یک دستمال نم، یک دستمال خشک به علاوهی یک زیرانداز وسیع. میروم یکی یکی کارتنهایی که برچسب «شیشههای آشپزخونه» دارند را باز میکنم، میآورم شیشهها را میچینم روی زیرانداز و میافتم به جانشان. برای اولین بار در عمرم دارم با خیلی از حبوبات، دانهها، سبزیجات و پودرها که مامان همه را در شیشههای دربسته در کابینتهای آشپزخانه نگهداری میکند آشنا میشوم. پیارسال بود انگار که مامان نیمی از شیشهها را برچسب زد، با آن خط مخصوص خودش. حالا روی یکی نوشته: کهلیوتی، آن یکی، نعنا، زرچوبه و ... هر کدام از شیشهها را که برمیدارم پاک کنم، نگاه دقیقی به محتویات و نوشتهی رویش میاندازم. هر چند امیدی به این حافظهی الکن من نیست ولی سعی دارم اسمها و قیافهها را به خاطر بسپارم شاید که در آیندهی زندگانی به کارمان آمد! هر یک ربع یه بار هم مامان را با فریادی از آن سر خانه احضار میکنم که: «مــــامـان، بیا ببین این چیه؟» میآید، با حوصله نگاهی میاندازد، در شیشهی مورد نظر را باز میکند، بو میکند، اسمی اعلام میکند و یک سری خاصیت و زمینهی کاربرد را هم ضمیمهی توضیحات درخواستی میکند. قلم و کاغذ گذاشتهام کنار دستم و شیشههای بینام را تند و تند برچسب میزنم.
شیشهها ردیف شدهاند به ترتیب قد. معمولشان گرد هستند و استوانهای، بعضی چاقتر و بعضی لاغرتر. اینها را به تناسب قد و هیکل دستهبندی کردهام. تپلترها یک طرف، لاغرها آن یکی طرف. تپلها هم قدند، لاغرها در سه دسته ردهبندی شدهاند. بقیه مکعبیاند، یا خمرهای، یا گردن باریک. سعی دارم گردن باریکها را از رده خارج کنم. با قدشان فضای اضافی اشغال میکنند و به درد روی هم چیدن هم نمیخورند.
شیشههای اینجا گذشتههای مختلفی را پشت سر گذاشتهاند. یکی شیشه سس بوده، دیگری رب، مربا، آبلیمو و ... هر کدام از یک کارخانه. جمعیت مهـ.ـرامیها در اینجا بالاست. به عبارتی هر شیشه را که پاک میکنم برگی از تاریخچهی سی چهل ساله در بستهبندی و طراحی لوگوی شرکت مهـ.ـرام را ورق میزنم. که اگر دوربینی داشتم و حوصله و ذوقی، کتابچهی جالبی تهیه میشد از این گذر سالیان و رسوب کردن آن در آشپزخانهی مادرم.
برچسبها: خاطره