بد دردیه.
از راه رسیدم. حالا وقتشه که بنویسم. سرم رو که به شیشهی اتوبوس تکیه داده بودم انقدر جریانات و افکار توی ذهنم غلیان میکردن که یه نوشتهی درست و حسابی از دلشون در بیاد ... اما میدونید، این غلیانات ثبت نمیشن. اینقدر غلیان میکنن و سر کوب میشن، غلیان میکنن و سرکوب میشن، ... تا آخر آروم بگیرن و بی صدا بشن ... تو اتوبوس که نشسته بودمف چه قدر جلوی خودم رو گرفتم که خندهای که توی ذهنم، روی صورتم ظاهر نشه. یا اگر ظاهر میشه، چیزی بیش از یه لبخند ساده نباشه. تا خدای نکرده، اونی که روبهرو م نشسته خیال نکنه که دختره زده به سرش. یه دیقه اخم کرده و تو فکره. یه دیقه بعدترش نیشش تا بناگوش باز ... همون قدر که اون جا جلوی خنده ها رو گرفتم. اینجا هم یه جورایی باید جلوی خودم رو بگیرم
راجع به عنوان حرف دارم حالا... اما بماند برای وقتی که غلیانات این ذهن تموم شد

اینی که میبینید، بلایی هست که من سرِ عکسِ سه در چهار یکی از دوستان آوردم!
بابت کاری که کردم شدیداً پوزشمند شدم!
اینه که برای تلافی هم که شده، رفتم و همون بلا رو سرِ عکس خودم هم آوردم، و نتیجه رفت اون گوشه که میبینید! ![]()
خدا نقداً چن روزیه به طرز پیچیدهای دوسم داره فک کنم
یک ساعت از اون تماس گذشته. دارم توی نت گشتی میزنم تا ببینم آیا میتونم در مورد این مسابقه چیزی پیدا کنم۱. به نظرم از این همه شرکتکنندهای که این مسابقه داره (یعنی بین صد تا سیصد شرکت کننده در هر برنامه) بالاخره یکیشون باید وبلاگنویس باشه و چیزی در این مورد بنویسه. اما خوب، چیزی پیدا نمیکنم!
همین وسطهاست که یه بار دیگه همون شماره میوفته روی صفحهی موبایل:
- سلام خانومِ آی با کلاه. من کجا میتونم کتابش رو بهتون برسونم؟
- کتاب؟!!!!!!!!!! کتابِ چی؟
- یه کتاب هست، با یه عالمه سوالِ تستی. اینها رو برای مسابقه باید بخونید!
- جداً!!! ... خووووووب ... نمیدونم. شما کجایید؟ من که خونهام. این دو روز هم از خونه بیرون نمیام.
- من الان انقلابم. دارم میرم کتاب یکی دیگه از بچهها رو بدم. میتونم مالِ شما رو هم بیارم. کجاست منزلتون؟
- ما تهِ ----ن هستیم. نــــه، به خودتون زحمت ندید.
- خوب، خوبه! زحمتی نیست. یکی از بچهها هم تو -------ی۲ هستش. مالِ اون رو که میارم، مالِ شما رو هم میتونم بیارم.
- آخه واقعاً فکر میکنید من این کتابه رو بخونم؟ من مثلاً خیر سرم کنکور دارم که واسهش هیچچی هم نخوندم. این چند روز دارم واسه اون میخونم.
- کنکور دارید؟ ... کِــیه؟
- صبحِ جمعه. ... خوب، باز اگه میخواید من آدرس خونه رو بدم، اما واقعاً تلاشی نکنید واسه این که کتاب رو به من برسونید، چون فکر نمیکنم وقت خوندنش رو داشته باشم. بدم آدرس رو؟
- اگر لطف کنید، اس.ام.اس کنید. چون الان نمیتونم یادداشت کنم ...
- باشه ...
- من با این دوستمون تماس میگیرم ببینم هستن. اگر اومدم کتاب اون رو بدم، مالِ شما رو هم میارم.
- ممنون. لطف میکنید.
