امروز با خسته ترین «نون» عمرم صحبت کردم. در حدی خسته که صداش کلاً عوض شده بود. گویا میزان انرژی در تن صدای آدمی تأثیرات بسیار داره. تا هشتم امتحان داره، بیست و ششم عقدشه، هنوز هم هیچ کار نکرده. همسر آینده هم امتحاناتشونه.
«سین.میم» رو هر چی زنگ میزنم خونه پیدا نمیکنم. دیروز اس ام اس دادم که «زنگیدم باهات فک بزنم اما نبودی» جواب داده، «آره خونه نیستیم» گفتم «فکر میکردم آوا خونه نشینتون کنه، اما گویا شماها قویتر ظاهر شدید!». توی دوره ی بارداری که اصلا خونه نمیشد پیداش کرد. به خصوص این ماه های آخر. یعنی من روزی که رفتم بیمارستان ملاقاتش، نزدیک به سه ماه بود که باهاش حرف نزده بودم. فکر میکردم بچه که به دنیا بیاد اوضاع یه جور دیگه میشه. اون گشت و گذارهای هر روز عصر دو زوج جوان تموم میشه. سیسمونی و بقیه بند و بساط ها هم که خریداری شده. فقط میمونه نگه داری بچه که اونم قراره توی خونه میسر بشه. ... اما شواهد امر نشون میده که اشتباه کرده بودم.
با «سین.الف» تماس نگرفتم. تقریبا مطمئنم وقت نداره. توی طول ترم که روزهای زوج دانشگاه میرفت، روزهای فرد هم سر کار. خوب میفهمم چه جوری داره له میشه. همون ترم پاییز که من این بلا رو سر خودم آورده بودم برای هفت پشتم بس بود. منتظرم امتحاناش تموم بشه زنگ بزنم بهش بگم: چه خبر؟
یکشنبه اما با «پ» تماس گرفتم. بی حوصله بودم و بی اعصاب. هیچ حالم خوب نبود. نشستیم به حرف زدن از همه چیز و همه جا. شد چهار ساعت. چسبید. این اصولا دومین باره که همچین رکوردی میزنم.
خودمم که ... چی بگم. هستم. هنوز زنده. نه اون طور که باید. اما خوب. یه مقدار زبون نفهم شدم. از خودم حساب نمیبرم. همین.
برچسبها: خاطره