پیشنویس: اگر جویای احوال ما هستید، کافیه که سِری پستهای «یک دنیا حرف» رو دنبال کنید. تا این لحظه موفق شدم پنج تا بنویسم. فکر کنم آش تا آخر ماهتون رو پخته باشم!
تغییرات جغرافیایی اخیر من رو وارد مسیرهای جدیدی کرده و این به معنای رویارویی با یک عالمه خیابان جدید و کشف نشده ست. اما حیف! حیف که این روزها حال و حوصله و ذوق پیادهروی ندارم. شاید فردا ... شاید ... فرداها ...!
شاید یک عصر پاییزی که خسته از کار برگشتم ولی حوصلهی خونه رفتن ندارم ... شاید یکی از روزهای سرد زمستون، که نوک پاهام توی کفش بیحس شده، نوک دماغم قرمزه و دستهام رو به بهونهی چسبیدن بندهای کولهپشتی زیربغلم پناه دادم و به عمد از توی آفتاب سر ظهر راه میرم شاید بتونم اندکی از اشعههای کمجون خورشید رو به خودم جذب کنم ... یا شاید هم بهار سال آینده، وقتی که درختها با برگهای تازهشون انقدر زیبا شدهاند که نمیتونم به یه پیادهروی طولانی مدت زیر سایهشون «نه» بگم ...