۱. آب نطلبیده همیشه هم مراد نیست!

وقتی به مردم کمک کنید که ازتون درخواست کمک دارن. در غیر این صورت کمکتون ممکنه خیلی وقت‌ها کمک نباشه، دخالت باشه.

۲. همه به اندازه ی شما کمالگرا نیستن.

خیلی از مردم، مثل من، قانع هستند به اون چیزی که دارند. و زندگیشون رو، هر چی که هست، با تمام ایرادهای کوچیکش دوست دارن.

آره. می‌دونم که آدم های زیادی هستن که میرن عمل زیبایی می‌کنن که بینی سالمشون رو با یک بینی شیک و جذاب عوض کنن. اما آدم هایی مثل من هم پیدا می‌شند که نه تنها بینیشون رو همون طوری که هست می‌پسندند، که اون جای زخم کوچیک روی صورتشون رو جزئی جدایی ناپذیر از وجودشون می‌دونن! (این فقط یه مثال بود)

۳. کمالِ مطلوب شما کمالِ مطلوب همه نیست.

مامانم هیچ وقت درک نمی‌کنه که من چرا مربا دوست ندارم. یا خاله م نمی‌فهمه که من چرا دست رد به سینه ی شیرینی ها و شکلات های درجه یک خونه شون میزنم! مشکل از اون ها نیست. مشکل از منه. من «شور و ترش» رو دوست دارم نه «شیرین» رو. و بذارید اعتراف کنم که توصیف نهرها و چشمه های به شیرینی شهد و عسلِ جاری در بهشت هم هیچ وقت برام جذابیتی نداشته! فکر کنم خدا برای جذب بنده‌ای مثل من باید از تکنیک‌های دیگه‌ای استفاده ‌بکنه! مثلا به شخصه از درختی با میوه‌هایی با طعم لواشک استقبال می‌کنم.

روی این نکته آخری که گفتم خیلی تأکید دارم:

چیزی که از نظر شما بهترینه، کاملترینه، جذابترینه، ممکنه در نظر شخص دیگه ای یک چیز ساده و بی اهمیت باشه. که این نه اهمیت نظر شما رو کم میکنه نه مال اون رو. بلکه خیلی ساده نشون میده که بیش از یک نظر وجود داره. که مردم دیدگاه های مختلف دارن. که از زاویه های مختلف ممکنه به قضایا نگاه بکنند. زاویه‌هایی که ممکنه نه تنها شبیه هم نباشند، بلکله حتی در تضاد با یکدیگر هم قرار بگیرن.

این روزها همه یه جوری از شر خال‌ها خلاص می‌شن؛ یا می‌سوزوننشون، یا برشون می‌دارن. برای همین هم هست که هر وقت می‌ریم خونه‌ی عموم این‌ها، به قاب عکس روی دیوار با تعجب نگاه می‌کنم: یه عکس سیاه و سفید، از عروس و داماد جوونی که دارند به دوربین لبخند می‌زنن. از آرایش عروس چیز زیادی مشخص نیست، جز خال مشکی گوشه‌ی لبش! خالی که زن‌عموم هیچ وقت در زندگیش نداشته!

همین [لبخند]


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 3:1 | لینک  | 


 

 

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز

سخن با ماه می‌گویـم پـری در خـواب می‌بـیـنـم

 

چه قدر دلم برای ماه تنگ شده. ازش دور شدم. کجا رفت اون شب‌هایی که به خلوت با اون می‌گذشت. که با خودم می‌گفتم حق دارند دیوانگان که به دیدن قرصش پریشان بشند. کی می‌تونه این گردیِ سفید رو اون وسط ببینه و از خود بی‌خود نشه. همیشه به نظرم صورتش غمگینه! اما هیچ وقت غمش رو نفهمیدم. بازی من و باد و ماه و ابر رو یادته؟ پنج سال پیش، شب‌های کنکور رو یادته؟ وای که چه قدر همه چیز دور شده! پنج سال پیش! برای خودم عددش تعجب آوره. من کی این پنج سال رو زندگی کردم؟! نمیخوام بگم  که «وای، زندگی مثل برق و باد می‌گذره ...» و از این صحبت‌های معمول و تکراری. می‌خوام بگم که وقتی خاطره‌ها رو به حساب ماه و سال می‌گذاری ازت فــ........ــاصـلـه می‌گیرن و تو می‌مونی که این فاصله‌ی خالی رو با چی پر کنی! فاصله‌ی خالی‌ای که اگر چیزی برای پر کردنش نبود ایجاد نمی‌شد.