آدرس رو براش میفرستم و میگم که زیادی داره فداکاری میکنه! آخه اصلاً مسئولیت اون نبود که کتاب رو به ماها برسونه؛ به خصوص که از صبحش هم داشت بارون میومد! کتاب عصر روز پنجشنبه به دستم میرسه.
ادامه داره ...
زیرنویس:
۱. خیر سرم من دو روز دیگه کنکور دارم!
۲. جایی که پیاده با خونهی ما بیست دیقه فاصله داره.
قسمتهای پیشین: پیشنویس ... یک ... دو ...
- میپرسه: شما اسمتون چیه؟
- آیِ با کلاه
- لبخند میزنه
- چرا خودت اسمت رو بهش نمیگی؟!
- نگام میکنه. چشمهاش برق میزنه: حدس بزن!
- نرگـس؟
- قیافش رو کج میکنه که یعنی خوشش نیومده، از اسمی که براش انتخاب کردم.
- با حالتی از رضایت قیافه و اسم پیشنهادی رو بررسی میکنه: نـه ... خوبه!
- با این که حدسم غلط بود، اما از این که اون تأییدم کنه، خوشم میاد.
- بازم حدس بزن ...
- بـهـش زل میزنم
- یه کم صبر میکنه، بعد حوصلش سر میره: یه چیزی بگو دیگه! همینطوری چند تا اسم ردیف کن!
- چیزی برای گفتن ندارم. حتی یک اسم هم از ذهنم رد نمیشه، هر چی هم که به قیافش زل میزنم، فایدهای نداره. «نرگس» حدس نبود. ناخودآگاه با دیدنش به ذهنم رسیده بود. با این که نرگس نبود، اما میتونست تا ابد برای من نرگس بمونه ...
- چه قدر فکر میکنه!!!
- خوب بزار یه راهنماییش کنیم. بچهی باهوشیه.
- تو دلم لبخند میزنم. یه تأییدِ دیگه! کاش راست باشه.
- رو به من: غیر از جمعه است.
- یه نگاه به این. یه نگاه به اون. هر دو خندان و منتظر. مثل این که همه از این بازی خوششون میاد، غیر از من! دلم نمیخواد جلوی اون چرت و پرت حدس بزنم: غیر جمعه است؟!!!
- حدسه دیگه. یه چیزی بگو ...
- سکوت
- این فیلمه بود توش یارو اسمش شنبه بود ...
- بـه نـشـانـهی اعتـراض: استــــــــــــــــاد ...
- همین که چند وقت پیش نشون میداد ...
- رابینسون کروزو؟! ... اولین چیزی که به ذهنم رسیده
- با اعتراض: اینطوری که شما میگید که تابلو میشه
- حسابی گیج شدم. نگاهم رو از چهرهی یکی به اون یکی شیفت میکنم تا شاید از روی قیافههاشون، یا نگاههایی که رد و بدل میشه، چیزی دستگیرم بشه و بتونم حدس بزنم که چه رابطهای میتونه بین روزهای هفته و اسم طرفم وجود داشته باشه!
- با خنده: راست میگه ها! این یارو تو رابینسون کروزو هم اسمش Friday بود!
- بازم قیافش رو کج میکنه، از سر نارضایتی
- ادامه میده: نه همین سریاله رو میگم ...
- فهمیدم کدوم. اسمش یادم نیست. نقش جواد رضو.یان رو میگید.
- چهارخونه
- آهان، چهارخونه
- خـُب؟!!!!!!!
- میبینه که این شکلی راه به هیچ جایی نبردم. روشش رو عوض میکنه. جدی: خوب من یه سری سوال ازت میپرسم، شما جوابشون رو بده. پدرت چی کارست؟
- معلمه.
- معـلـمِ چی؟
- معلمــــــــــه ... فکر کنم اجتماعی.
- مادرت چی؟
- معلم بوده، الان خانهدار.
- اسمِ یکی از برادرات رو بگو.
- یـه بـرادر بیشـتـر ندارم!
