این کتاب قرار است در اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود خورشیدی در بیاید و من در شب بیست و چهارم اسفند ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه دست به کار نوشتن این مقدمه شدم. درست در شب چهارشنبه سوری و زیر آزار انفجارهای گوش خراش و هول آور و تمرکز بر هم زن.
مقدمه ی کتاب کانون کارگردانان تئاتر یک
حسین کیانی
* * * * * * * * * * * *
این نوشته قرار نیست منتشر شود و من همین چند لحظه پیش دست به کار نوشتن آن شدم. درست در میانهی طوفانهای هولناک و زندگی برهم زن احساسی. درست زمانی که در جستجوی اندکی آرامش به دنیای نزدیکترین کتاب دم دستم پناه بردهام.
مقدمهای بر یک احساس نامیمون
آیِ با کلاه - سی مهر هزار و سیصد و نود
اگه روزی گربهها دست از تمارض بردارند و به زبون آدمیزاد صحبت کنند هیچ تعجّب نمیکنم.
بنای جنگ که میگذارند، شروع میکنند برای هم خط و نشون کشیدن. چنان داد و بیداد میکنند، انگار که دو تا آدم واستادن دارند برای هم کُری میخونند. تهدیدهاشون جدیه و چنان خشمی توی صداشون موج میزنه که دلت میخواهد بری وسط، جداشون کنی و بگی «این همه عصبیت، آخرش که چی؟» (که اگر بری، سکوت میکنند و نگاههای حق به جانب تحویلت میدن) نمیدونم قضیهشون چیه! شاید پای یه عهدنامه در میونه. یه جور پیمان تاریخی که ملزمشون میکنه به حفظ ظاهر! نمیدونم! خلاصه خواستم یادآوری کنم که حنجرهی گربهها قابلیت تولید چیزی بسیار فراتر از میو میوها و خرخرهای نرم و ساده را داره.
برچسبها: گربه
موبایلم روزها رو کنار پنجره میگذرونه، شبها خاموش میشه و کنارم میخوابه. امیدوار بودم شرایط جدید به ترک اعتیادم به موبایل بیانجامه که نمیدونم این مقصود حاصل شده یا نه. معتاد به استفاده از موبایل نیستم. اتفاقا خیلی کم کاربرد هست در زندگانیم. معمولاً کسی باهام کاری نداره. به خصوص زنگ خور ندارم اصلاً. هر از گاهی پیامی میاد و میره. اعتیادم صرفاً به حضور موبایل هست. همیشه میخوام یه جوری یه جایی نزدیکم باشه جوری که دستم رو که دراز میکنم بتونم برش دارم. نمیدونم چه مرضیــه که آدم هی هر لحظه فکر میکنه یکی ممکنه کارش داشته باشه. دارم سعی میکنم ذهنم رو از این لحاظ به بیخیالی سوق بدم.
بابا باید بالا سرم میبود که جرأت رد شدن از آن جا را پیدا کنم. کوچک بودم و جوب گـَل و گشادِ وسط کوچه به اندازهی یه درهی عمیق برایم وسعت داشت. بابا میگفت یک پایت را بگذار این ور و آن یکی را آن ور و آرام رد شو ...
اسمش را گذاشته بودند «کوچهی آشتیکنان». درازایش چند متری بیشتر نبود. راه باریکی بود از میان دیوارهای دو خانهی دو طبقه، که از قضا پهنای جوبش نیمی از عرض کوچه را اشغال کرده بود. قدیمترها از این کوچهها گوشه گوشهی تهران زیاد بود. تا همین چهار سالِ پیش، دانشگاه رفتنی هر روز از یکی از همینها رد میشدم. سالها میگذشت از گذرم از کوچههای آشتی کنان و نمیدانستم چه حکمتی پشت نامشان نهفته. بعدترها فهمیدم!
خلق خدا به این کوچهها که میرسیدند، خواه ناخواه به هم نزدیک میشدند. از کنار هم که رد میشدند، تنشان به تن هم میخورد، چشم در چشم میشدند، سلامی میکردند، برای یکدیگر راه باز میکردند، یا با هم همراه میشدند ... و بدین ترتیب همین باریکی راه،خیلی ساده بهانهای میشد برای نزدیکی ... برای آشتی ... صلح ... صفا!
نویسنده ی گمنامی رو میشناسم که خط اول داستانهای بسیاری رو نوشته!
پ.ن: اگر خط دومشون رو هم مینوشت احتمالا شما هم میشناختیدش!!
