حال بدی دارم.

می‌دونستم نباید به این‌جای کتاب برسم. از همون روز اول، همون صفحه‌ی اول می‌دونستم.

 

می‌دونستم همه‌ی این‌ها یک جایی اون وسط‌های کتاب منتظرم نشستن. شفاف‌ترین صحنه‌هایی که از شش سال پیش تا الان به خاطر داشتم. نمی‌خواستم این‌طور بشه، اما گریزی نبود. نویسنده سرنوشت شخصیت‌هاش رو قلم زده بود و شخصیت‌ها محکوم بودند به این تکرار. من هم محکوم بودم. جملات زنجیرهایی شده بودند که من رو می‌کشوندند و بیشتر و بیشتر به واقعه نزدیک می‌کردند. و من واهمه داشتم از این رفتن؛ از این رسیدن. تمام تلاشم رو کردم. فصل قبل از واقعه رو تا جایی که می‌شد آروم خوندم. حواسم به دست‌های نویسنده بود که چه طور دارن همه چیز رو آماده می‌کنن که ضربه رو هر چه کاری‌تر بزنه. نامرد، شدید گیرا می‌نوشت! توصیف‌هاش انقدر گیرا بودند که قوه‌ی تخیّل ضعیفِ من هم یارای نادیده گرفتن تصویرهای زنده‌ی کتاب و زل زدن به خطوط سرد و مرده رو نداشت!

 

نباید ... نباید ... نباید به این‌جا می‌رسیدم ...

بمیرم برات هاجرم ...

 


برچسب‌ها: کتاب، جای خالی سلوچ

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:39 | لینک  | 


 

توی مغزم میدونِ جنگه! افکار مثبت و منفی به سمت همدیگه کلمه پرتاب می‌کنند و هر چند وقت یک بار هم صدای انفجار میاد. من که اون جا نیستم ببینم چه خبره.  این جا نشستم، تنهام، و دارم صداها رو می‌شنوم. نمیدونم تا کی قراره ادامه پیدا کنه!

 

یه هفته پیش


برچسب‌ها: ذهن

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:17 | لینک  | 


 

امروز با خسته ترین «نون» عمرم صحبت کردم. در حدی خسته که صداش کلاً عوض شده بود. گویا میزان انرژی در تن صدای آدمی تأثیرات بسیار داره. تا هشتم امتحان داره، بیست و ششم عقدشه، هنوز هم هیچ کار نکرده. همسر آینده هم امتحاناتشونه.

 

«سین.میم» رو هر چی زنگ می‌زنم خونه پیدا نمی‌کنم. دیروز اس ام اس دادم که «زنگیدم باهات فک بزنم اما نبودی» جواب داده، «آره خونه نیستیم» گفتم «فکر می‌کردم آوا خونه نشینتون کنه، اما گویا شماها قوی‌تر ظاهر شدید!». توی دوره ی بارداری که اصلا خونه نمیشد پیداش کرد. به خصوص این ماه های آخر. یعنی من روزی که رفتم بیمارستان ملاقاتش، نزدیک به سه ماه بود که باهاش حرف نزده بودم. فکر می‌کردم بچه که به دنیا بیاد اوضاع یه جور دیگه میشه. اون گشت و گذارهای هر روز عصر دو زوج جوان تموم میشه. سیسمونی  و بقیه بند و بساط ها هم که خریداری شده. فقط میمونه نگه داری بچه که اونم قراره توی خونه میسر بشه. ... اما شواهد امر نشون میده که اشتباه کرده بودم.