- خـوب اسـم هـمـون چـیـه؟
- امید
- فکر میکنم: یعنی احتمالاً با الف شروع میشه ...
- آهان، یعنی با این سوالها میخواید به این نتیجه برسید که مثلاً چون اسم اون امیده، مالِ من هم با الف شروع میشه و ...
- لبخند میزنه
- تو دلم میگم: خوب این رو کـه خودمـم فهمیدم.
- نگاهش به سمت من میچرخه تا ببینه آخرین چیزی که به ذهنم رسیده چیه.
- «امید» رو معمولاً با «آرزو» میذارن، ولی ... این جمله رو با یه حالتی از عجز و سرگشتگی میگم. هر سه میدونیم که این جواب درست نیست!
حدس زدنم اینقدر طول میکشه که هر دو ماجرا رو فراموش میکنن و بحثشون به جاهای دیگهای میکشه. اونها گرم صحبت هستن، در حالی که من نشستم و دارم تمام گوشه و کنارهای ذهنم رو به دنبال هر اسمی که با الف شروع بشه زیر و رو میکنم؛ اما هر اسم جدیدی که پیدا میکنم هیج ربطی به حرفهایی که رد و بدل کردیم نداره! نه به «جمعه» نه به «شنبه». نه به «کروزو» نه به «رضو.یان».
از وقتِ ناهار گذشته! برقی که رفته بود تازه برگشته. درِ مایکروویو رو باز کردم که کتلتها رو بذارم توش که، کاملاً یههویی یاد برگههای پلیکپی دبستان میوفتم! همونهایی که مدرسه چاپ میکرد که مشقِ روزهایِ جمعهمون باشه و بالاش مینوشت ...
روم نمیشه به هیچ کدومشون از کشفی که کردم بگم! انقدر منتظرشون گذاشتم که دیگه بلکل یادشون رفته منتظر چی بودن! آخه تقصیرِ من چیه که تا به اون روز این کلمه رو به عنوان اسمِ خاص نشنیده بودم! الان هم که فهمیدم اسمِ طرف چیه، هنوز نتونستم قضیه رو هضم کنم! صبر میکنم؛ تا بعدِ ناهار؛ وقتی که باهاش تنها میشم. استاد، که جلوی من سیگار نمیکشه، رفته آبدارخونه. من، نشستم پشت کامپیوتر و زل زدم به مونیتور. اون، یه متر اونورتر، مشغول خوندن و هایلایت کردنِ یه سری برگههای کپی شده ست.
- آدینه، درسته؟
- ...
به محض دلیور شدنِ اس.ام.اس، گوشی شروع میکنه توی دستم ویبره رفتن ...
- سلام. خوب هستید؟
- ممنون، شما خوبید؟
- خانومِ آی با کلاه۱، از من خواستن اسم چن نفر رو بدم برای مسابقهی سیـ ....د ...سه، اسم شما رم بدم؟
- ببخشید آقایِ خ، صداتون قط و وصل میشه؛ مسابقهی چی؟
- سیـ.ـصد و سه!
- چی هست؟
- همون صـ.ـد و یکِ سابق ...
در حین مکالمه، مغزم داره شدیداً فعالیت میکنه۲! « صـ.ـد و یک ... صـ.ـد و یک... صـ.ـد و یک... ؟؟؟» به نظرم توی دانشگاه فقط مسابقات کتابخوانی و شعر و قصهنویسی میتونه برگزار بشه! یا حداقل همینهاش میتونه انقدر به من مربوط بشه که کسی زنگ بزنه و خبرش رو بهم بده! مغزِ فعالم (!!!) داره سعی میکنه همهی اینها رو به عدد ۱۰۱، که شباهت بسیاری با ۱۱۰ داره، اما صد و ده نیست ربط بده! و در همین حین که اون مشغولِ فعالیته، من دارم سعی میکنم بفهمم که صـ.ـد و یک چرا صد و یکه، نه صد و ده!
بالاخره از خودم ناامید میشم۳ و به اون ور خط متوسل میشم:
- صـ.ـد و یک؟
- نمیدید؟ ... ماه رمضون پخش میکرد. صد نفر میشستن، یه نفر جواب میداد ...
