بد دردیه.
از راه رسیدم. حالا وقتشه که بنویسم. سرم رو که به شیشهی اتوبوس تکیه داده بودم انقدر جریانات و افکار توی ذهنم غلیان میکردن که یه نوشتهی درست و حسابی از دلشون در بیاد ... اما میدونید، این غلیانات ثبت نمیشن. اینقدر غلیان میکنن و سر کوب میشن، غلیان میکنن و سرکوب میشن، ... تا آخر آروم بگیرن و بی صدا بشن ... تو اتوبوس که نشسته بودمف چه قدر جلوی خودم رو گرفتم که خندهای که توی ذهنم، روی صورتم ظاهر نشه. یا اگر ظاهر میشه، چیزی بیش از یه لبخند ساده نباشه. تا خدای نکرده، اونی که روبهرو م نشسته خیال نکنه که دختره زده به سرش. یه دیقه اخم کرده و تو فکره. یه دیقه بعدترش نیشش تا بناگوش باز ... همون قدر که اون جا جلوی خنده ها رو گرفتم. اینجا هم یه جورایی باید جلوی خودم رو بگیرم
راجع به عنوان حرف دارم حالا... اما بماند برای وقتی که غلیانات این ذهن تموم شد