به محض دلیور شدنِ اس.ام.اس، گوشی شروع میکنه توی دستم ویبره رفتن ...
- سلام. خوب هستید؟
- ممنون، شما خوبید؟
- خانومِ آی با کلاه۱، از من خواستن اسم چن نفر رو بدم برای مسابقهی سیـ ....د ...سه، اسم شما رم بدم؟
- ببخشید آقایِ خ، صداتون قط و وصل میشه؛ مسابقهی چی؟
- سیـ.ـصد و سه!
- چی هست؟
- همون صـ.ـد و یکِ سابق ...
در حین مکالمه، مغزم داره شدیداً فعالیت میکنه۲! « صـ.ـد و یک ... صـ.ـد و یک... صـ.ـد و یک... ؟؟؟» به نظرم توی دانشگاه فقط مسابقات کتابخوانی و شعر و قصهنویسی میتونه برگزار بشه! یا حداقل همینهاش میتونه انقدر به من مربوط بشه که کسی زنگ بزنه و خبرش رو بهم بده! مغزِ فعالم (!!!) داره سعی میکنه همهی اینها رو به عدد ۱۰۱، که شباهت بسیاری با ۱۱۰ داره، اما صد و ده نیست ربط بده! و در همین حین که اون مشغولِ فعالیته، من دارم سعی میکنم بفهمم که صـ.ـد و یک چرا صد و یکه، نه صد و ده!
بالاخره از خودم ناامید میشم۳ و به اون ور خط متوسل میشم:
- صـ.ـد و یک؟
- نمیدید؟ ... ماه رمضون پخش میکرد. صد نفر میشستن، یه نفر جواب میداد ...
- آهان ...
- خوب، حالا اسمتون رو بدم؟
دیگه بالکل مغزم کار نمیکنه۴. نه دیگه سعی میکنم ربط خودم رو با سقف دانشکده پیدا کنم؛ نه ربطِ شعر و قصه رو با سیـ.ـصد و سه؛ و نه ربطِ صد و یـ.ـک رو با صد و ده!
- من تا کی میتونم بهتون جواب بدم؟
- من همین الانش هم باید اسامی رو به خانوم «...» داده باشم!!!
این یعنی این که: همین الان یا بگو آره، یا بگو نه! بعد از کمی مکث:
- خــــــــــوب ... بدید
ادامه داره ...
زیرنویس:
۱. «آیِ با کلاه» که اسممه، اون فامیلیم رو گفت. (این زیرنویس مخاطبِ خاص داره
[حالا این که مخاطب تشخیص بده خاص هست یا نه، به عهدهی خودشه
])
۲. گفته بودم که، همچین اتفاقی تنها هر ده سال یه بار میوفته!!! :دی
۳. همهی این تفکراتِ عمیق، شاید یک ثانیه هم طول نمیکشه!
۴. تازه برگشته به وضعیت نورمال!