- آهان ...
- خوب، حالا اسمتون رو بدم؟
دیگه بالکل مغزم کار نمیکنه۴. نه دیگه سعی میکنم ربط خودم رو با سقف دانشکده پیدا کنم؛ نه ربطِ شعر و قصه رو با سیـ.ـصد و سه؛ و نه ربطِ صد و یـ.ـک رو با صد و ده!
- من تا کی میتونم بهتون جواب بدم؟
- من همین الانش هم باید اسامی رو به خانوم «...» داده باشم!!!
این یعنی این که: همین الان یا بگو آره، یا بگو نه! بعد از کمی مکث:
- خــــــــــوب ... بدید
ادامه داره ...
زیرنویس:
۱. «آیِ با کلاه» که اسممه، اون فامیلیم رو گفت. (این زیرنویس مخاطبِ خاص داره
[حالا این که مخاطب تشخیص بده خاص هست یا نه، به عهدهی خودشه
])
۲. گفته بودم که، همچین اتفاقی تنها هر ده سال یه بار میوفته!!! :دی
۳. همهی این تفکراتِ عمیق، شاید یک ثانیه هم طول نمیکشه!
۴. تازه برگشته به وضعیت نورمال!
وقتی که بخش «گزیده» رو این جا راه انداختم، میخواستم بهانهای باشه برای این که از کتابهایی که میخونم حرفی بزنم! و به همین بهانه از هر کدوم هم یک قسمتهایی رو اینجا یادداشت کنم که بعدها که میخونمشون، قسمتهای رو که برای من جالب بودند رو به یادم بیارند. تا اینجای کار که معمولاً با داستان سر و کار داشتم، همه چیز خوب بوده، اما ...
اما وقتی که دارم نمایشنامه میخونم، به یک مشکل بزرگ برمیخورم! خیلی بزرگ. مشکل انتخاب کردن! دلم میخواد از نمایشنامهها هم حرفی بزنم، اما انتخاب کردن یک تیکهشون، برای این که زیرِ عنوانِ «گزیده» اینجا بذارم، کار سختیه! آخه نمایشنامهها دیالوگ هستن و انتخاب یه قسمت از مکالمهی بین چند نفر سختتره از انتخاب یک بخش از یک داستان.
حالا این چیزی که اینجا آوردم، قسمتهایی هست از نمایشنامهی «سه خواهر» اثر نمایشنامهنویس بزرگ روسی، چخوف.
Act I
Vershinin. I often wonder: suppose we could begin life over again, knowing what we were doing? Suppose we could use one life, already ended, as a sort of rough draft for another? I think that everyone of us would try, more than everything else, not to repeat himself … l
ورشینین. غالب اوقات در شگفتم: فرض کن که بتونیم زندگی رو دوباره از سر شروع کنیم، با علم به این که قبلاً چه طور بودیم؛ فکر کن که بتونیم از یک زندگی، که به پایان هم رسیده، به عنوان یک جور پیشنویس برای یک زندگی دیگه استفاده کنیم! من فکر کنم که [در چنین شرایطی] هر کدوم از ماها، بیش از هر چیز دیگه، سعیش رو بر این میگذاره، که خودش رو تکرار نکنه ...
Act II
Andrey. In Moscow you can sit in an enormous resturant were you don’t know anybody and where nobody knows you, and you don’t feel all the same that you’re a stranger. And here [a provincial town] you know everybody, and everybody knows you, and you, and you’re a stranger … and a lonely stranger. l
آندری. تو مسکو، میتونی بری و تو یه رستوران بزرگ بنشینی، جایی که تو کسی رو نمیشناسی و هیچ کس هم تو رو نمیشناسه، و به هیچ وجه احساسِ غریبه بودن نکنی. و اینجا [در یک شهر کوچک] تو همه رو میشناسی، و همه تو رو میشناسن، و تو، و تو یک غریبهای ... یک غریبهی تنها.
