نمی‌دونم چندم فروردینِ همچنان هشتاد و نه: امروز باید بیست و چندم باشه، سوم؟ چهارم؟ نمی‌دونم. در هر حال این پراکنده، هر چی هست، دیگه نوروزی نیست. خواب و خوراک نوروزی بدجور به مذاق این جانب خوش اومده به طوری که هنوز هم که هنوز دست به درس و مشق نزدم و صبح‌ها را تا لنگ ظهر به خواب می‌گذرونم. برای فردا – یعنی درست بیست و چهار ساعت دیگه - هم یک عدد lecture دارم که هنوز همه کارهاش رو هواست. اصلا همه‌ش تقصیر این lecture قبل از عیدمه. خدا زد پس کله‌مون و یه چیز خوبی از آب در اومد و بچه‌ها هم نامردی نکردند و تا می‌شد ازم تعریف کردن، اینه که الان من تبدیل شدم به یک انسان خودشیفته‌ی باد کرده، که بادم با هیچ سوزنی خالی نخواهد شد، مگه این که فردا برم و این یکی lecture  رو خراب کنم و حالم بیادسر جاش! خدایا، خداوندگارا! ما یک پس گردنی دیگه نیازمنیدم، از ما دریغ مفرما. البته یواش بزنی ها! گناه دارم.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:49 | لینک  |