حدود یک ماه پیش بود. توی یکی از اتویوسهای پایانه انقلاب به مقصد خونهمون نشسته بودم و منتظر بودم که وقتش برسه و راننده بیاد و بالاخره راه بیافتیم. صندلیها همه پر بود و پنج شش نفری هم سر پا ایستاده بودند. یک مادر و پسر اومدن که سوار اتوبوس بشن، مادر حدود شصت ساله، پسر حدوداً چهل ساله. مادر پاش رو گذاشت روی پلهی اول که سوار بشه، پسر که دید جای نشستن نیست اشاره کرد که سوار نشن و منتظر اتوبوس بعدی بمونن. مادر گفت «بیا بریم» پسر جواب داد «مگه دیوانهایم سر پا وایستیم» و رفتند.
جملهی اون مرد رو تقریباً همه ی اتوبوس شنیدند. ثانیهای طول نکشید که زنی که کنار من ایستاده بود واکنش نشون داد و رو به یکی دیگه از مسافر های سرپایی گفت: «یعنی ماها دیوونه ایم دیگه! ... واقعاً که! عجب آدمهایی پیدا میشن ... خُب حتماً عجله داریم ... از صبح که سر کار بودیم، الان هم باید زودتر خودمون رو به خونه برسونیم ...» با شنیدن این جملات داغ دل یک عدهی دیگه هم تازه شد و مردم از گوشه و کنار اتوبوس، با گفتن جملاتی مشابه، شروع کردند به همراهی کردن اون خانوم و تأیید حرفهاش و محکوم کردن مردی که مدتها پیش صحنهی جنایت رو ترک کرده بود و دیگه اون جا نبود تا هیچ کدوم از اینها رو بشنوه، و بدونه داره به خاطر چیزی محکوم میشه که خطاب به هیچ کدوم از اون آدمها گفته نشده و قصد اهانت به هیچ کس رو نداشته!
چیزی که از ذهن من گذشت این بود: گویا این خانوم بیصبرانه منتظر بوده که یکی از راه برسه و بهش توهین بکنه!
پینوشت: لازم به توضیح نیست که جملهای که اون مرد گفت در واقع خلاصه شدهی یک همچین جملهای بوده که خب بیشترش به قرینههای حضوری و معنوی حذف شده: «مادر من، وقتی یک اتوبوس دیگه هست، ما هم عجله نداریم، مگه دیوانهایم بریم توی این اتوبوس سر پا وایستیم»! اگر قرار باشه اون مرد رو برای چیزی محکوم کنیم، فکر میکنم باید بگیم که چندان جالب با مادرش صحبت نکرده. هر چند، فکر میکنم برای این کار، باید اول از همه خودمون رو برای تمام مواردی که چندان جالب با مادرهامون حرف نزدیم محکوم کنیم!
برچسبها: خاطره، اتوبوس، اجتماعی