این نوشته به دلایل امنیتی،

حذف شد!!!

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:5 | لینک  | 


 

پیش‌نویس: اگر دقت کنید این چند تا پست آخرم همه کما بیش تئاتری شدند. قبلاً هم گفته بودم، این‌ها رو توی زمان‌های مختلف نوشتم، یکی‌ش رو که گذاشتم و باب تئاتر رو باز کردم، فکر کردم شاید بد نباشه که بقیه رو هم دنبالش بیارم. و این گزیده فکر می‌کنم آخرین حلقه‌ی زنجیره‌ی نوشته‌های تئاتریِ من باشه که تو این چند وقت نوشتم.

 

داشتم مصاحبه‌ی ادوارد آلبی توی کتاب The Cambridge Companion to Edward Albee رو می‌خوندم که از این جملاتش خیلی خوشم اومد. آلبی یک نمایشنامه نویس معاصر (هنوز زنده‌ست) آمریکایی هست که توصیه می‌کنم نمایشنامه‌ی «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟» ش رو بخونید. (می‌دونم بیش از یه ترجمه از این کار هست، اما این که کدوم به‌تره، نمی‌دونم.)

 

Edward Albee: Theatre is absolute artifice. Total artifice. I mean, the curtain rises and there are a bunch of painted sets, and people – actors – pretending to be characters. And we must have our complete “suspicion of disbelief.” It is all artifice, absolute artifice. But if it works, it becomes more real than anything.

 

بیست و دوم فروردین

 


برچسب‌ها: کتاب، گزیده، آلبی، انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:48 | لینک  | 


 

دنبال یه بازی خوبم. یه چیزی که تأثیرگذار باشه. مثل خنکای ختم خاطره. یا ذهن آدم رو درگیر کنه. مثل آسمان روزهای برفی. هر جور که فکر میکنم، میبینم آسمان روزهای برفی خیلی خوب بود. تقریبا شانسی رفتمش. یه روز و یه ساعت خاص رفتم تالار مولوی و خوب دیدمش. آخرهای اجراش هم بود. چسبید. تنها بودم. بیرون که اومدم فرصت کافی داشتم که نمایش رو برای خودم نشخوار کنم. که واقعاً هم نیاز داشت. صحنه‌ها بر اساس توالی زمان نشون داده نمی‌شدن. تا توی سالن نشسته بودی، یکی یکی صحنه‌ها رو میدیدی و در درک لحظه غرق میشدی. با پایان نمایش، زمان کافی داشتی که بشینی و تیکه تیکه‌ها رو کنار هم بچینی و از کلیت کار لذت ببری. خنکای ختم خاطره هم که یه چیز دیگه‌ای بود. می‌شه گفت «احساساتم رو به بازی گرفت».

 

اواخر آذر، شاید هم اوایل دی

 


برچسب‌ها: تئاتر، خنکای ختم خاطره، آسمان روزهای برفی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:14 | لینک  | 


 

این دیالوگ‌ها رو حدود چهل و هشت ساعت بعد از دیدن اجرا نوشتم. به حافظه‌م که چندان هم قوی نیست اتکا کردم. از عوامل کار اگر کسی از این جا رد شد، به بزرگی خودش بابت اشتباه‌های احتمالی من رو ببخشه.

کسایی که کار رو ندیدن، و قاعدتاً در جریان نیستند، بهتره هر تیکه از دیالوگ‌ها رو دوبار بخونن. تنها این جوری ممکنه که اون لحظه، اون حسی، رو که باعث شد این‌ها توی ذهنم حک بشه رو درست درک بکنن. این‌ها، چند تا مثال کوچیک از لحظاتی هستند که اشکی که توی چشم‌هام حلقه زده بود، سر خورد و اومد پایین.

 

پیرمرد: امروز چند شنبه ست؟

مــــرد: پنج‌شنبه ست.

پیرمرد: جمعه ست؟

مــــرد: نه پدر جان. پنج‌شنبه ست.

...

پیرمرد: امروز چند شنبه ست؟

مــــرد: پنج‌شنبه!

پیرمرد: جمعه ست؟

مرد (کلافه): باشه پدر جان. جمعه ست!

