این دیالوگها رو حدود چهل و هشت ساعت بعد از دیدن اجرا نوشتم. به حافظهم که چندان هم قوی نیست اتکا کردم. از عوامل کار اگر کسی از این جا رد شد، به بزرگی خودش بابت اشتباههای احتمالی من رو ببخشه.
کسایی که کار رو ندیدن، و قاعدتاً در جریان نیستند، بهتره هر تیکه از دیالوگها رو دوبار بخونن. تنها این جوری ممکنه که اون لحظه، اون حسی، رو که باعث شد اینها توی ذهنم حک بشه رو درست درک بکنن. اینها، چند تا مثال کوچیک از لحظاتی هستند که اشکی که توی چشمهام حلقه زده بود، سر خورد و اومد پایین.
پیرمرد: امروز چند شنبه ست؟
مــــرد: پنجشنبه ست.
پیرمرد: جمعه ست؟
مــــرد: نه پدر جان. پنجشنبه ست.
...
پیرمرد: امروز چند شنبه ست؟
مــــرد: پنجشنبه!
پیرمرد: جمعه ست؟
مرد (کلافه): باشه پدر جان. جمعه ست!
پیرمرد (با خوشحالیِ کودکانه): جمعه ست؟! یوسف میایه! ... یوسف، یوسف، یوسف.
* * *
مادر: اون روز که رفتی، دیگه برنگشتی، ننه، کجا رفتی؟
پسر: رفتم بیرون، ننه.
مادر: رفتی که چی کار کنی؟
پسر: رفتم روزنامه بخرم، نتیجه قبولی دانشگاهها رو ببینم.
مادر: بعدش کجا رفتی، ننه؟
پسر: بعدش ننه؟ بعدش، رفتم زیر ماشین!
* * *
پدر: شهید با شهید فرق داره؟
مرد: نه...
پدر: اما آدم با آدم فرق داره؟
مرد: آره ... آدم با آدم فرق داره.
پدر: اما آدم خوب، با آدم خوب فرق نداره؟
مرد: نه، نداره
پدر: شهید مسیحی با شهید مسلمون فرق داره؟ .......
* * *
مرد: زنده ست پدر ِ من!
پدر (با ذوق): چی گفتی؟
[مکث]
مرد: گفتم، زنده ست!
پدر: نه. اون بخش دومش. یه بار دیگه بگو.
[مکث]
پدر: بگو دیگه!
مرد (مردد): گفتم، پدر ِ من ...
پدر: من که جز وارتان پسر دیگهای نداشتم. بیست ساله که منتظرم یکی بهم بگه «پدر ِ من». یه بار دیگه بگو!
«خنکای ختم خاطره» تو جشنواره فجر ترکککوند. جایزه ی بزرگ جشنواره، جایزههای، بهترین کارگردانی، بهترین نمایشنامه، بهترین موسیقی و بهترین طراحی صحنه رو برد.
قضیه از این قرار بود که سالها پس از پایان جنگ بنیاد شهید، شهیدی رو پیدا کرده بود که شهید نبود. جسدی که چشمهاش میدید و قلبش میزد. هیچ نشونهای با خودش نداشت مگر اسمی که کف دستش نوشته شده بود: «یوسف»! حالا بنیاد شهید برای پیدا کردن خانوادهش راهی نداشت جز این که بره سراغ تمام خانوادههایی که شهید مفقودالاثری به نام یوسف داشتند و ازشون بخواد که یه عکس از شهیدشون رو در اختیار اونها قرار بدند.
تعداد پردههای کار زیاد بود. درست یادم نیست، هشت تا، ده تا، ...! پردهی اول فرشته به یوسف میگه که میتونه به زمین برگرده به شرطی که کلمهای حرف نزنه. پردهی یکی مونده به آخر یوسف بیاختیار آه میکشه و مهلتش برای موندن روی زمین تموم میشه. پردههای میانی (یعنی به جز پردهی اول و آخر که مقدمه و مؤخره بودند) روبهرویی مامورای بنیاد شهید با خانوادهی شهدا هستند. یوسف در تمام اجرا حضور داره، اما به جز در پردهی اول و آخر (در مقابل فرشته) جای دیگه بازیِ کلامی نداره. بقیهی جاها مثل یه روح سرگردان دور بقیهی بازیگرها گشت میزنه و بازیش خلاصه میشه به حرکات صورتش. به جز چهارتا بازیگر (یوسف و سه مامور بنیاد) بقیهی بازیگرها بیش از یه نقش رو بازی کردند. تعداد نقشها زیاد و متنوع بود و هر بازیگر توی هر نقش شاید تنها پنج دیقه فرصت هنر نمایی داشت، و دفعهی بعد که میومد روی صحنه یه آدم جدید بود. هر پرده حدود پنج تا نهایتاً ده دیقه طول میکشید. همهی پردهها بلا استثناء با یه موقعیت خندهدار شروع میشد و آخرش اشک تماشاچی رو در میاورد. به قول یکی از بچهها فاصلهی خندها و گریهها خیلی کوتاه بود. طوری که منِ تماشاگری که دو دیقهی قبل، سر جام، داشتم از خنده غش میرفتم، ته هر پرده ناخودآگاه به پهنای صورت اشک میریختم؛ صحنه که تاریک میشد در به در دنبال یه راهی میگشتم که جریان اشک رو کنترل کنم، اما قبل از این که راه چارهای پیدا کنم، پردهی جدید شروع شده بود و من دوباره داشتم میخندیدم. برای این که این جریان اشک و آه رو نندازید گردن احساسات دخترانهم لازم به ذکر است که، تمام جاهایی که خودم و بغل دستیهام (که خانوم بودند) داشتیم گریه میکردیم، میتونستم به وضوح صدای گریهی دو تا پسری که جلوم نشسته بودند رو بشنوم.
موسیقی کار زنده اجرا میشد. توسط نوازندهای که گیتار به دست توی یکی از گوشههای تاریک صحنه نشسته بود.
طراحی صحنهش بی نظیر بود. اولین پرده، هیچ چیز روی صحنه نبود. دو تا خط نور که از یه منشور گذشته بودند مسیر حرکت بازیگرها رو مشخص میکردند. تو پردههای بعدی، هر کدوم از بازیگرها که وارد میشدند یک یا چند تیکه دیوار شیشهای L شکل به ارتفاع نیم متر رو با خودشون میاوردن و بدون نظم خاصی، توی قسمتهایی از صحنه که خودشون میدونستن قرار میداند و بازیشون رو شروع میکردند. به این ترتیب با شروع هر پرده تعداد دیوارها بیشتر و بیشتر میشدند (هیچ کدوم از دیوارها زاید نبودن) تا این که توی پردهی آخر دیوارهایی که به ظاهر بدون نظم خاصی روی زمین چیده شده بودند، با تیکههای جدید کامل شدند، به هم پیوستند و یه هزارتوی خیلی باحال رو روی صحنه به وجود آوردند. من این وسط مونده بودم که بازیگرها از کجا یادشون مونده که هر کدوم از اینها رو باید کجا بذارند!!! دلم میخواست آخر کار برم روی زمین رو نگاه کنم ببینم خط نامرئی چیزی روی صحنه کشیده بودند؟
برچسبها: تئاتر، خنکای ختم خاطره، دیالوگ