 

رموز رندی و مستی ز من بشنو نه از واعظ

که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم

 

دلم آسمون میخواد!

 

 

 

پی‌نوشت: لطفاً نوشته‌ی بالا رو مستقل از چیزی که در ادامه میاد بخونید.

 

سررسید قهوه‌ایه رو باز کرده بودم ورق‌های اضافی‌ش رو بکنم که رسیدم به این نوشته. مال نوروز ۸۹ هست (+ + +). تکلیف کلاس حافظ شناسی این بود که شبی یه غزل به خط خودمون بنویسیم (رونوشت به کلبه دنج، نجوا، شادی، مهندس و زهرا). استاد که داشت مشق می‌داد گفت قبلا یکی خاطرات غزل نویسیش رو هم علاوه بر غزل‌ها ثبت کرده. منم که اون زمان بی‌اینترنتی امانم رو بریده بود و دچار کمبود وبلاگ‌نویسی شده بودم دست به قلم شدم و هر از چندگاهی بعد از غزلی که نوشتم یه شرح حالی از خودم هم اضافه کردم. نکته‌ی جالب این نوشته برای خودم، سوای حرف‌های توش، این بود که مخاطبش دوم شخص مفرد هست، نه دوم شخص جمع! آخه یکی از امراض بسیاری که یک وبلاگ‌نویس بهش دچار می‌شه (+) اینه که همیشه با یه دوم شخص جمع صحبت می‌کنه، حتی توی تنهایی‌های ذهنش!

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 3:20 | لینک  | 


 

دو تا کفتر چاهی که روی پشت بوم همسایه نشستن، انگار که دارن یه مراسم آیینی خاص رو اجرا می‌کنن. حرکاتشون نظم خاصی رو داره. بعد از یه لحظه مکث، شروع می‌کنن توی یه مسیر دایره وار دور هم چرخیدن (دومی برای چند لحظه ثابته، اولی شروع می‌کنه به چرخیدن، یک چهارم دایره رو که طی می‌کنه، دومی هم شروع به حرکت می‌کنه) دو دور که توی دایره می‌چرخن، می‌ایستن. اولی سه قدم به چپ حرکت می‌کنه، دومی دنبالش. بعد از سه قدم، با فاصله از همدیگه می‌ایستن، و دوباره همون حرکت دایره وار رو تکرار می‌کنن. و تمام این جریانی که توصیف کردم سه بار اجرا می‌شه. بعد وامیستن و زل می‌زنن به من!

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:47 | لینک  | 


 

به نسل گذشته فکر می‌کنم. به مادربزرگ‌هام، که چیز زیادی ازشون، از احساساتشون، نمی‌دونم.

و به نسل آینده فکر می‌کنم، به فرزندانم، که هنوز نیستند و با اومدنشون بخشی از آینده رو با من شریک خواهند شد.

به این که بودنِ امروزِ نسلِ پیش برای من چه طور می‌تونست باشه و بودن فردای من برای نسل آینده چه طور خواهد بود!

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:12 | لینک  | 


 

در جواب دوستانی که توی پست «اومدم به جونتون غر بزنم» پیشنهاد تأسیس و راه‌اندازی یک عدد وبلاگ دیگه توسط نویسنده‌ی این وبلاگ به منظور نشر افکار خصوصی آن جناب را داده بودند، عارضم که:

 

دوستان، یاران، همراهان! این چه پیشنهادیه؟ فکر کردید من شماها رو از سر راه آوردم؟ ۱ پیدا کردن شماها به این سادگی‌ها نبوده. بی‌تعارف بگم که دوستیتون گنجینه‌ای هست که به این راحتی‌ها نصیب هر کسی نمی‌شه و باید قدرش رو دونست. و این شامل همه‌تون می‌شه، چه دوستایی که واقعی هستن یا به هر شکل واقعی شدند. چه اونایی که هنوز مجازی‌اند. چه اونایی که بهم نزدیکند و چه اون‌هایی که دورادور با هم سلام و علیک وبلاگی داریم. من «در دوردست‌ها» رو به هزار و یک دلیل دوست دارم، که یکی از دلایل گنده‌ش بودن تک تک شماهاست.

 

مــــرســی کــــه هـسـتــیــد!

 

 

پی‌نوشت:

۱.       البته فکرش رو که بکنیم، عملاً یه جورایی همدیگه رو از سر راه آوردیم. یعنی داشتیم همین‌جوری توی دنیای وبلاگستان راه می‌رفتیم که سر راه همدیگه ظاهر شدیم.