پیرمرد (با خوشحالیِ کودکانه): جمعه ست؟! یوسف میایه! ... یوسف، یوسف، یوسف.

 

* * *

 

مادر: اون روز که رفتی، دیگه برنگشتی، ننه، کجا رفتی؟

پسر: رفتم بیرون، ننه.

مادر: رفتی که چی کار کنی؟

پسر: رفتم روزنامه بخرم، نتیجه قبولی دانشگاه‌ها رو ببینم.

مادر: بعدش کجا رفتی، ننه؟

پسر: بعدش ننه؟ بعدش، رفتم زیر ماشین!

 

* * *

 

پدر: شهید با شهید فرق داره؟

مرد: نه...

پدر: اما آدم با آدم فرق داره؟

مرد: آره ... آدم با آدم فرق داره.

پدر: اما آدم خوب، با آدم خوب فرق نداره؟

مرد: نه، نداره

پدر: شهید مسیحی با شهید مسلمون فرق داره؟ .......

 

* * *

 

مرد: زنده ست پدر ِ من!

پدر (با ذوق): چی گفتی؟

[مکث]

مرد: گفتم، زنده ست!

پدر: نه. اون بخش دومش. یه بار دیگه بگو.

[مکث]

پدر: بگو دیگه!

مرد (مردد): گفتم، پدر ِ من ...

پدر: من که جز وارتان پسر دیگه‌ای نداشتم. بیست ساله که منتظرم یکی بهم بگه «پدر ِ من». یه بار دیگه بگو!

 

 

«خنکای ختم خاطره» تو جشنواره فجر ترکککوند. جایزه ی بزرگ جشنواره، جایزه‌های، بهترین کارگردانی، بهترین نمایشنامه، بهترین موسیقی و بهترین طراحی صحنه رو برد.

قضیه از این قرار بود که سال‌ها پس از پایان جنگ بنیاد شهید، شهیدی رو پیدا کرده بود که شهید نبود. جسدی که چشم‌هاش می‌دید و قلبش می‌زد. هیچ نشونه‌ای با خودش نداشت مگر اسمی که کف دستش نوشته شده بود: «یوسف»! حالا بنیاد شهید برای پیدا کردن خانواده‌ش راهی نداشت جز این که بره سراغ تمام خانواده‌هایی که شهید مفقودالاثری به نام یوسف داشتند و ازشون بخواد که یه عکس از شهیدشون رو در اختیار اون‌ها قرار بدند.

تعداد پرده‌های کار زیاد بود. درست یادم نیست، هشت تا، ده تا، ...! پرده‌ی اول فرشته به یوسف می‌گه که می‌تونه به زمین برگرده به شرطی که کلمه‌ای حرف نزنه. پرده‌ی یکی مونده به آخر یوسف بی‌اختیار آه می‌کشه و مهلتش برای موندن روی زمین تموم می‌شه. پرده‌های میانی (یعنی به جز پرده‌ی اول و آخر که مقدمه و مؤخره بودند) روبه‌رویی مامورای بنیاد شهید با خانواده‌ی شهدا هستند. یوسف در تمام اجرا حضور داره، اما به جز در پرده‌ی اول و آخر (در مقابل فرشته) جای دیگه بازیِ کلامی نداره. بقیه‌ی جاها مثل یه روح سرگردان دور بقیه‌ی بازیگرها گشت می‌زنه و بازی‌ش خلاصه می‌شه به حرکات صورتش. به جز چهارتا بازیگر (یوسف و سه مامور بنیاد) بقیه‌ی بازیگر‌ها بیش از یه نقش رو بازی کردند. تعداد نقش‌ها زیاد و متنوع بود و هر بازیگر توی هر نقش شاید تنها پنج دیقه فرصت هنر نمایی داشت، و دفعه‌ی بعد که میومد روی صحنه یه آدم جدید بود. هر پرده حدود پنج تا نهایتاً ده دیقه طول می‌کشید. همه‌ی پرده‌ها بلا استثناء با یه موقعیت خنده‌دار شروع می‌شد و آخرش اشک تماشاچی رو در میاورد. به قول یکی از بچه‌ها فاصله‌ی خندها و گریه‌ها خیلی کوتاه بود. طوری که منِ تماشاگری که دو دیقه‌ی قبل، سر جام، داشتم از خنده غش می‌رفتم، ته هر پرده ناخودآگاه به پهنای صورت اشک می‌ریختم؛ صحنه که تاریک می‌شد در به در دنبال یه راهی می‌گشتم که جریان اشک رو کنترل کنم، اما قبل از این که راه چاره‌ای پیدا کنم، پرده‌ی جدید شروع شده بود و من دوباره داشتم می‌خندیدم. برای این که این جریان اشک و آه رو نندازید گردن احساسات دخترانه‌م لازم به ذکر است که، تمام جاهایی که خودم و بغل دستی‌‌هام (که خانوم بودند) داشتیم گریه می‌کردیم، می‌تونستم به وضوح صدای گریه‌ی دو تا پسری که جلوم نشسته بودند رو بشنوم.

