هنوز میخی در دیوار فرو نرفته و قاعدتاً ساعت دیواری جایی برای آویزون شدن نداره. اینه که در نقطه‌ای خارج از دید، روی میز بابا کز کرده. تو خونه وقتی می‌خوای بدونی ساعت چنده باید پاشی یه مقدار دور خودت بچرخی تا زمان رو پیدا کنی. این روزها ساعت‌های رومیزی حرف اول و آخر رو تو خونه‌مون می‌زنن و من رو در جریان گذر زمان نگه می‌دارن. ساعت‌هایی که تا پیش از این از نظر من هیچ کاربردی نداشتن، مگر این که شب‌ها بگذاریشون بالای سرت، تا صبح برات زنگ بزنن! این ساعت‌ها متأسفانه دو تا خصوصیت بد دارن: کوچیک بودن و قابلیت جابه‌جایی. ساعتی که دو ساعت پیش روی یخچال بود، الان ممکنه روی تاقچه، اُپن، میز، میز توالت، ... و یا حتی روی زمین باشه. همینه که توی این خونه یا باید ساعت دونستن رو بیخیال بشی، یا پاشی تو اتاق‌ها چرخ بزنی، هی این‌ور و اون ور رو نگاه کنی بلکم بالاخره چشمت به دو تا عقربه‌ی در حال گردش بخوره.

 

همین بی‌میخیِ دیوار و جابه‌جایی جغرافیایی ساعت‌ها و تبعید موبایل، باعث شده که من بعد از سالیان دوباره به ساعت مچی رو بیارم. مدت کوتاهی بعد از ورود گوشی همراه به زندگیم بود که ساعت مچی رو گذاشتم کنار. آخه گوشی بدبختم زنگ که نمی‌خورد، هر گونه امکانات جانبی عکس و آهنگ و اینا هم که نداشت، اگر می‌خواستم همین یه قابلیتش رو هم نادیده بگیرم احتمالا دپسرده می‌شد می‌رفت سر به بیابون می‌ذاشت. انصاف نبود! اما این روزها که گوشیم بیش‌تر وقتش رو کنار پنجره می‌گذرونه دیگه وقتش بود که ساعت مچیم رو از خاک خوردن گوشه‌ی کشو نجات بدم.

 

خلاصه. این روزها خودم رو اسیر زمان کردم. یه دست‌بند ازش گرفتم زدم به مچم، که روز و ساعت و دیقه و ثانیه رو به جزئی‌ترین شکل ممکن، می‌کنه تو چشمم. سر هر ساعت هم یک بار، محض یادآوریِ این‌که «هی ... من هستم ... هی، حواست کجاس؟ یه ساعت دیگه هم رفت‌ها!» جیک جیک می‌کنه!

 

معمولاً نسبت به اشیاء بی‌احساسم. این ساعت جزو معدود چیزهایی هست که شخصاً بهش علاقه دارم و باهاش خاطره.

 

در همین راستا: نیش‌هاعادت‌ها - شیشه‌ها - تازه‌ها


برچسب‌ها: زمان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:18 | لینک  |