هشتمِ فروردین هشتاد و نه: یه چیز باحال. کاملا اتفاقی چند تا پست قدیمی برای وبلاگم پیدا کردم! رفته بودم سراغ ورق پارهها و چرک نویسهام و داشتم دنبالِ یه چیزی که میدونستم اونجا یادداشتش کردم میگشتم، که اینها رو پیدا کردم. چند تا از اون پستهای کوچولو و یه خطی که ایدههایی هستند که یک لحظه به ذهن آدم میرسند و آدم روی نزدیکترین چیزی که دم دستش هست، یاد داشتتون میکنه.
دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده. دیروز یه نیم ساعتی با دایل آپ خونه آقا داداش محترم کانکت شدم. در همین حد که ریدر رو باز کنم و پستهای جدید وبلاگهای شما رو از اون تو کپی پیست کنم توی یک فایل ورد و بریزم روی فلشم (یا به قول آی بی کلاه، فلاکس م) و بیارم خونه و بشینم بخونم. صد و خوردهای پست جدید بود. خرد خرد میخونمشون. کامنت گذاشتنها میمونه برای بعد از عید. کامنتهاتون رو هم خوندم که جواب دادنش میمونه باز برای بعد از عید. چند تا از بچهها هم آپ نکرده بودند، که نگرانشون شدم. البته یحتمل رفتن مسافرت دارن جای ما هم خوش میگذرونن! دیروز میخواستم آپ هم بذارم، اما نمیخواستم خیلی تلفن مردم رو اشغال کنم. اینه که بیخیال شدم.
از خودم ناراضی هستم. این چند روز هیچ کار مفید به فایده ( مضاعفی!!!) انجام ندادم. درس و مشقهام دست نخورده مونده. یه بخشی از فک و فامیل که هفته اول مسافرت بودند هم تازه سر و کلهشون پیدا شده!!! من دنبال یه سوراخی میگردم که از خونه بزنم بیرون، اما به دلایلی نمیشه (زیاد دارم چرند مینویسم، پوزش)
رفتم کتابخونه ملی. برای عید دنبال یه سوارخ میگشتم که اگه لازم شد از دست مهمون و مهمون بازی فرار کنم برم اونجا. تو سالن عمومی جا نبود. یکی دو ساعتی توی محوطه به کتاب خوندن گذروندم، حوصلهم سر رفت. منصرف شدم برگشتم خونه. قصد کرده بودم که یه روز مسیر برگشتش (از خروجی کتابخونه تا مترو) رو پیاده برم. رفتم. آدم با تاکسی سرویسهاش که میره فکر میکنه که خیلی راه کمیه. اما همچین کم هم نبود. ولی با صفا بود. فضای باز، باد میومد. وسط فعالیتهای ساختمانی و عمرانی اون دور و بر هم کلی گل بته در اومده بود. خوش گذشت. سوار مترو که شدم، کتابم در آوردم شروع کردم به خوندن، بعد به نظرم اومد که جام خوبه، حوصله هم ندارم از قطار پیاده بشم. اینه که همون جا، یعنی تو مترو حقانی، تصمیم گرفتم برم بهشت زهرا! کل راه رو کتاب خوندم، که اگر مزاحمت این دستفروشها نبود، یکی از بهترین کورسهای کتابخونیم میشد. به یه نتیجه جالب رسیدم. مترو (البته خلوتش) بهترین وسیلهی نقلیه برای کتاب خوندنه! دست انداز نداره، و چون مدل نشستنت با زاویهی نود درجه نسبت به مسیر حرکت هست، تکون خوردنهاش، خیلی چشم رو موقع کتاب خوندن اذیت نمیکنه.
بهشت زهرا خیلی چسبید. هوا خیلی خوب بود. برعکس کتابخونه ملی که یه کمی سرد بود. مردم، خوشحال، اومده بودند پیک نیک! دو جا بیشتر برای رفتن ندارم، که راحت میشه پیاده از ایستگاه مترو تا اونجا رو گز کرد. پنج دیقه سر اولی نشستم. بعد از لای قبرها انداختم رفتم و رفتم تا رسیدم به دومی. این وسط کلی قبر دیدم! یه مقدار زیادی گلدون و سبزه که نشون میداد خیلیها موقع سال تحویل به یاد رفتههاشون هم بودن. چند تا سنگ قبر فشن (fashion) دیدم :دی. سرگرمیم هم این بود که تاریخ وفات رو از تاریخ تولد کم کنم تا ببینم، طرف چند ساله بود. زیاد بودن آدمهای هم سن خودم! آدمهایی که توی سال تولد من رفته بودند. که اگر بودند الان دو برابر من سن داشتند.
سر قبر دوم یه حداقل نیم ساعتی موندم. فکر میکردم حرف خواهم داشت برای زدن با مردههام. عینهو تو این فیلمها که میرن میشینن سر خاک طرف به درددل کردن. اما حرفم نیومد. نشسته بودم داشتم کتاب میخوندم. وسط هفته بود و خلوت. خوبی کتابه این بود که هر کی از دور میدید میتونست فکر کنه که دارم قرآنی چیزی میخونم. عمراً کسی به فکرش میرسیده که وسط قبرستون دارم رمان انگلیسی میخونم! خیلی خوب بود. امروز بیش تر از همهی این چند روز تعطیلات کتاب خوندم. ده صفحهای توی کتابخونه. بیست صفحه تو مترو. بیست صفحه تو بهشت زهرا!
شهریور امسال برای اولین بار جوری شد که خودم تنها برم بهشت زهرا. حالا راه رو یاد گرفتم. خوشم هم اومده. از اون موقع یکی دو بار دیگه خودم پاشدم تنهایی اومدم! فضای باز، هوای خوب، گل و چمن، آرامش، سکوت. تنها صدای پس زمینه، صدای یه نوحه خونه که از دور شنیده میشه. هر از چندگاهی هم شاید صدای یه ماشین، یا یه بچه، یا یه آقایی که داره با موبایل آدرس مردهش رو میگیره.