موسیقی کار زنده اجرا می‌شد. توسط نوازنده‌ای که گیتار به دست توی یکی از گوشه‌های تاریک صحنه نشسته بود.

طراحی صحنه‌ش بی نظیر بود. اولین پرده، هیچ چیز روی صحنه نبود. دو تا خط نور که از یه منشور گذشته بودند مسیر حرکت بازیگرها رو مشخص می‌کردند. تو پرده‌‌های بعدی، هر کدوم از بازیگرها که وارد می‌شدند یک یا چند تیکه دیوار شیشه‌ای L شکل به ارتفاع نیم متر رو با خودشون میاوردن و بدون نظم خاصی، توی قسمت‌هایی از صحنه که خودشون می‌دونستن قرار می‌داند و بازی‌شون رو شروع می‌کردند. به این ترتیب با شروع هر پرده تعداد دیوار‌ها بیشتر و بیشتر می‌شدند (هیچ کدوم از دیوارها زاید نبودن) تا این که توی پرده‌ی آخر دیوارهایی که به ظاهر بدون نظم خاصی روی زمین چیده شده بودند، با تیکه‌های جدید کامل شدند، به هم پیوستند و یه هزارتوی خیلی باحال رو روی صحنه به وجود آوردند. من این وسط مونده بودم که بازیگرها از کجا یادشون مونده که هر کدوم از این‌ها رو باید کجا بذارند!!! دلم می‌خواست آخر کار برم روی زمین رو نگاه کنم ببینم خط نامرئی چیزی روی صحنه کشیده بودند؟

 


برچسب‌ها: تئاتر، خنکای ختم خاطره، دیالوگ

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:2 | لینک  | 


 

میام که بیرون داغم. یه جورایی از تو.        باغِ هنر رو دوست دارم. نمایِ شب‌ش هم قشنگه. ساعت یک ربع به هفته. خنکی روزهای پاییزی به دلِ آدم می‌شینه. پله‌های تماشاخونه رو آروم آروم و یکی یکی پایین میام. یه نگاه به اطراف می‌ندازم و چهره‌ی آشنایی نمی‌بینم. نرم‌ترین و آهسته‌ترین پیاده‌روی عمرم شروع میشه. اگه نمی‌دونستم کجا می‌رم، شاید می‌گفتم حتی بی‌هدف‌ترین.        دلم سنگینه. سنگین.

آرامش گالریِ نمایشگاهِ خطِ خانه هنرمندان برام خوبه. جلوی کار چهارم وای میستم و زل می‌زنم. فقط محضِ این که ایستاده باشم. نیمکتِ وسطِ سالن خالیه. همه‌ی سالن خالیه. منم و من. می‌شینم. سکون. شاید این جوری یه کمی از بار دلم رو با نیمکت چوبی تقسیم کنم.