از گودر نوشته ها
برچسبها: نوشتن
یک دستمال نم، یک دستمال خشک به علاوهی یک زیرانداز وسیع. میروم یکی یکی کارتنهایی که برچسب «شیشههای آشپزخونه» دارند را باز میکنم، میآورم شیشهها را میچینم روی زیرانداز و میافتم به جانشان. برای اولین بار در عمرم دارم با خیلی از حبوبات، دانهها، سبزیجات و پودرها که مامان همه را در شیشههای دربسته در کابینتهای آشپزخانه نگهداری میکند آشنا میشوم. پیارسال بود انگار که مامان نیمی از شیشهها را برچسب زد، با آن خط مخصوص خودش. حالا روی یکی نوشته: کهلیوتی، آن یکی، نعنا، زرچوبه و ... هر کدام از شیشهها را که برمیدارم پاک کنم، نگاه دقیقی به محتویات و نوشتهی رویش میاندازم. هر چند امیدی به این حافظهی الکن من نیست ولی سعی دارم اسمها و قیافهها را به خاطر بسپارم شاید که در آیندهی زندگانی به کارمان آمد! هر یک ربع یه بار هم مامان را با فریادی از آن سر خانه احضار میکنم که: «مــــامـان، بیا ببین این چیه؟» میآید، با حوصله نگاهی میاندازد، در شیشهی مورد نظر را باز میکند، بو میکند، اسمی اعلام میکند و یک سری خاصیت و زمینهی کاربرد را هم ضمیمهی توضیحات درخواستی میکند. قلم و کاغذ گذاشتهام کنار دستم و شیشههای بینام را تند و تند برچسب میزنم.
شیشهها ردیف شدهاند به ترتیب قد. معمولشان گرد هستند و استوانهای، بعضی چاقتر و بعضی لاغرتر. اینها را به تناسب قد و هیکل دستهبندی کردهام. تپلترها یک طرف، لاغرها آن یکی طرف. تپلها هم قدند، لاغرها در سه دسته ردهبندی شدهاند. بقیه مکعبیاند، یا خمرهای، یا گردن باریک. سعی دارم گردن باریکها را از رده خارج کنم. با قدشان فضای اضافی اشغال میکنند و به درد روی هم چیدن هم نمیخورند.
شیشههای اینجا گذشتههای مختلفی را پشت سر گذاشتهاند. یکی شیشه سس بوده، دیگری رب، مربا، آبلیمو و ... هر کدام از یک کارخانه. جمعیت مهـ.ـرامیها در اینجا بالاست. به عبارتی هر شیشه را که پاک میکنم برگی از تاریخچهی سی چهل ساله در بستهبندی و طراحی لوگوی شرکت مهـ.ـرام را ورق میزنم. که اگر دوربینی داشتم و حوصله و ذوقی، کتابچهی جالبی تهیه میشد از این گذر سالیان و رسوب کردن آن در آشپزخانهی مادرم.
برچسبها: خاطره
نور از عقب افتاده. سایهام ذوق زده جلوتر از من راه میافتد و با گذر ماشینها این سو و آن سو میدود. من، همچون مادری نگران، سلانه سلانه از عقب میروم که نکند خدای ناکرده طفلم بیهوا زیر پای عابری غریبه له شود!
برچسبها: سایه
پیشنویس: اگر جویای احوال ما هستید، کافیه که سِری پستهای «یک دنیا حرف» رو دنبال کنید. تا این لحظه موفق شدم پنج تا بنویسم. فکر کنم آش تا آخر ماهتون رو پخته باشم!
تغییرات جغرافیایی اخیر من رو وارد مسیرهای جدیدی کرده و این به معنای رویارویی با یک عالمه خیابان جدید و کشف نشده ست. اما حیف! حیف که این روزها حال و حوصله و ذوق پیادهروی ندارم. شاید فردا ... شاید ... فرداها ...!
شاید یک عصر پاییزی که خسته از کار برگشتم ولی حوصلهی خونه رفتن ندارم ... شاید یکی از روزهای سرد زمستون، که نوک پاهام توی کفش بیحس شده، نوک دماغم قرمزه و دستهام رو به بهونهی چسبیدن بندهای کولهپشتی زیربغلم پناه دادم و به عمد از توی آفتاب سر ظهر راه میرم شاید بتونم اندکی از اشعههای کمجون خورشید رو به خودم جذب کنم ... یا شاید هم بهار سال آینده، وقتی که درختها با برگهای تازهشون انقدر زیبا شدهاند که نمیتونم به یه پیادهروی طولانی مدت زیر سایهشون «نه» بگم ...
ترکیب رنگ میخوای؟
سبزی برگهای تازه جوونه زدهی بید مجنون توی بهار رو بگیر، بهش زردی آفتاب نیمه جون یک ساعت مونده به غروب رو اضافه کن؛ حالا، یک نوک قلم هم آبی آسمونی یک آسمون غبارآلوده به علاوهی یک لایهی نازک ابر رو بهش بزن، میشه او سبزی که من دوست دارم.