مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز

سخن با ماه می‌گویـم پـری در خـواب می‌بـیـنـم

 

چه قدر دلم برای ماه تنگ شده. ازش دور شدم. کجا رفت اون شب‌هایی که به خلوت با اون می‌گذشت. که با خودم می‌گفتم حق دارند دیوانگان که به دیدن قرصش پریشان بشند. کی می‌تونه این گردیِ سفید رو اون وسط ببینه و از خود بی‌خود نشه. همیشه به نظرم صورتش غمگینه! اما هیچ وقت غمش رو نفهمیدم. بازی من و باد و ماه و ابر رو یادته؟ پنج سال پیش، شب‌های کنکور رو یادته؟ وای که چه قدر همه چیز دور شده! پنج سال پیش! برای خودم عددش تعجب آوره. من کی این پنج سال رو زندگی کردم؟! نمیخوام بگم  که «وای، زندگی مثل برق و باد می‌گذره ...» و از این صحبت‌های معمول و تکراری. می‌خوام بگم که وقتی خاطره‌ها رو به حساب ماه و سال می‌گذاری ازت فــ........ــاصـلـه می‌گیرن و تو می‌مونی که این فاصله‌ی خالی رو با چی پر کنی! فاصله‌ی خالی‌ای که اگر چیزی برای پر کردنش نبود ایجاد نمی‌شد.

 

رموز رندی و مستی ز من بشنو نه از واعظ

که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم

 

دلم آسمون میخواد!

 

 

 

پی‌نوشت: لطفاً نوشته‌ی بالا رو مستقل از چیزی که در ادامه میاد بخونید.

 

سررسید قهوه‌ایه رو باز کرده بودم ورق‌های اضافی‌ش رو بکنم که رسیدم به این نوشته. مال نوروز ۸۹ هست (+ + +). تکلیف کلاس حافظ شناسی این بود که شبی یه غزل به خط خودمون بنویسیم (رونوشت به کلبه دنج، نجوا، شادی، مهندس و زهرا). استاد که داشت مشق می‌داد گفت قبلا یکی خاطرات غزل نویسیش رو هم علاوه بر غزل‌ها ثبت کرده. منم که اون زمان بی‌اینترنتی امانم رو بریده بود و دچار کمبود وبلاگ‌نویسی شده بودم دست به قلم شدم و هر از چندگاهی بعد از غزلی که نوشتم یه شرح حالی از خودم هم اضافه کردم. نکته‌ی جالب این نوشته برای خودم، سوای حرف‌های توش، این بود که مخاطبش دوم شخص مفرد هست، نه دوم شخص جمع! آخه یکی از امراض بسیاری که یک وبلاگ‌نویس بهش دچار می‌شه (+) اینه که همیشه با یه دوم شخص جمع صحبت می‌کنه، حتی توی تنهایی‌های ذهنش!

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 3:20 | لینک  |