کاش می تونستم همه ی این ها رو بنویسم
بنویسم که «...» یعنی چی
کاش من رو نمیشناختید
کاش این جا همون دوردستهای دو سال پیش با اون آی با کلاه ناشناسش بود
کاش مجبور نبودم به این چیزها فقط فکر کنم
کاش مجبور نبودم خصوصی ترین فکر هام رو توی مغزم آرشیو کنم
نگرانم
از بعضی لحاظ ها مستأصل
یه جاهایی دستم به جایی بند نیست
خودم رو از یه چیزهایی نمیتونم جدا کنم
به تغییر فکر کردم دیدم سختترین کار جهانه. نمیخواستم عوض شم. میخواستم یه کم یه جور دیگه بودن رو هم تجربه کنم و بعد انتخاب کنم که میخوام چه جوری باشم
دلم نگرفته. ناراحت نیستم. حالم بد نیست. غصه ندارم. فقط افکاری که توی مغزم میگذرن خصوصی تر از این هستن که جایی خالیشون کنم ... اینجا هم که دیگه فضای خصوصیم نیست ... الان موندن رو دستم. از دستشون خسته شدم. نمیدونم کجا بریزمشون. اومدم به شما ها غر بزنم.
پینوشت: این رو الان ننوشتم. یعنی الان هیچ گونه غری ندارم که به جونتون بزنم. فکر کنم این نوشته مال حداقل یک ماه پیش باشه. لابهلای نوشتههای ثبت نشده بهش برخوردم. خواستم پاکش کنم. دیدم یه جاهاییش رو چه خوب نوشتم! هیچ کدوم اینها حال الانم نیست. اما هر چند وقت یک بار به یکی از خطوط اینجا دچار میشم.