ناخدا و ننه قاری به حساب می آیند هم هیچ از کارهایش سر در نمی آورده اند. کار به جایی رسیده بوده که در همان یک سالگی میخواستند بچه را ببرند نشان روانشناس بدهند اما از آنجایی که در جامعه ی کلاغها این کارها نماد جلف بازی به حساب می آیند کسی تن به خفت و خواری اش نداده و قضیه خود به خود فیصله یافته. بالاخره خوبیت نداشته جلوی در و همسایه. ننه قاری، که همه علم و سوادش را قبول دارند و بعد از ناخدا حرف آخر را در خیلی چیزها میزند، گفته بوده که «شما دو تا چون دخترعمو پسرعمو ازدواج کرده اید بچه تان خل مشنگ شده»، از بزرگ و کوچک کلاغها هم همگی این تشخیص ننه قاری را بی چون و چرا پذیرفته بودند.
پدر و مادر دَله هم که چشمشان ترسیده بوده قید بچه دار شدن را زده بودند و پنج سال از زندگیشان را صرف بزرگ کردن و کلاغ بار آوردن همین تک بچه شان کرده بودند. البته بماند که مادر دَله هر سال که جوجه های تازه سر از تخم در آورده ی فامیل را که میدیده یک چشمش اشک میشده و یک چشمش خون و آه های سوزناک میکشیده که «آخر ما چه گناهی به درگاه خداوند کردیم که این پسر نصیبمان شد». و دست آخر هم همین آه کشیدن ها پدر خانواده را مجاب کرده که قید این پسر و قوم و قبیله اش رو بزند و دست زنش رو بگیرد ببرد یک گوشه ی دیگر این شهر درندشت بیتوته کنند و شانس خودشان را دوباره امتحان کنند.
(این طور که ننه قاری در گوشم خوانده پدر و مادر دله الان دو تا دختر دارند، یکی از یکی قشنگتر، سیاهِ سیاه مثل نصفه شبِ اول ماه ... این طور که بویش میآید ننه من را غریب گیر آورده و میخواهد دستم را با یکی از همین ها بند کند. ولی از من به شما نصیحت بمیرید و زن نگیرید بهتر از این است که برادر زنتان دله باشد! بابت همین هم دسته بودنمان تا هفت تا محله پایین تر و بالاتر نمیتوانیم سرمان را درست و حسابی بالا بگیریم.)
همینک سه سال از رها شدن دله میگذرد و هنوز که هنوز است ناخدا از پس این لکهی ننگ برنیامده. حتی نوک زدن های هر روزه ی اعضای گروه هم نتوانسته عقل این کلاغ را سر جایش بیاورد. فقط کمی کچلش کرده. کلاغ ها خوب میدانند چه طور هم گروهی شان را نوک بزنند که حساب کار دستش بیاید ولی بلایی سرش نیاید. اوایل ده صبح به ده صبح دو نفر میرفتند سر وقت دله. اخیرا اما میگذارند دستش که رو شد حسابش را کف دستش بگذارند. یعنی هر کس که نوبتش باشد منتظر میماند صدای آژیر را که شنید دست به کار شود. صدای آژیر غالبا عبارت است از هجای آخر جملات رقیه خانم که وقت و بی وقت میگوید «اِوا طلاهام کــــــــــــو؟!!!» و شنیدن همین کــــــــــــو کافی ست تا مأمورین آن روز محض انجام وظیفه در اسرع وقت خودشان را به دله برسانند.
همین شد که امروز به محض این که پسر 14 ساله ی رقیه خانم گفت: «مامان کفشام کو؟» بچه ها بدون این که زحمت بدهند ببینند دله تا به حال چیز به این بزرگی بلند کرده است یا نه فرصت را برای انجام وظیفه غنیمت شمردند و بعد با خیال راحت رفتند که بقیه ی بدبختیهای روزانه شان برسند.
لاجرم ادامه دارد ....
------------------------------------------------------------
زیرنویس: این متن برای فراخوان انشا نویسی با موضوع «کفشهایم کو؟» نوشته شده است.
موضوعات انشاها و شرکت کنندگان
یک. ده بهمن: روزی که کلاغ شدم (یک روز به جای کلاغ)
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
دو. یازده بهمن: یک روز پاییزی در ییلاق
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
سه. دوازده بهمن : ماجرای دیوارهایی که هرگز ندانستم پشتشان چه میگذرد؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
چهار. سیزده بهمن: کفش هایم کو؟
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
پنج. چهارده بهمن: روی خط کشی عابر پیاده
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
شش. پانزده بهمن: سر و گوشم را آب دادم سبز شد
پگاه - نیره - بهار - رهگذر - آیِ باکلاه - هیدرا - نویده - بولوت - سعییده - قاصد - سهیلا - رضا.م - محمد
برچسبها: انشا، کلاغ، داستان