۲.       از همه این‌ها که بگذریم، شماها که این پیشنهاد بی‌شرمانه (:دی) رو در راستای اغفال من به بازگشایی یه وبلاگ دیگه، اون هم دور از چشم همگان دادید، هیچ به این فکر کردید که اگر شماها نبودید من باید به جون کی غر می‌زدم؟

۳.       این نوشته مخاطب عام دارد!  [لبخند]

 

 


برچسب‌ها: وبلاگ

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:38 | لینک  | 


 

برای کسانی که جین ایر رو خوندن، Wide Sargasso Sea نوشته‌ی Jean Rhys ادامه‌ی اون کتاب هست که ماجرای تولد تامرگ برثا (همسر قانونی و به ظاهر دیوانه‌ی آقای راچستر) رو از زبون خودش تعریف می‌کنه. کتاب رو زوری خوندم. نصفه‌ی اولش واقعاً خسته‌کننده بود. از نصف به بعد خوب شد. آخرش عااااالی بود. دو تیکه از فصل آخر کتاب (ده صفحه‌ی آخرش) رو می‌ذارم بخونید خودتون قضاوت کنید.

 

There is no looking-glass here and I don't know what I am like now. I remember watching myself brush my hair and how my eyes looked back at me. The girl I saw was myself and yet not quite myself. Long ago when I was a child and very lonely I tried to kiss her. But the glass was between us, hard, cold and misted over with my breath. Now they have taken everything away. What am I doing in this place and who am I?

 

Then I turned round and saw the sky. It was red and all my life was in it. I saw the grandfather clock and Aunt Cora's patchwork, all colours, I saw the orchids and the stephanotis and the jasmine and the tree of life in flames. I saw the chandelier and the red carpet downstairs and the bamboos and the tree ferns, the gold ferns and the silver, and the soft green velvet of the moss on the garden wall. I saw my doll's house and the books and the picture of the Miller's Daughter. I heard the parrot call as he did when he saw a stranger, Qui est la? Qui est la? and the man who hated me was calling too, Bertha! Bertha! The wind caught my hair and it streamed out like wings. It might bear me up, I thought, if I jumped to those hard stones. But when I looked over the edge I saw the pool at Coulibri. Tia was there. She beckoned to me and when I hesitated, she laughed. I heard her say, You frightened? And I heard the man's voice, Bertha! Bertha! All this I saw and heard in a fraction of a second. And the sky so red. Someone screamed and I thought Why did I scream? I called ‘Tia!’ and jumped and woke.

 


برچسب‌ها: انگلیسی، کتاب

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:0 | لینک  | 


 

کاش می تونستم همه ی این ها رو بنویسم

بنویسم که «...» یعنی چی

کاش من رو نمیشناختید

کاش این جا همون دوردستهای دو سال پیش با اون آی با کلاه ناشناسش بود

کاش مجبور نبودم به این چیزها فقط فکر کنم

کاش مجبور نبودم خصوصی ترین فکر هام رو توی مغزم آرشیو کنم

 

نگرانم

از بعضی لحاظ ها مستأصل

یه جاهایی دستم به جایی بند نیست

خودم رو از یه چیزهایی نمیتونم جدا کنم

به تغییر فکر کردم دیدم سختترین کار جهانه. نمیخواستم عوض شم. میخواستم یه کم یه جور دیگه بودن رو هم تجربه کنم و بعد انتخاب کنم که میخوام چه جوری باشم

 

دلم نگرفته. ناراحت نیستم. حالم بد نیست. غصه ندارم. فقط افکاری که توی مغزم میگذرن خصوصی تر از این هستن که جایی خالیشون کنم ... اینجا هم که دیگه فضای خصوصیم نیست ... الان موندن رو دستم. از دستشون خسته شدم. نمیدونم کجا بریزمشون. اومدم به شما ها غر بزنم.

 

پی‌نوشت: این رو الان ننوشتم. یعنی الان هیچ گونه غری ندارم که به جونتون بزنم. فکر کنم این نوشته مال حداقل یک ماه پیش باشه. لابه‌لای نوشته‌های ثبت نشده بهش برخوردم. خواستم پاکش کنم. دیدم یه جاهاییش رو چه خوب نوشتم! هیچ کدوم این‌ها حال الانم نیست. اما هر چند وقت یک بار به یکی از خطوط این‌جا دچار می‌شم.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:22 | لینک  |