Tuzenbakh. Well? After our time people will fly about in balloons, the cut of one’s coat will change, perhaps they will discover a sixth sense and develop it, but life will reamin the same, laborious, mysterious, and happy. And in a thousand years time, people will be sighing: “Life is hard!” --- and at the same time they will be just as afraid of death, and unwilling to meet it, as we are. l
توزنباخ. خوب؟ بعد از زمانِ ما، مردم با بالن این ور و اون ور پرواز میکنن، مدل چاک کتشون عوض میشه، شاید حتی یک حس ششم کشف کنن و پرورشش هم بدن، اما زندگی همونی که هست باقی میمونه، سخت، مبهم، و شاد. و هزار سالِ بعد، مردم آه میکشند که: «زندگی سخته» --- و در همون حال، همونقدر از مرگ ترسان خواهند بود، و همونقدر ازش گریزان، که ما هستیم.
Vershinin. A few days ago I was reading the prison diary of a French minister. He had been sentenced on account of the Panama scandal. With what joy, what delight, he speaks of the birds he saw through the prison windows, which he had never noticed while he was a minster. Now, of course, that he is a liberty, he notices birds no more than he did before. When you go to live in Moscow, you will not notice it, in just the same way. There can be no happiness for us, it only exists in our wishes. l
ورشنین. چند روز پیش داشتم خاطراتِ زندانِ یک وزیر فرانسوی رو میخوندم. به خاطرِ رسواییِ پاناما محکوم شده بود. با چه لذت و چه شوقی از پرندههایی صحبت میکنه که از پنجرهی زندان میبیندشون؛ لذتی که هیچ وقت در دوران وزارتش متوجهش نبوده! و مسلماً الان هم که یک انسان آزاده، به پرندهها همونقدر بیتوجهه که پیش از این بود. شما هم که برید و در مسکو زندگی کنید، درست به همین شکل، دیگه متوجهش نخواهید شد. اونجا هم میتونه هیچ شادیی برای ما وجود نداشته باشه، این تنها توی رویاهای ماست.
Act IV
Tuzenbakh. … It’s time I went ... There’s a tree which has dried up but it still sways in the breeze with the others. And so it seems to me that if I die, I shall still take part in life in one way or another. Good-bye, dear … l
توزنباخ. ... وقتشه که برم ... اونجا درختی هست که تماماً خشکیده، اما هنوز در باد با سایرین به این سو آن سو تاب میخوره. و برای من هم همینطور به نظر میاد که اگر بمیرم، باز هم به شکلی در حیات خواهم بود. خدانگهدار، عزیزم ...
Irina. There will come a time when everybody will know why, for what purpose, there is all this suffering, and there will be no more mysteries. But now we must live … we must work, just work! […] it’s autumn now, soon it will be winter, the snow will cover everything, and I shall be working, working …. l
ایرینا. زمانی خواهد رسید، که همه خواهند دانست، که چرا این همه درد هست و به چه منظوری، و اون زمان دیگه رازی باقی نخواهد بود. اما اکنون ما باید زندگی کنیم ... باید کار کنیم، فقط کار [...] الان پاییزه، به زودی زمستون از راه میرسه، و برف همه چیز رو میپوشونه، و من کار خواهم کرد، کار ...
گزیدههای بالا از ترجمهی انگلیسی نمایشنامه انتخاب شده، ترجمههای فارسی کار خودمه، و پر از غلط!!! قصد ترجمه یا کار مشابهی نداشتم، فقط خواستم خوندن متن رو برای دوستانی که ادعا میکنن انگلیسیشون ضعیفه، راحتتر کنم.
برچسبها: انگلیسی
این که از شمارهای که به اسم «پاتوق» روی گوشی سـِـیو شده، تماس داشته باشی، عجیبترین واقعهی ممکنهست! شماره، شمارهی خطِ انجمن اسلامی بود؛ این از ابتکاراتِ امسالِ انجمنیها بود که به جای خط تلفن ثابت۱ یک خط موبایل برای انجمن تهیه کنن؛ و به این ترتیب هشتاد درصد اطلاع رسانیهاشون رو اس.ام.اسی انجام بدن. من که با خود انجمن کاری ندارم، اما عضوِ «پاتوقِ کتاب» شون هستم، اینه که شماره به اسمِ «پاتوق» سیو شده بود!
