-          پناه بگیرید! خودتون رو زیر نزدیک‌ترین پتو پنهان کنید!!! تمام منفذها رو بگیرید. ...

-          ...

-          راه هوا؟ راه هوا رو هم بگیرید. هوا مهم نیست، مهم امنیتتونه که در خطره.

 

اول از انگشت‌هام شروع شد. صبح که بیدار شدم کناره‌های دستم (قسمت بیرونیه انگشت کوچیکه و حد فاصل انگشت اشاره و شست) نقطه‌های قرمزی بود که هی می‌مالوندمشون به لباسم تا بلکه بدون خاروندن حس خارششون آروم بگیره. صبح روز بعد پیشروی به ناحیه‌ی آرنج رسید. البته برداشت اولیه‌ی من این‌طور می‌گفت، چرا که شب قبل باقی قسمت‌های بدنم پوشیده بودند. ولی تصور اولیه چند ساعتی بیشتر دووم نیاورد. عصری که جلوی آینه‌ی حموم به نقاط قرمز و برجسته‌ی روی شونه‌ و بازوی راست و ... دست کشیدم، به این نتیجه رسیدم که لباس محافظ خوبی در مقابل حملات این دشمن دیرینه نیست. این بار شب موقع خواب خودم رو زیر لحاف محبوس کردم و تمام طول شب رو با کابوس کنار رفتن گوشه‌ای از لحاف و باز شدن منفذی هر چند کوچک، به لحافم چنگ زدم و هر چه بیشتر خودم رو زیرش مچاله کردم. صبح که برای رفتن به کار آماده می‌شدم همه چیز به ظاهر خوب بود. آخرین نقطه‌شماری‌ها حکایت از این داشت که دشمن موفق نشده مواضع جدیدی رو به نام خودش ثبت کنه و تدابیر پیش‌گیرانه‌ی من نتیجه داده. تمام طول روز سر کار، ناخودآگاه دستم می‌رفت زیر مقنعه و تک نقطه‌ای رو که دشمن دو شب پیش ثبت کرده بود رو می‌خاروند. هر چند دقیقه یک بار حواسم به خودم جمع می‌شد و دعواش می‌کردم که: بچه، نخارون خودت رو ... عصری خونه برگشتنی، تازه کوله‌پشتی رو انداخته بودم روی دوشم و راه افتاده بودم که شستم خبردار شد چه بلایی سرم اومده. بند کوله رو نمی‌تونستم روی دوشم نگه دارم. محل تماسش با پشتم و همین طور نقطه‌ی تلاقیش با کمر شلوار هم به شدت می‌خارید. وسط خیابون مستاصل مونده بودم و تا رسیدن به خونه چهل دقیقه‌ای فاصله داشتم. خونه که رسیدم، با دیدن فاجعه‌ای که پشتم اتفاق افتاده بود دهنم از تعجب باز موند! جای نیش‌ها انقدر زیاد بود و طوری باد کرده بودن که خانواده مجرم اصلی رو بی‌خیال شدن و دنبال عواملی مثل کهیر و آلرژی می‌گشتن!

 

از همون بچگی، پشه‌ها علاقه‌ی خاصی بهم داشتن. هر وقت راهی به خونه‌مون پیدا می‌کردند قربانی اصلیشون من بودم. اصولاً مثل این که من بسیار خوشمزه‌تر از سایر اعضای خانواده هستم. از همون بچگی هم عوارض نیش پشه روی پوست سفیدِ من اثرات مخربتری (زخم و خارش) برجا می‌ذاشت. این علاقه‌ی پشه‌ها یکی دو سالی بود که تا حدی کم‌رنگ شده بود. همچنان قربانی دوست داشتنی‌ای بودم، اما نیششون اثرات چندانی به جا نمی‌ذاشت. تا همین ده روز پیش که این بلاها سرم اومد و مجبور شدیم به قرص پشه کش متوصل بشیم. تا این لحظه‌ی عمرم به یاد ندارم پشه‌ای اینقدر من رو زده باشه، اون هم با این شدت، اون هم از روی لباس!!! بعد نامرد، یه جا نشسته بود، راه رفته بود، نیشش رو کرده بود تو. دو قدم اون ور تر باز نیشش رو کرده بود تو و ....

 

من همون‌قدر به خونِ پشه‌ها تشنه‌ام که اون‌ها به خونِ من. اون ها از روی طبیعتشون، من از روی انتقام جویی. پشه‌ی با شیکم پر که ببینم و بکشم دلم خنک می‌شه! چون می‌دونم این قرمزی‌هایی که از زیر پوست شکمش معلومه تا چند ساعت پیش توی بدن این‌جانب بوده! یکی از وحشیانه‌تر بلاهایی هم که می‌تونم آرزو کنم که سر یه پشه بیاد، اینه که نیشش رو از دست بده. از نیش، منظورم اون قسمت سختِ خرطومش هست که مسئولیت سوراخ کردن پوست رو به عهده داره. اون رو اگر از دست بده، یه لوله‌ی نرم و مکنده براش باقی می‌مونه که باهاش هیچ کاری نمی‌تونه بکنه، بعد می‌مونه از گشنگی می‌میره! اونم درست وقتی که من دارم راست راست جلوش راه می‌رم!

 

 در همین راستا: ثانیه‌ها - عادت‌ها - شیشه‌ها - تازه‌ها

 

 


برچسب‌ها: خاطره، پشه

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 17:9 | لینک  |