 

با «سین.الف» تماس نگرفتم. تقریبا مطمئنم وقت نداره. توی طول ترم که روزهای زوج دانشگاه میرفت، روزهای فرد هم سر کار. خوب میفهمم چه جوری داره له میشه. همون ترم پاییز که من این بلا رو سر خودم آورده بودم برای هفت پشتم بس بود. منتظرم امتحاناش تموم بشه زنگ بزنم بهش بگم: چه خبر؟

 

یکشنبه اما با «پ» تماس گرفتم. بی حوصله بودم و بی اعصاب. هیچ حالم خوب نبود. نشستیم به حرف زدن از همه چیز و همه جا. شد چهار ساعت. چسبید. این اصولا دومین باره که همچین رکوردی میزنم.

 

خودمم که ... چی بگم. هستم. هنوز زنده. نه اون طور که باید. اما خوب. یه مقدار زبون نفهم شدم. از خودم حساب نمیبرم. همین.

 


برچسب‌ها: خاطره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:1 | لینک  | 


 

چیز خاصی به ذهنم نرسید که برای این گزیده بنویسم، آخه قبلا راجع به خود کتاب و نویسنده ش حرف زدم: + +

 

نور تندی چشمش را زد: آفتاب از لای برگهای درخت مو سرک می‌کشید و پنهان می‌شد: احساس می‌کرد بعد از یک تماس جسمی طولانی به خواب رفته و وقتی بلند شده که آفتاب حسابی بالا آمده: چیز دیگری به فکرش نمی‌رسید. زُل زده بود همین طور به خوشه‌های انگور که پشه بند را احاطه کرده بود. خوشه‌های هر شاخه یک رنگی بود: سیاه، سرخ، سبز: پدر و برادرش با زحمت آن‌ها را پیوند زده بودند به هم. وقتی درخت پیوند را گرفته بود پدرش دیگر رو پا بند نبود:

«گول خورد، گول خورد!»

یک آن احساس خوشی بهش دست داد: موجی از گرما و شاید لذت به سراغش آمد: چیزی مثل یادآوری خاطره‌ی محو اما شیرین: شاید علت شادی پدرش را حالا می‌فهمید:

«گول خورد، گول خورد.»

نسیم خنکی برگهای درخت مو را تکان می‌داد: شاید آن حس شیرین و مست کننده ربط داشت به خوشه‌های انگور که دور تا دورش را گرفته بودند. دوست داشت مثل درخت حامله بود ...

 


برچسب‌ها: کتاب، پستی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:20 | لینک  | 


 

مدت‌هاست که سپر انداخته ام!

دیری ست که از آن  قهرمان جنگ‌های تن به تن، چیزی نمانده است جز تنی خسته و زره پوش!

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:12 | لینک  | 


 

کی گفته باید خط کشی شده باشم؟

تو چهارچوب زندگی کنم؟

زندگیم نقطه به نقطه باشه؟

مبدأ و مقصدم مشخص باشه؟

کی گفته باید همه‌ی این‌ها باشم تا زندگی کنم؟!

من هیچ کدوم از این‌ها نیستم و هنوز هستم!

ببینید! نگاهم کنید؟!

من وجود دارم ... یک آدم سالم و راضی!

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:51 | لینک  | 


 

نمی‌دونم گدایی از کجا شروع شد، ولی وقتی که اولش بود، وقتی که بهت می‌گفتن: «تو رو خدا ... به حق فلان و بهمان ... یک کمکی بکن» حتماً می‌کردی!

 

نمی‌دونم کودکان کار، آدامس و گل فروختن سر چهارراه‌ها از کجا شروع شد، ولی وقتی اولش بود، وقتی بهت می‌گفتن: «خانوم ... آقا ... تو رو خدا یه آدامس بخر» حتما می‌خریدی!

 

نمی‌دونم آگهی‌های گودری از کجا شروع شد، ولی وقتی اولش بود، وقتی می‌گفتن: «لطفاً دست به دست کنید» حتماً می‌کردی!

 

ولی حالا ...


برچسب‌ها: اجتماعی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 17:46 | لینک  | 


 

شهرداری تهران می‌خواد زیبا سازی کنه؟!