یه کم به شماره زل میزنم! یه کم فکر میکنم۲. عقلم به جایی قد نمیده!!! یعنی چی شده که آقای «خ» (دبیر انجمن) با من تماس۳ گرفته؟!!! فکر میکنم، فکر میکنم، فکر میکنم ... «یحتمل سقف دانشکده اومده پایین۴!» خوب این تنها حالتیه که آقای «خ» میتونه به من زنگ بزنه، اون هم دو بار! البته یه حالت دیگه هم هست، اون هم این که زلزله اومده باشه! اما خوب، این احتمال منتفیه، چون اگر زلزله اومده بود، منی که این سرِ تهران هستم هم یحتمل میلرزیدم. و از اون جایی که یادم نمییاد در چند ساعت گذشته لرزیده باشم، احتمالِ اومدن زلزله، خود به خود منتفیه!
حالا مسئلهای که اینجا مطرحه، اینه که پایین اومدنِ سقفِ دانشکده چه ربطی به من داره؟!!! این یکی رو من خودم هم واقعاً نمیدونم! آخه من نه غریق نجاتم۵ که برم کسی رو نجات بدم؛ نه بولدوزرم۵ که برم برای آوار برداری!
بالاخره باید بفهمم که ربطِ من و پایین اومدنِ سقفِ دانشکده چی میتونه باشه. اس.ام.اس میزنم:
Salam. Chizi shode? Man gushim silent bud, motevajeh nashodam zang zadid
چند ثانیه بعد گوشی توی دستم ویبره میره ...
ادامه داره ...
زیرنویس:
۱. خط ثابت رو دارن. بالاخره دانشکده یه اتاق بهشون داده، و این اتاق هم یه خط تلفن داره.
۲. هر ده سال یه بار همچین اتفاقی میوفته ها!!! :دی
۳. اس.ام.اس زیاد میاد از پاتوق. برایِ: اطلاع رسانیِ جلسهی بعدی پاتوق؛ تبریک اعیاد / تسلیت عزاداریها؛ انرژی مثبت فرستادن به بچههای انجمن، وسطِ دورانِ امتحانات :دی. یا حتی، برای اطلاع دادنِ این که همین الان یه پستِ داغ رفت روی صفحهی وبلاگِ انجمن! ... بله، اس.ام.اس زیاد میاد از پاتوق، اما داشتنِ یه تماس تلفنی، برای من خیلی عجیب بود.
۴. قوّهی استدلالی رو حال میکنید؟ :دی
۵. !!!
نوروز هم از راه رسید و من با چند روز تأخیر تازه اومدم که یه پست نوروزی بذارم.
ورود «آی بی کلاه» به خونه، امسال با آوردن هدیهماتانتللاننای همراه شد که همهمون رو برای چیدن سفرهی هفت سین سر ذوق آورد؛ و به این ترتیب تازه یک ساعت مونده به تحویل بود که ما، به صرافت جور کردن اجزاء سفره افتادیم. اما خوب، این وسط دو تا سین هم کم آوردیم! سفره چیدن امسال ما درست شبیه قضیهی این آقاهه بود که میخواست برای دکمهش کت شلوار بدوزه. با ورود تخممرغها به خونه، ما به هم بنای سفره چیدن گذاشتیم!
امسال، درست مثل هر سال، لحظه ی سال تحویل رو یادم رفت دعا کنم! پس همهی کسایی که گفته بودن به یاد ما هم باش، من رو معذور بدارن (البته فکر کنم هیشکی بهم نگفته بود :دی) میدونید، خوب آدم اون لحظه این قدر ذوق میکنه بابت تحویل سال که چیزهای دیگه رو یادش میره! درست مثل موقعِ دیدنِ یه شهاب! عمراً اگر من یه شهاب ببینم و در لحظه یادم باشه که الان باید آرزو کنم. شهابه رو که ببینم، تا سی ثانیه که مبهوت ردش و زیباییش هستم، تا پنج دیقه بعد از اون هم بابتِ دیدنِ یه شهاب، شدیداً ذوق مرگم!!! اینه که تازه شاید بعد از یه ربع ساعت یادم بیوفته که میگن، «اگه به محض دیدن شهاب آرزو کنی، آرزو ت برآورده میشه» (حالا دیگه راست یا دروغش با گویندهست).