 

بیرون که میومدم از خونه دست کردم و یه مشت از دستمال کاغذی‌های تا شده‌ی توی کوله پشتی رو گذاشتم توی کیف. با خنده شروع کردیم، پرده‌ی اول که تموم شد اثری از خنده‌ی دو دیقه‌ی پیش روی صورتم نبود. باز خنده و این بار با تاریک شدنِ پرده‌ی دومِ کار، چشم‌هام مرطوب بود. آخر پرده‌ی سوم از حس کردن خنکیِ قطره‌ای که تا روی چونه راه رفته بود و محو شده بود لذت بردم. گذاشتم بمونه تا همچنان خنکیش رو حس کنم، هر چند گرمای ِخنده‌های پرده‌ی بعد اثری ازش نذاشت. آخر این پرده دستم رو به صورتم کشیدم تا خیسی زیر چشم‌هام رو بگیرم. وسط‌های پرده‌ی بعد، به تقلید از کنار دستیم، دست کردم توی کیفم و یه دستمال کاغذی پیدا کردم ... پرده‌ی یکی مونده به آخر هنوز شروع نشده بود که دیگه دلم نمی‌خواست بخندم. فقط می‌خواستم گریه کنم. به خودم قول دادم هر چه قدر هم خنده‌دار باشه نخندم. سر قولم هم موندم. نشستم و واسه خودم گریه کردم. مگه حواس‌پرتی‌های یک پیرمرد خنده داره؟ اشک ریختم. ریز ریز. بی صدا. آخرِ این پرده به پهنای صورت اشک می‌ریختم. ساعتم بهم می‌گفت چیزی به آخر کار نمونده. شاید نهایتاً یک پرده‌ی دیگه. و من توی دلم خدا خدا می‌کردم که کارگردان با چشم‌های قرمز از سالن بیرون نفرستتم. نفرستتمون. صحنه‌ی آخر نه خنده داشت و نه گریه. یه پایان در آرامش. پایانی که فرصت کافی بهم می‌داد که اشک‌ها رو پاک کنم. دستمالِ مچاله رو توی یکی از جیب‌های کیف جا بدم. خودم رو مرتب کنم. کیف رو روی دوشم بندازم. و درست در سرِ وقت، از جام بلند شم و کفِ دست‌هام رو به هم بزنم، بزنم، بزنم، بزنم ... و این قدر این زدن – این کف زدن – رو ادامه بدم، که دو گروه بازیگرها به تماشاچی‌های راست و چپ تعظیم کنن، دور هم جمع بشن، عوامل رو معرفی کنن و ... درهای سالن رو باز کنن.

 

سنگینم.   سنگینه، دلم.   غمگینم، انگار.

چرا؟

کار بدجوری روم اثر گذاشته. اما این غم از کار نیست. از دلِ خودمه. کجا بود این همه بارِ غم، تویِ دلِ من که ازش خبر نداشتم. مگه من تو زندگی غصه هم دارم؟ مگه من دلم از چی می‌گیره، غیر از، از نبودِ دل خوش‌کنک‌‌‌‌های هر روزه، که آدمِ بی‌فلسفه‌ای مثل من رو دچار یأسِ فلسفی می‌کنه؟ مگه من، جز بهونه‌های بچه‌گونه، برای ناراحت شدن، چیز دیگه‌ای هم دارم؟

عجب!

اما سنگینم. بدجور.

یه دلِ سیر گریه می‌خوام. از همون‌ها که خودم رو زیر لاحاف پنهان می‌کنم، توی بالش فرو می‌رم، تا وقتی که روی خیسیِ گرمِ بالش خوابم ببره. اما این‌جا نه جایی برای پنهان شدن هست، نه جایی برای فرو رفتن. این‌جا منم و پاهام، روی سنگ‌فرش‌های باغِ هنر. این‌جا منم و خنکی شبِ پاییزی روی صورتم.

 

پی‌نوشت: یکی از بچه‌ها توی نوشته‌ی قبلی که به این نام نوشته بودم، پرسیده بود که چرا کلمه‌ی «روئیت» رو به تهِ اسم نمایش اضافه کردم. راستش، پست‌های مربوط به این نمایش بیشتر از یکی هستند. و من  نمی‌دونستم چه اسمی غیر از «خنکای ختم خاطره» می‌تونم براشون انتخاب کنم. از طرفی باید یه جوری از هم تفکیکشون می‌کردم. اینه که به تهِ اسم هر کدوم (غیر از این یکی که اصلیه ست) یه چیزی اضافه کردم. این پست‌ها توی زمان‌های مختلف نوشته شدند.

 

 


برچسب‌ها: تئاتر، خنکای ختم خاطره، خانه هنرمندان، باغ هنر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 7:48 | لینک  |