حال بدی دارم.
میدونستم نباید به اینجای کتاب برسم. از همون روز اول، همون صفحهی اول میدونستم.
میدونستم همهی اینها یک جایی اون وسطهای کتاب منتظرم نشستن. شفافترین صحنههایی که از شش سال پیش تا الان به خاطر داشتم. نمیخواستم اینطور بشه، اما گریزی نبود. نویسنده سرنوشت شخصیتهاش رو قلم زده بود و شخصیتها محکوم بودند به این تکرار. من هم محکوم بودم. جملات زنجیرهایی شده بودند که من رو میکشوندند و بیشتر و بیشتر به واقعه نزدیک میکردند. و من واهمه داشتم از این رفتن؛ از این رسیدن. تمام تلاشم رو کردم. فصل قبل از واقعه رو تا جایی که میشد آروم خوندم. حواسم به دستهای نویسنده بود که چه طور دارن همه چیز رو آماده میکنن که ضربه رو هر چه کاریتر بزنه. نامرد، شدید گیرا مینوشت! توصیفهاش انقدر گیرا بودند که قوهی تخیّل ضعیفِ من هم یارای نادیده گرفتن تصویرهای زندهی کتاب و زل زدن به خطوط سرد و مرده رو نداشت!
نباید ... نباید ... نباید به اینجا میرسیدم ...
بمیرم برات هاجرم ...
برچسبها: کتاب، جای خالی سلوچ