البته این فراموشی لحظهی سال تحویلِ امسال، ربطی به همهی اینایی که این بالا گفتم نداشت! امسال هم مثل هر سال، تحویل سال رو پای تلویزیون به انتظار نشستیم؛ اما نمیدونم چرا من هی هر چی که منتظر موندم، سال تحویل نشد که نشد! تلویزیون داشت اذان میگفت، بابا «یا مقلب القلوب» رو بلند بلند خوند، و من هم توی دلم همراهیش کردم، اما سال هنوز تحویل نشده بود! چرا؟ اذان که تموم شد، بالاخره صبر من هم تموم شد و گفتم «پس چی شد؟ تحویل نشد؟» بابا اشارهای به ساعت کرد که سه و هفده دیقه رو نشون میداد، و گفت «چرا».
آخه این چه کاریه که میکنن؟ مگه رسممون بر این نیست که لحظهی تحویل سال توپ در کنن و بعدش هم ساز و آواز باشه؟ جاش اذان میذارن؟!!!!!!!!!! خوب حداقل اول توپشون رو در میکردن، بعدش اذانشون رو هم میذاشتن! اصلاً واسه چی میخوان به همه چیز رنگ دین بزنن؟ حالا از این جنبهش هم که بگذریم، عقلشون کجا رفته؟ یه چیز یه دفعهای (= یههویی) مثل تحویل سال رو، فقط میشه با یه چیز یههویی مثل صدای توپ اعلام کرد، نه با یه چیز کشدار و ممتد، مثل صدای اذان!
آره خوب. شاید با خودت فکر کنی که یک ظهرِ دم کردهی تابستون بود! ولی واقعیتش این که درست وسطِ چلهی زمستون بود. فردای یک روز تعطیل، دور روز مونده به کنکور کارشناسی ارشد. ... لپ تاپ به بغل نشستی روی تخت، یه عده برگه و چند تا کتاب هم گوشه و کنار روی زمین کنار تخت واسهی خودشون هستن! و همه نمادی از این که تو مثلاً داری درس میخونی! و این در حالیه که به جای چشمات که باید دنبالِ صفِ کلمات روی صفحهی کاغذ بدون، این انگشتهات هستن که روی دکمههای کیبورد اینور و اونور میدون!
تو در عوالمِ خودتی و اتاق در عوالم خودش. ... گوشهی چشم تغییراتی رو در عوالم اتاق ثبت میکنه ... گردش هشتاد درجهایه سر به راست و صفحهی گوشیِ موبایل که برای آخرین بار روشن و خاموش میشه! (گوشی روی سایلنته؛ از دیشب). با سری که هشتاد درجهای به سمت راست چرخیده، چند ثانیهای نگاهش میکنی. «یعنی کی منو دوس داشته؟۱»؛ جواب میدی «شاید همونی که دارم براش مینویسم».
کنار رفتنِ لپ تاپ ... خم شدن ... برداشتن گوشی ... 2 missed calls ... One new number ... Patogh ... !!!
ادامه داره ...
زیرنویس:
۱. «یکی منو دوس داره» یعنی یکی همین الان به من اس.ام.اس زد! «یکی منو دوس داشته» یعنی یکی به من اس.ام.اس زده! «یعنی کی منو دوس داشته؟» یعنی، یعنی این کی میتونه باشه که به من اس.ام.اس زده! نتیحه این که، از نظرِ زبانی، «دوس داشتن» معادلِ اس.ام.اس زدنه و از نظر غیر زبانی، اس.ام.اس زدن میتونه معادلِ دوست داشتن باشه!