باید وجود بوته‌ی یاس و درخت مو رو توی حیاط همه‌ی خونه‌ها اجباری کنه!

 


برچسب‌ها: زیبایی، تهران

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:30 | لینک  | 


 

حدود یک ماه پیش بود. توی یکی از اتویوس‌های پایانه انقلاب به مقصد خونه‌مون نشسته بودم و منتظر بودم که وقتش برسه و راننده بیاد و بالاخره راه بیافتیم. صندلی‌ها همه پر بود و پنج شش نفری هم سر پا ایستاده بودند. یک مادر و پسر اومدن که سوار اتوبوس بشن، مادر حدود شصت ساله، پسر حدوداً چهل ساله. مادر پاش رو گذاشت روی پله‌ی اول که سوار بشه، پسر که دید جای نشستن نیست اشاره کرد که سوار نشن و منتظر اتوبوس بعدی بمونن. مادر گفت «بیا بریم» پسر جواب داد «مگه دیوانه‌ایم سر پا وایستیم» و رفتند.

 

جمله‌ی اون مرد رو تقریباً همه ی اتوبوس شنیدند. ثانیه‌ای طول نکشید که زنی که کنار من ایستاده بود واکنش نشون داد و رو به یکی دیگه از مسافر های سرپایی گفت: «یعنی ماها دیوونه ایم دیگه! ... واقعاً که! عجب آدم‌هایی پیدا می‌شن ... خُب حتماً عجله داریم ... از صبح که سر کار بودیم، الان هم باید زودتر خودمون رو به خونه برسونیم ...» با شنیدن این جملات داغ دل یک عده‌ی دیگه هم تازه شد و مردم از گوشه و کنار اتوبوس، با گفتن جملاتی مشابه، شروع کردند به همراهی کردن اون خانوم و تأیید حرف‌هاش و محکوم کردن مردی که مدت‌ها پیش صحنه‌ی جنایت رو ترک کرده بود و دیگه اون جا نبود تا هیچ کدوم از این‌ها رو بشنوه، و بدونه داره به خاطر چیزی محکوم می‌شه که خطاب به هیچ کدوم از اون آدم‌‌ها گفته نشده و قصد اهانت به هیچ کس رو نداشته!

 

چیزی که از ذهن من گذشت این بود: گویا این خانوم بی‌صبرانه منتظر بوده که یکی از راه برسه و بهش توهین بکنه!

 

پی‌نوشت: لازم به توضیح نیست که جمله‌ای که اون مرد گفت در واقع خلاصه شده‌ی یک همچین جمله‌ای بوده که خب بیشترش به قرینه‌های حضوری و معنوی حذف شده: «مادر من، وقتی یک اتوبوس دیگه هست، ما هم عجله نداریم، مگه دیوانه‌ایم بریم توی این اتوبوس سر پا وایستیم»! اگر قرار باشه اون مرد رو برای چیزی محکوم کنیم، فکر می‌کنم باید بگیم که چندان جالب با مادرش صحبت نکرده. هر چند، فکر می‌کنم برای این کار، باید اول از همه خودمون رو برای تمام مواردی که چندان جالب با مادرهامون حرف نزدیم محکوم کنیم!

 


برچسب‌ها: خاطره، اتوبوس، اجتماعی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 19:52 | لینک  | 


 

یادتونه داشتم یک کتابِ pragmatics میخوندم که یه مبحثی بود توی زبان‌شناسی؟ خـُب اون خیلی وقته تموم شده. دیگه هم توی این وبلاگ هیچ کاری به کارش نخواهیم داشت ... اینی که میخونید از یک کتاب دیگه ست! :دی

 

Monique Wittig says: ‘There are not two genders. There is only one: the feminine; the masculine not being a gender. For the masculine is not the masculine but the general’

(Mills, Feminist Stylistics, p. 45)

 

هدیه روز زن برای مردها! [چشمک]


برچسب‌ها: انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:25 | لینک  |